زبس در هیزم ِ عشق ِ تو سوزانم نمی دانم
که آهی آتشینم ، بغض ِ پنهانم ، نمی دانم
من آن بانوی مغرور و لجوج ِ کشور ِ مصرم
چرا دیوانه ی چوپان ِکنعانم نمی دانم
تو با آن لهجه ی شیرین ِ چشمان ِ فریبایت
چه کردی با من و شب های تهرانم نمی دانم
دلیل ِ آنکه در امواج ِ گندم زار ِ گیسویت
چنین مجنون و دستاویز طوفانم نمی دانم
به اذن ِ چشمهایت سیب ِ سرخ ِ عشق را چیدم
اسیرم بر تو یا در بند ِ شیطانم نمی دانم
من از قانون ِجنگ ِچشم های دلکشت چیزی
به غیر از آنکه محکومی به زندانم نمی دانم
به گوشت می رساند باد روزی شاعرت مرده است
چه خواهی کرد با این بیت ِ پایانم نمی دانم
محمد علی شیردل
سکوت تو، بهترین سخن است
که در دل هر لحظه طنینانداز میشود.
کلام در برابرش کم میآورد،
و من تنها در نگاهت گم میشوم.
نه به کلمات نیاز داریم،
نه به واژههای پیچیده.
فقط همین بودنِ بیصداست که
تمام خواستهها را میسازد.
در سکوت، دنیا به هم میپیوندد
و هیچ فاصلهای، هیچ دردی،
دیگر اهمیتی ندارد.
چرا که در این لحظه،
تو هستی و من، و آرامشِ بیپایان.
نگاهت در عمقِ سکوت
به من آرامش میدهد،
و قلبم، در کنار قلب تو،
نفس میکشد و از هر فشاری رها میشود.
در این لحظه، هیچ چیزی جز تو نیست
و این سکوتِ پر از معنا
در دلِ من جاری میشود.
حس میکنم، انگار زمان متوقف شده است.
تمام دنیای من، در این لحظه جمع شده
و ما به یک نقطه بیپایان میرسیم
که هیچ چیزی نمیتواند از آن عبور کند.
حتی اگر هزاران سال بگذرد،
این لحظه در دلِ من باقی خواهد ماند...
زینت عارفخانی
ایوانِ دل ها صحنه ی داد و هوار ست
عاشق شدیم وُ زندگیمان تارِ تار ست
در دسته ی بازیگرانِ عشق بودی!
از رقص هایِ بالهات قلبم شکار ست
عاشق نبودی چشم هایت راست میگفت
من فکر میکردم سراپایت دچار ست!
دل را زمینی فرض کن خورشید را عشق
وقتی دو نیمش میکنی نصف النهار ست!
من مشتری یِ چارسوقِ تو نبودم
بازارتیزی ها کجا رسم نگارست!
پوشیده گویی از رسوم شاعرانه ست
ابیاتِ داغ پیشِ رویت آشکار ست
قلبِ مرا میباختی وُ دستِ آخر
با خنده ای توجیه میکردی قمار ست!
مفهومِ بازی یِ دوسر بازنده یعنی
معشوق بعد از عاشقش بالای دار ست
ول کن مرا خسته شدم از این اراجیف
زنجیره یِ طولانی اش مثل قطار ست
الان که رفتی خوب فهمیدم حقیقی ست
عاشق کشی تکرار تلخ روزگار ست
میثم علی یزدی
سر بر سینه ی تو می گذارم
تپش قلب تو آرام و ، گاهی تند
و من در هوای آغوش تو آرام می گیرم !
تب تند تن تو ، وسوسه ام می کند که ،
گل اندام ترا بوسه باران کنم !
عجب حالی! چه خوشحالیم !
این حال خوش تا کجا ، تا کی ؟! تو بگو...
افشین نوسخن