بر درگه سلطان خراسان گدایم
من تشنه انوار فروزان رضایم(ع)
ای مرد بیا هر چه که بار گنهت بیش
این در نبود درگه نومید سرایم
هر چند به نیرنگ شدم خسته و مسموم
یک دم بنشستم به در مهد شفایم
با روی سیاه و دل غمگین زده ام چنگ
بر پنجره فولاد حریمش به نوایم
با دست نوازشگر خود شاه خراسان
در گوشه صحن حرمش کرد عطایم
با خصم بگو هر چه تواند بکند مکر
این گلشن پر نور بود فتح و رهایم
احساس من اینست که با فضل کریمش
از جمله آن بی خبران کرد جدایم
غلامعباس نکونام
دیشب که آمدی به خانه ام
پشتِ نگاه تو
رودی
پر از شراب
جاری بود
خندیدی
خندیدم
دستِ مراگرفتی
دستِ تورا فشردم
و اینجا
تردید هایِ بیهوده
درنهایت ژرفنایِ ذهنِ من
بخار شد
ابر شد
و بارید
از گوشهً چشمِ تو
بر گونه هایت
ای محبوبِ من
چه خوب شد
که آمدی
تا دوباره
گل هایِ اطلسی
در باغِ خیالِ من
سرودِ زایشِ خودرا
در اوورتوری
همراه با نوایِ مرغانِ پرنده
پشتِ پنجره هایِ سکوت
برای من
برایِ تو
نواختند و
دیدی
سایه هایِ دروغینِ یک شب
یک شبِ سیاه و پر تردید
از تمام آسمانِ فکرِ من
چگونه با طلوعِ روشنِ ستاره ای
زدوده شد
خوب شد که آمدی
جمشید أحیا
تا کی مثال روی گل این پا و آن پا میکنی
با ما به جمعی میشوی رقص سما می کنی
دادی به دستم جام را از باده لبریزم دگر
گویی بخور آب حیاط گم گشته پیدا می کنی
صبح مرا روشن کنی گر سر نهی بر دامنم
از خود بی خود می شوم سرگشته شیدا می کنی
مجنون برای دیدن لیلی سوار سنگ شد
ما کوه آهن گشته ایم تو ذره میترا می کنی
ای خوش نظر با من برقص در جمع لوطیان
من میکنم رقص سما تو رقص عنقا می کنی
آخر به شب شد صبح ازل از اوج کن گذر
شبنم شده بر کار من دریا و دریا میکنی
سیاوش دریابار
برایم بنویس
با الفبایی که فقط من باشم و تو
تو مینویسی
و من واژه واژه با کلماتِ بیقرار درباغِ سعادت قدم میزنم
با تبسمی که گوشه ی لبم را قلقلک میدهد،
دست در دستِ > دفترِزندگی را ورق میزنم
کریمی مژگان