ای کاش، عشقت تو دلم پا نمیذاشت
یا اینکه وقت رفتن، ردشو جا نمیذاشت
ای کاش، با تو نمی شدم صمیمی
یا اینکه میشد بشم، همون منه قدیمی
اومدنت تو دنیام، حالمو ویرونه کرد
زیادی خواستم تورو، این منو دیوونه کرد
چیکار کنم با دلم، حالا که سرکش شده
ناسازگاره با من، آخه چه مرگش شده
تو رفتی و تو ذهنم، یه یادگاری داری
ویرونه کرده منو، همین یه یادگاری
یاد تو توی ذهنم، روحمو میده آزار
از جایی وقتی رفتی، یادی نزار یادگار
بسه دیگه، تو خوابم چرا میزنی پرسه
چشمم تو این شبا، از بسته شدن می ترسه
ای کاش عشقت، از من هوش و حواس نمی برد
تا اینکه سرنوشتم، به تو گره نمی خورد
ای کاش، دل کندن برای من ساده بود
عشق تو به سادگی، از سرم افتاده بود
حالا که رفتی، من اسیر روزگارم
باورش خیلی سخته، هنوز دوست دارم
سعید بی همتا
پرسیدند:
اگر در نگاهش غریب بودم چه؟
گفتم:
غریبی، آغازِ سفر است.
هیچکس در خانهی نخست،
حقیقت را نمییابد.
نگاهش اگر غریبانه بود،
راهیست به درون.
چون هر مسافر،
پیش از رسیدن،
چندین منزل بیگانه را
باید بپیماید.
غریبی، زخم نیست؛
نشانیست از اینکه راه را گرفتهای.
و حقیقت،
پس از عبور از هزار چهرهی ناآشنا
چهرهی خود را مینماید.
مازیار ارجمند
الا ای دل! که این سودایِ جان از عشقِ طناز است
جهان، بی او برایم، جز غم و اندوهِ بسیار است
به یادِ آن نگارِ مست، که جانم را بَرانگیزد
خُمارِ او مرا بس، زِ هر جامِ دگر بیزار است
نه سر دارم زِ سودایِ سرِ زلفِ پریشانش
نه پایم رفتنی، زان کویِ پُر مِهر و دلآزار است
به هر دم میرَوَد یادِ تو از دل، ای دلِ نازک
طناز! از دوریِ رویت، دلم در تاب و آزار است
چه گویم از تبِ هجران، که بس سوزنده میآید؟
که شبها اشکِ حسرت، بر رخِ من چون گَهر، بارد
بگو ای عشق، چون پایان دهم این رنجِ دیرین را؟
که تا هستم، به امیدِ توام، ای جانِ طنازم!
طناز صوفی
نمیخواهم مقصدی بدانم
راه خودش مرا به جلو میبرد
مثل باد
که بدون اجازه هر جا میرود
روزها گم شدهاند
گاهی شب است و خورشید هنوز روشن است
گاهی صبح است و تاریکی چنگ میاندازد
من برای ماندن ساخته نشدهام
دیوارها مرا محدود میکنند
سقفها نفسم را میگیرند
میخواهم در جادهها گم شوم
مثل قطرهای که در باران پراکنده میشود
مثل پرندهای که هیچ آشیانهای را زنجیر نمیکند
این منم
زندگی من گذر است
گذشتن
و دوباره گذشتن…
محسن ولیخانی