پاییز آمد...

پاییز آمد...
بی‌آنکه قطره‌ای باران
بر گونه‌های خشک زمین بنشیند
درختان شرمسار
با دستان برهنه‌ی خویش
در باد سرد می‌لرزیدند

زمستان
از پشت کوهساران خشمش
خزید آهسته
با نَفَس یخ‌زده‌اش
بر شیشه‌های روز
نقش بی‌امیدی کشید
شب‌ها........
طولانی‌تر از همیشه
روزها.......
کوتاه و محزون

اما در اعماق زمین
خوابی سبز
در رگ‌های ریشه‌ها
جاری بود
گویی زمین
در سینه‌اش ترانه‌ای
برای بهار می‌پروراند

من
پشت پنجره‌ی یخ‌زده
به تماشای جهان ایستاده
در دل خود
باغی از امید می‌ساختم
با هر برگی که می‌افتاد
خاطره‌ای سبز می‌رویید
در گوشه‌ی قلبم

زمستان...
اگر چه سخت می‌نمود
اما می‌دانستم
برف‌هایش
پتویی نرم خواهند شد
برای خواب زمستانی دانه‌ها
و بادش
نوازشگر شاخه‌های برهنه

و اکنون
در این فاصله‌ی سپید
بین پاییز بی‌باران
و زمستان سرد
چشمانم را می‌بندم
و سبزی بهاری را می‌بینم
که از لابه‌لای یخ‌ها
سرک می‌کشد
چون کودکی که از خواب بیدار می‌شود
و جهان را با نگاهی تازه می‌نگرد

بهار خواهد آمد
با سبدی پر از گل‌های نوبرانه
و نسیمی که در آن
بوی رحمت می‌پیچد
همه‌ی این سفیدی‌ها
ذوب خواهند شد
در آفتاب لبخندش


حسین گودرزی

اگر بر سر دو راهی

اگر
بر سر دو راهی
عشق و محبت
قرار گرفتید
مهم نیست
کدام راه انتخاب می کنید
هر دو
به یک مقصد می رسند
انسانیت


احمد پویان فر

گاه از دل یک برگ پیچ‌خورده

گاه از دل یک برگ پیچ‌خورده
جهان را می‌شود دید
که آرام
در مه سرد پاییز
ایستاده است

که راه
از رگ‌های خشک برگ می‌گذرد
تا به سکوتی برسد
که میان درختان
آشیانه دارد

که پاییز
نام هیچ‌کس را صدا نمی‌زند
فقط
بر خاک نم‌زده
قدم‌هایی را
به تماشا می‌نشیند
که هیچ گاه به مقصد نرسیدند

اینجا
آهسته‌
فصل‌ها از شاخه می‌ریزند،
و زمان
در حفره ی کوچک یک برگ
به آرامی
نفس می‌کشد
بی‌آن‌که
چیزی بخواهد
رسم‌بودن را
به یاد بیاورد

و عشق
عشق ،
تنها نام فراموش شده ایست
که در باد هر فصل
بیشتر میپوسد

نازنین رجبی

در امتدادِ این راه،

در امتدادِ این راه،
این دگردیسیِ ژرف،
به چشمانت می‌نگرم.
رازی‌ست در آن‌ها...
نه!
رازی نیست.
همان است که در من نیز خانه دارد.

در جستجوی تو
به سفری درونم آغاز کرده‌ام.
می‌خواهم جهان را
آن‌گونه که در تو می‌تپد،
در سینۀ خود حس کنم.

بیا
در هم تنیده شویم
تو در من،
من در تو.
تا نور را ببینیم،
نه!
تا نور شویم.

بگذار تمامِ دره‌هایت را
در آغوش گیرم.
تا در این سفرِ بی‌پایان
‌«هستیم» را
با هر نفس،
لمس کنیم.

بیا به عمق برویم
و عشق را
چون گوهری یگانه
در صدفِ دستانمان نگه داریم.
آیا این همان خواهشِ دیرین نیست
که از رگ‌هایمان فریاد می‌کشد:
‌«مرا ببین»؟

ما زیباییِ پنهانِ خود را
در روشنایِ وجودِ دیگری می‌یابیم.
و در تقدسِ یک بوسه،
تمامِ جستجوها
به نقطۀ آغازِ خویش بازمی‌گردند:
به «ما».


بهاره حکیم نژاد