هر طلوع آینهای است که ما را دوباره از هیچ میسازد
شب، تنها زمانیست که واژهها راست میگویند.
از خاکستر شب،فردا آواز میخواند، بیآنکه نامی داشته باشد.
دانستن،اگر راهی نسازد، فقط دیواریست میان ما و روشنایی.
تاریخ کتابی ست که قهرمانانش بی نام مانده اند
پرنده ای نبودفقط صدایی بود که در قفسِ معنا
بیبال پرواز کرد»
هر طلوع،آینهایست که ما را دوباره از هیچ میسازد.
نه هر صدایی نشانه حضوراست و نه هر خاموشی نشانه نبودن
گاه هم باید نشستن، در سکون لحظهها
تا بیابی خویش را گم، در نگاهِ سایهها
گاهی باید ایستاد، نگریست بیکلام زیست...
خاک،کتابیست که هر دانه، فصلی تازه مینویسد.
باد،کتابیست بیصفحه، پر از روایتهای نادیده.
هر ذره آینهای است که جهان را بی صدا بازتاب میدهد
هر طلوع آینهای است که ما را دوباره از هیچ میسازد
مرزها تنها سایههایی بر دیوار ذهناند نه بر افق جهان
محمدرضا گلی احمدگورابی
تاگسستم ازتو با آه دمـــادم تــــــا شـــــدم
دل شکسته با هجوم نامـرادی هــــــا شــدم
نغمه ام خاموش و در شبها به یادت تا ســحر
درنبود مهرتو تنهـــــــــاتر از تنهـــــا شــــدم
مثل شمعی اشک ریزان سوختم از عشــق تــو
همنشین لحظه های سخت و غم افــزا شــدم
ساحل دل را بر آشفتی تو با امــــــواج غــم
در تلاطم های آن گم گشته ی دریـــــــا شـدم
درکجای سینه ام اسکــان دهـم مهـــر تــو را
حال صاحب خانه ی این عشق بی پروا شــدم
خواب شیرین را ربودی از ضریـــــح چشم من
ناگهان با بوسه ات بیـــــدار از رویــا شــدم
سارا کاظمی
در گلدانِ آرزوهایم
قاصدکی آوازخوان، تحفهای آورده
و مژده باد
لبخندِ دختران را
که هنوز نشان از ترنّم و زیبایی است.
امّا در زندانِ آرزوها
جز تاریکی نمیروید
و خاموشی
و بُهت
و دهشت.
اگر مرگم فرا رسید
زود به خاکم بسپارید
که فغانِ زنان را بسی ناخوش دارم.
و بگذارید
نور و امید
بر دلها بماند
همیشه
تابان و آبی...
رضا کشاورز
توبه کردم که نبینم، چشم رزم آور تو
من شدم عاشقِ، چِشمانِ، غرور آور تو
از تو مانده همه آشوب و همه شور و فریب
من همانم که شدم ،مست تو باور تو
تو زدی پلک و به هم ریخت، جهانم آری
هر چه ویران شدِ ام، هست ز چَشم ِتر تو
مانده در من شب و غربت ،ز نبودِ تو ماه
غرق باید شوم، در موج جنون آور تو
ماهی تنگم و آزاد شدن، در سر نیست
من شدم صید تو ،از دیده ،جنگاور تو
تو زدی پلک و به هم ریخت، جهانم آری
هر چه ویران شدِام، هست ز چَشمِ تر تو
منم و قایق و دریا و همه موج و جنون
من شدم، عاشق آن ،ساحلِ پهناور تو
عاشقی در دل و در دیده من، خاموش است
مست بودم همه شب، در دل ِ،حزن آور تو
تو زدی پلک و به هم ریخت، جهانم آری
هرچه ویران شدِام، هست ز چَشمِ تر تو
مجتبی فرزانگی زاهد