من
از جنس رنگ های
دل انگیز
با پرتو های سبز و قرمز
هستم
من
از جنس قطره های پاکی و نور
زمین افسرده ی دل مرده را
روشن میکنم
من
پاییزی هستم که
مانند بهار عاشق میشوم
من
پاییزی هستم که
بهار را میان
آسمان و زمین به تصویر میکشم
من
تپش فصل ها هستم
شیرین و فرهاد ها یکی میشوند
لیلی و مجنون ها از هم جدا میشوند
من
مهتاب قلب ها هستم
گاهی اشک هایم ریزش پیدا میکند
گاهی لبخندم بارش پیدا میکند
من
بارش بوسه های بارانیم
بارش هم آغوشی های آفتابیم
بارش قدم های بدون کفش بر روی خاک نم ناک
من
پاییزم
پاییز
صبا حاجی بابایی
اگر باران ببارد ریشه ی اَفرا نمیمیرد
صدای آبشار و خنده ی دریا نمیمیرید
دگر در دشتِ بی باران نشانی از شقایق نیست
بزَن باران که با تو این گُلِ زیبا نمیمیرد
خدایا آسمانت را ببخشا بر زمین امشب
به لطفِ یک نگاهِ تو دگر صحرا نمیمیرد
خدایا لااَقل تو گریه کن بر دشتِ بی باران
ببین از شوقِ تو پروانه بی پروا نمیمیرد
بزن باران به نامِ عشق، به فرمانِ خدای عشق
بگو هستی و عشقت در درونِ ما نمیمیرد
زِ ما بُگذر خداوندا، بگو که در تَبِ دنیا
زمین از تشنگی، از سوزِ این سرما نمیمیرد
خدایا خوب می دانم مسیرِ بندگی سخت است
ولی از قهرِ تو،، دنیایِ ما تنها نمیمیرد
بزن باران، پرستوها به امیدِ تو می آیند
بخوان ای اَبرِ بی باران، دگر دنیا نمیمیرد
معصومه یزدی
دوش مرا بانگ داد داسِ رخِ ماهِ نو
عمر برفت و دگر آمده وقت درو
خواب بُدم ،بیخبر، موج بلایم به بر
آمدم آواز کهای شبزده بیدار شو
جانم من آمد به هوش از می آن می فروش
کاش از آن جامها دررسدم نو به نو
جان ز تبش بیقرار، دل ز فراقش خمار
جان و دلم را نهم بهر وصالش گرو
من زخود آگه نیم، هیچ ندانم کیام
راه نشانم بده، گو که از این راه رو
محسن اگر آب لطف از قلمت میچکد
لطف خدادادی است، غرّه به این حد مشو
ابوالمحسن والی زاده
آخرین نگاه من
به یک سوارِ خسته
کز کجا کجایِ ناشناس
می رسد
وتند و تند وتند
دور می شود
زِ آخرین نگاهِ من
و سایه اش
که مانده
در فضایِ کوچه
پشتِ هر درخت و
لابلای شاخه هایِ خشک
زرد و بی رمق
وآن پرنده ای
که مانده
در میانِ بهتِ ناتمامِ خویش
او که بود و
از کجا رسیده بود
وناگهان
چه شد؟!
چگونه در میانِ بودن و نبودنش
بخار شد
جمشید أحیا
مرغ دل گشته گفتار به دامت صنما
با گرفتار به دامت نَکُنی جور جفا
مثلِ او نیست دگربی پَرَبالی به جهان
کرده ای مرغ نگون بخت گرفتار چرا
او به هر بام که بنشست پَراندند زبام
هیچ کس بادِلِ سودازده نَنموده وفا
هرکسی بُرده زمادل بجفایش بَشَکست
بعد بشکسته دلی را ز جفا کرده رها
پس فرستادهر آنکس که دلی برده زما
کس مدارا نَنَمود با دِلِ بشکسته یِ ما
چندباید بکنم ناله به شب تا به سحر
مرهمی کو که مداوا بَکُند درد مرا
سوختم دردِلِ آن آتش عشقی همه دم
شعله ور کرده برایم صنم از رویِ ریا
ای(خزان)عمرِ تو بگذشته چنان رویِ وفا
لحظه ای هم نشدی هیچ توازعشق جدا
علی اصغر تقی پور تمیجانی