وجدان بشریت

خوابید...
با آن همه فریاد و
جیغ خوشه ها...
وجدان بشریت را میگویم

درماند  تا  خواند
لالاییِ لابلایِ لولوها را
مادر است دیگر...

برخاست تا خواست بخسبد
نفیر موشک ها
دخترک سرزمین موعود...

جغرافیای بی هندسه
خندید تا دید
مرگ را در فروشگاه‌های فشنگ
پرواز از فرودگاه‌های فشنگ را
کابوی گاو ندیده ی اسلحه فروش

بیدار شو...
بی دار شو...
بگذار فریاد بزند دردمند دیدار
بی درود...


میترا کریمیان

شب، چاهی‌ست بی‌کران

شب،
چاهی‌ست بی‌کران
که مرا قطره‌قطره
در سیاهی‌اش فرو می‌برد.

سنگ‌ها
قرن‌ها سکوت را
بر شانه‌های سرد خود می‌کشند
و هیچ صدایی
جز تپش خسته‌ی دلم
در اعماق فرو نمی‌ریزد.

آنجا
که ناامیدی
چون سایه‌ای سنگین
بر استخوان‌هایم نشسته بود

برگی افتاد
ریزش آرامِ سبز
از شاخه‌ای نادیده
و به یادم آورد
هر زمستان
نهفته‌ی بهاری‌ست.

و دانستم
امید
چراغی‌ست پنهان
که در دهان تاریکی
بی‌وقفه

نفس می‌کشد.

هومن پربار

نیامدی

نیامدی
و تابستان
اشک‌هایم را بلعید.
پاییز
با بوی تو گذشت
بی‌آن‌که بیایی.


سیدحسن نبی پور

ای تو پرستار قضای دلم

ای تو پرستار قضای دلم
زیور دنیای دعای دلم

بی خبر از من تو غریبی مکن
با غم پنهان صدای دلم

ابری و دلگیر و پر از قصه‌هاست
دیر زمانیست هوای دلم

سهم من از سلسۀ موی تو
دام بلندیست به پای دلم

طالعم انگار که طوفانی است
غم شده غمخوار عزای دلم

برگ دلم دفتر پژمردگیست
نیست بدون تو بهای دلم

از چه در آغوش تو گم گشته ام
ای نظرت راهنمای دلم

بی تو دلم از نفس افتاده است
محض خدا باش عصای دلم


فرامرز فرهادی

رها شو از خیال های شیشه ای

رها شو از خیال های شیشه ای

که اشتباه می کنی درون قلب یک حباب

آشیانه می کنی

هوا تمام می شود

و تو به آسمان نمی رسی

میوه هم نمی دهی

قد نمی کشی

نتیجه ی تمام بودنت

خطای دید عاشقانه می شود


میدیا جادری