کبوتر رفت
و ندید
آب زلال چنان بر آشفته
که ماهی کوچک حوض بی بی
در قامت گُل
گِل می بیند.
مرغ عشق
که روزی غزل حافظ می خواند
بر ساحت دوست
مرثیه خوان رسم دل شده است.
آی مردم
آی آدم ها
آی شور بختان
به بخت نگون خود
چه تیر پرتاب می کنید به هم
به کمان غضب
که دوست را با دوست
جرآت مراوده نیست.
و حتی در سیاهی شب
تفاوت آنقدر آشکار
که هیچ گوزن نری
با آهوی ماده
دوست نمی شود.
امان از دل هامان
امان از چشمان غبار الود
امان از مغزهای مه گرفته
که از حرف مردم
جوجه اردک همسایه
جرات ندارد زشت باشد.
من اما می شکنم طلسم هاتان در دل
اگر شما بر لبم زنجیروار زندان زنید.
بیرون اگر
هیولاهای انسان
رنگی به رنگ شوند
در درونم
کوچک ترین اعوجاج نور را
خواهم کشت.
سپید و سپید و سپید
من دوست می شوم
پنهان از نگاه بد
با دل آن که تو نامحرم خوانی
و برایش خواهم گفت:
رفیق
به های و هویشان هاشان گوش مسپار
این نداهای نامفهوم تیره
از سر محرمیت نیست
دل هاشان ناپاک است.
سحر غفوریان
بهشت
آن باغِ محصورِ ترس
برای مومنانی ست که
حلال را با قاشقِ تقوا میطلبند
من کافرم
حرام را نمیفهمم
مگر میشود آتش را حرام دانست؟
وقتی که دستِ تو
برپیکرِ خاموشِ من شعله میافروزد؟
ممنوعه را درنمییابم
مگر میشود باران را ممنوع کرد؟
وقتی که تنِ تو
از ابرهای رانهایت
بر کویرِ وجودم میبارد؟
من فقط با آغوشِ عریانِ تو
به بهشت میرسم
بهشتی که در آن
میوهی معرفت نه سیب، که انجیر است
انجیرِ ترکخوردهی لبانت
و مارِ وسوسه
تنها نوازشگرِ پوستِ برهنهی ایمان است.
در این بهشتِ شخصی
فرشتهها با موهای تو پرواز میکنند
و خداوند
اگر باشد
خودش شاهدِ گناهِ نخستین ماست
گناهِ نپوشیدنِ شرم
گناهِ بوسیدنِ تقدس از دهانِ زمینیات
بهشتِ من چهار ستون دارد
دو دستِ تو، دو پاهایت
و قبلهاش جهت نمیشناسد
هر سو که رویِ تو باشد
من سجادهی تنم را میگسترانم
من کافرم
آری
به بهشتِ بیبو
به حوریانِ بیتماس
به نهرهای شیر و عسلِ بیعطش
بهشتِ من
رودخانهای از عرق است
که از کوهپایهی سینههایت سرازیر میشود
و من
این تشنهی همیشگی
جامهای استخوانیم را
در آن غرق میکنم
پس لعنت باد بر حلالِ بیمزه
و سلام بر این حرامِ شیرین
من با آغوشِ عریانِ تو
و با دهانِ گناهآلودِ عشق
به بهشتی میرسم
که حتی شیطان
حتی او
برای ورود به آن
دست به دعا برمیدارد
حسین گودرزی
گر تو را خورشید گویندت جفاست
گر که بارانت بخوانند هم خطاست
ساحتت دور است، از این شعرها
هرچه باشد گر نوشتن باطلاست
مه چه باشد که تو را تشبیه شود
ذکر اوصاف تو را قادر خداست
هر چه گفتیم و شنیدیم ای سنا
هیچ باشد درثنای تو، اداست
آستانت کی شود ظرفش خیال
بر کمند گیسوانت دل سراست
در بدر گشتیم از هجران دوست
لحظه ای یادش نمودن هم غناست
بهرام غنی پور
یه جوری عاشقم کردی، که اصلاً توو خیالم نیس
بجز طرحِ چشایِ تو، دیگه چیزی توو فالم نیس
دویدی توی رگهام و، شدی همخونِ این احساس
ببین با تو چقدر خوبه، همین که زندگی برپاس
تنت از جنسِ بارونه، پُر از تکرارِ تسکینه
تماشایِ تو واسه من، مثِ رویایِ شیرینه
تهِ دنیا اگه باشم، خیالم با تو آرومه
همین که هستی، تقدیرم به لبخندِ تو محکومه
دیگه با باورِ چشمات، شبیه یه غزل میشم
اگه دنیا باهام بد شه، توو آغوشِ تو حل میشم
تو رو دارم و انگاری، یه کوه پُشتِ منه هر جا
ببین با تو چقدر امنه، تهِ دلشورهیِ دنیا
شدی تعبیرِ اون خوابی، که عمری بود پریشونم
تا وقتی که نفس دارم، به پایِ تو میمونم
شادن کچویی