چرا خونی‌ست سیم خارداری

چرا خونی‌ست
سیم خارداری
که دانه تمشک‌ها را
مانند ریسمانی
به هم پیوند می‌دهد

از قطره‌های خون تمشک که بگذریم
و برقی که از نگاه رفت
آیا
ریختن کمی نفت
در گوش چراغی…
گم شده‌ای را
لحظه‌ای
با بنفشه‌زار درد
در یک عکس
قرار می‌دهد؟

شکاف‌ها بین گل و یک بوسه
خالی از یک حیرت غایب...
آیا
شکیبایی عمیق شبنم
و کمین خالی او
با نگاه گرم شقایق
گره خواهد خورد

یافتن ردِّ صدای سیم را
باید بر موی زخمی تو نوشت
یا در گیسوان
دسته‌دسته‌ی خارهای گزنده؟

شاید / اگر
در رسیدن
به سیم‌های خونی بنگریم
به تولد تازه‌ی درد،
یا امتدادش
که در شیار نگاهت پیداست،
برسیم
و گویی
به حرف زخم سیم.


وحیدى شیرازى

فاصله

چشم
آقای دکتر
فاصله‌گذاری را
رعایت خواهم کرد _
و
همه چیز
از دور
قشنگ شد...


سید ادریس حسینی

گرفته دست دلم را دو دست چـشمانش

گرفته دست دلم را دو دست چـشمانش
که پا بپا  بــبرد  تا  بســـمت زنــــــدانش

نفوذ گرم  نگاهش، چه مست کرده دلــم
که  هر طرف بکشاند، بگشته حیـــرانش

دو باره عطر نگاهش، دوباره پیـچش مو
دوباره خنجر ابـــرو، به خــــنده مژگانش


به قلب عاشق من کُو، نـشانده مِهر مَهش
بریده صبر و توانم، لبــــــان خــــــندانش

نفس  بریده منم در، حریم آن همه عشق
چگونه سر ببرم در،  مــــیان احســــانش

نشانده زلف بلندش،  ز دوش تــــا به کمر
سپیده قامت تن را، خطی به ارکـــــــانش

به قا متش نگهم را،  نمی توان بـــگرفت
بسان پیچک آبی، تنیـــده بـــر جـــــانش

سعادت کریمی

ای غریبه ازهمه آشناتر

ای غریبه ازهمه آشناتر
دل را ربودی
شدی از همه بیگانه تر
شور شوق آوردی اما چه سود
دل را غمکده کردی ورفتی چه کنم
غم داغو غم یاروغم هجران چه کنم
دل به این دنیا بستن تک تنها چه کنم
سر به بالینت نهادن اما چه سود
بی راهه رو برایم سرودن اما چه سود
دل خسته غم رنجور
اشک پنهان چه کنم
دل ابستن درد بیمار تو را
هر دم دیدن چه کنم
این فراق گر چه برایم سخت است
این گناه گر به بالینت نهادن سخت تر
تو بمان دوست غریب آشنایم
من این شعر سرودن از برایت


طوبی زبردست

بهانه‌هایت دروغی بیش نبود

بهانه‌هایت دروغی بیش نبود
عشق مگر با بهانه‌تراشی، عشق است؟
عشق بی‌ریاست،
چون رودی روان
که تنها برای آرامش روانمان خلق شده.

اما چه نثار من کرده‌ای جز درد،
جز رنج و افسوس؟

چون برگ‌های پاییزی، ذره‌ذره مرا ریزاندی
خشت‌خشت خانه‌ی عشق‌مان را فرو ریختی
آبادی قلبم را ویرانه کرده‌ای
لبخند را از رخسارم ربودی
و جزء به جزء روحم را پوساندی.

ای آشوب‌گر قلبم،
ای نقش‌پردازِ چیره‌دست،

نمایش تمام شده.
آسوده باش،
از نقشت بیرون بیا.

روز موعود رسیده،
افکارت آشکار شده
ای هنرپیشه‌ی زبردستِ من.


ستایش محمدی