صدایم کن! نگاهم کن! ببین آشفته احوالم!

صدایم کن! نگاهم کن! ببین آشفته احوالم!
ببین در اوج خوشبختی شکسته مفصل بالم!

برای دفتر شعرم خریدم جوهر مشکی
ولی قرمز شبیه خون شده تا خوانده احوالم!

صدای گریه‌هایم را ببین از قاب این شیشه!
اگرچه عمر من رفته، هنوزم میوه‌ای کالم!

کتاب زندگی می‌سوزد از اشعار دلتنگی!
برای باقی عمرم گره افتاده در فالم!

نه در دیده نه در رویا نمی‌بینم هواخواهی!
نه اشعارم، نه افکارم، نمی‌سازند اقبالم!

قمار زندگی حکمی میان عاشقان کرده
برای حکم این بازی تو هستی برگ تک خالم!

بشر در عمر کوتاهش شبیه نخل خرّمشهر
تنش ماند و سرش رفته، برای آدم و عالم!


فرشید ربانی

مرا در آغوش خود بردی، جهان از من گریزان بود

مرا در آغوش خود بردی، جهان از من گریزان بود
تو ماندی چون نخستین عشق، که بی‌شرط و فراوان بود

به هر زخمی که خوردم مرهمی از مهر تو آمد
تو آن نوری که در شب‌ها، چراغ خانه‌جانان بود

اگر پیرم، ولی در من، هنوز آن کودکِ تنهاست
که در آغوش تو آرام ز هر اندوه پنهان بود


به وقتِ گریه‌های شب، تو بودی شانه‌ام مادر
که آغوشت پناه من ز طوفان نه هراسان بود

تو آن لبخندِ خاموشی، میانِ خستگی‌هایم
که در چشمانِ اشک‌آلود، امیدی ناگاهان بود

جهان گر سرد و بی‌رحم است، تو گرمایی، تو آرامش
که در سرمای این دوران، وجودت مثل جانان بود


محمد مهدی آشناگر

حسرت از خانه خرابی، سرم آوار تر است

حسرت از خانه خرابی، سرم آوار تر است
دل من از همه این دوره بدهکار تر است

حق به جانب نشو اِنقدر ، همه می دانند :
باختن ، مزد دلی راز نگه دار تر است

بخدا روز من ای ماه گریزان از شب
از شب خورده به دامان ِعزا ، تار تر است

چه کسی گفته ، رفیقی که به خونم تشنه است
بر رگِ گردنم از تیغ ، سزاوار تر است

آسمان باش که یک ریز  بباری بر من
آسمان دل من از همه بیزار تر است

مولوی را به جدا بودنش از شمش نسنج
دلم از آتش برپا شده نیزار تر است

مار ناجور زده‌ چنبره بر ویرانه
جغد بی خواب من از چشم تو بیدار تر است

لحظه ی دیدن تو رفتن جان از تن من
ساده و کندن دل بعد تو دشوار تر است

دور افتاده ای از من به دلم بد افتاد
آنطرف راه رسیدن به تو هموار تر است

چه کسی از من بیچاره برایت آنسو ...
پشتِ دیوانگی از عشق، جگرخوار تر است

ساحران خرده نگیرند و حسودی نکنند
آستین من اگر معجزه اش مار تر است

قلب صیاد اگر تیره شود دست و دلش
موقع صید از اندوه ،لجن زار تر است

حال من از درو دیوار اسفبار تر است
پنجره بودنم از ضجه ی بسیار، تر است

ابر بی بار نشو بغض فرو خورده ی خود
را نیازار که از سیل، دلازار تر است

گل بی خاری اگر بود نشانم بدهید ..
هر کسی داشت وفا از همه کس خوار تر است

سید مهدی نژاد هاشمی

من به طوفان نگاهت قایقی بشکسته‌ام.....

من به طوفان نگاهت قایقی بشکسته‌ام.....
من به موج یک نگاهت صخره‌ای افتاده‌ام....
مرغ دریایی منم ، دریا تویی...
مرد ماهیگیرم و پری زیبای دریایی تویی....
من غریق بی‌کس و بی‌ فریاد دریای توام....
من یگانه قربانی آرام دریای توام......
دست‌هایم مانده بیرون ز تو....
زیر پایم خالی است....
یک نفس مانده برایم ، می‌روم در تو فرو....

گر بگیری دست این غریق ساکت و آرام را....
باز دریای گِل آلود تو رنگ ارغوانی می‌شود....

روهام حمیدی فر

گفتم بنویسم از تو

گفتم بنویسم از تو
اگر نبو غم بود
دست لرزید . گونه پاشید . دیده جوشید
اشک جاری شد
تا دست بر قلم بردم
از تو نوشتم . با تو شروع کردم
با تو طلوع کردم
با تو خندیدم
آن روز . از روزهای شلو غم بود
واژه ها کوک نبودند آن روز
آن قدر به دنبال واژه گشتم من
تا غزلی بسرایم ز چشمانت
قافیه ام جور نشد
من کم آوردم
به توصیف قد سروت چو رسیدم
ذهن خسته شد
قلم تاب نیاورد و به احترام تو ایستاد
چو تمام شد از تو نوشتن
غروب آمد
با اشکم درآمیخته بود انشای چشمانت
من رفتم از هوش و
قلم به روی کاغذ ماند


نادر خدابنده لویی