حقایقی در کردار است

حقایقی
در
کردار است


که
در گفته ها
آشکارا
پنهان شده است


پوران گشولی

اگر آن تُـرک شیرازی به دست آرد دل مـا را

اگر آن تُـرک شیرازی به دست آرد دل مـا را
ببخشم جان و دارایی، ببخـشم روح و دنـیا را

به تخت شعر بنشسته، شهِ خورشید گفتارا
به یک خالِ سیه بخشـید، سمرقند و بخـارا را

ز صـائب گوهر جـــان جو، که در این بحر طوفانی
فدای یار خود کرده‌، سر و دست و تن، پا را

ز شهـرِ یار بشـنیدم حکایت های شیدا را
به خال یار بخشیده، تمام روح و اجـزا را

اگر عاشـق شوی باید ببخـشی هر چه را داری
همه دارایی و جان و همـی روح و تـن و مـا را

به زلفینش گرفتارم، رهـایم کن ز این غـم‌ها
که جز او کس نمـی‌داند گشودن قیـد تنها را

نسـیم از کـوی او آید، دلم را تازه‌تر سـازد
چو باران می‌دمد بر دشــت، گل‌افشان کن تو صحرا را

به چشمش گر نظر کردم، جــهان در من دگـــــرگون شد
به یک لحـظه توان دیدن بهـشت جاودان ها را

ز خال آن رخ روشن، هـزاران راز می‌خوانم
که می‌گوید به عاشق‌ها مسیر عشق یکتا را

شراب از چشم مست او، چو نوشـیدم، رها گشـــتم
نه از رنـج شب تیره، نه از اندوه، فردا را

به خون دل نوشـتم من، که جز مهرش نمی‌جویم
به جانان می‌سپارم سر، چه باک از تیغِ بالا را

به دل گفتم که پنهانی، صبوری کن در این محنت
ولی هر شب به یاد او زِ دل بردم تقاضا را

اگر روزی نظر بخشد به ما آن چهره‌ی زیـبا
به یک لبخند می‌بخشد صفای باغ و دریـا را

چه حاجـت بر منِ عاشق، به صد آیین و صد رسمش
که او یـک جلـوه بنماید، بسازد جمـــله دنیا را

به خاک آستانش من نشـینم، خسته و تنها
که مـی‌دانم نمیداند دلِ بیچاره، غـم‌ها را

زِ مژگانش چو تیـر آمد، دلم شد خســته و مجروح
ولی در زخـم شیرینش ببینم ایـن تـولا را

به یاران گر بگویـــم من که او در جـان من جــــاری‌ست
نداننـد این محبت‌ها، نخـوانند این معـما را

دهانش شهد می‌ریزد، نفـــس‌هایش گل افشاند
ندیدم در جهان هرگز چنین شور و تماشا را

چو در آغوش او باشم، فرامـوشم شـود عالم
نه اندوهی، نه اندیشه، نه ایـن گرداب دنــیا را

اگر یک روز بـی‌مهرش دلـم تنـها بماند باز
به آهـی می‌سپارم من غبار این تمـنا را

کنون با شوق می‌گویم که جـان بر عشق می‌بازم
فدای تـــرک شیرازی، فدای چشم بینا را

به جان دلـگشا سوگـند، اگر عاشــق شوی با دل
فدای یار می‌سـازی، همه هسـتی و معــــنا را


علی حکمت اندیش

به من آهسته بگو،

به من آهسته بگو،
که هنوز در این جهانِ پُر زخم،
جایی هست برای دوست‌داشتن،
برای نفس‌های گرم،
برای دل‌هایی که از رنج نمی‌رنجد...

به من آهسته بگو،
که عشق هنوز سلام می‌کند،
و کوچه‌ی ما،
با تمامِ خاکِ بدی‌ها،
راهی‌ست به سمتِ روشنی...

من و تو،
رهگذرِ همین کوچه‌ایم،
با دلی خسته،
و نگاهی که هنوز
به آغازِ قشنگِ بودن ایمان دارد...

هستی،
و من هستم،
و این،
تمامِ شعرِ جهان است...

علیرضافاتح

تو زیبا بودی

تو زیبا بودی
نه چون گل،
که چون لحظه‌ای
که چراغ‌ها از گریه بیدار می‌شوند،
و مهتاب
در قاب خالی پنجره
لرزید.

مهر
در گلوی سفال خام گیر کرد.
آبان،
با ترک‌هایش،
لبخند تو را
در پرِ پروانه شکست.

جهان
سکوتش را بر دوش کشید،
تا زمین
نفس بکشد.

دل،
با لبخند تو فرو ریخت،
ستاره‌ای
از سکوت،
در خاک نشست،
و باد،
با استخوان‌های زمستان
نجوا کرد
تا زمان
راز را بفهمد.

آذر آمد
درخت مکث کرد.
برف،
با هر قدم،
نام تو را
روی زمین نوشت،
با بوی شبنم
و زمزمه‌ی باد.

من گریستم
نه از اندوه،
که از حیرت ابر
که هنوز،
مقصد باران را نمی‌داند.

برگ‌ها،
راز را در خود می‌چرخانند.
وقتی سکوت درخشید،
زمین،
لب‌های شکوفه‌ها را
به یاد تو لمس کرد.

مهتاب،
با هر نفَس شب،
قصه تو را به آسمان بازگفت،
و ستاره‌ها،
با نفس‌های تو لرزیدند.

جهان،
به نام تو
تپید،
و زمان،
در سکوت عشق
ایستاد…


تورج آریا