این حجم جهالت و تعصب یکتاست
خود شیفتگی و مهملاتش گویاست
شیطان بزرگ آب و تابش داده
از کبر و غرور و افتخارش پیداست
تیغ است کنون بدست این زنگی مست
عالم و آدم از این فتنه و شرش به فناست
زان همه زخم که خوردست از او بر دلها
همه جا مجلس نفرین و عزایش برپاست
ای خدا او مرضش مزمن و غالب گشته
وین بساطی که بپا کرده بچشمش زیباست
یا بیا معجزه ای کن به خرد برگردد
یا که نوشاندن آن زهر برایش چو دواست
جواد صفری
ماه من گرچه مرادت، زدلت راه نجُست
داغ گل در دل بلبل دیده از اشک نشست
ماه من، گرچه دلت مجنون صحرا شده است
آن دل صحرا نشین، همراه رویا شده است
ماه من، گرچه غمت تهفه به سودا شده است
اشک گل، بارش ابر، روزی شیدا شده است
ماه من چهره ی تو، در پس ابر،گرچه به یغما بردند
پرتو روی تورا، در شب تار، با صبح فردا بردند
ماه من گرچه تورا خانه نشینت کردند
قلمت سست نشد گرچه غنیمت کردند
ماه من گرچه فتاده است ز لب، نام نژاد نزند
هیچ کس یاد نکرد از پر طاووس و پرند
ماه من، در بر تو، کِلکِ و دوات است و قلم
آهِ نی از قلم رفته به هجر است و اَلَم
ماه من، غم ز شراب چشم و مینای تو باشد نی ز نی
این خراب آبادِ دل، مست ز سیمای تو باشد نی ز می
ماه من، سِحر جهان دل نگران چشم و جادوی تو بود
خم ابرو کمان و، چله اش ، از پود گیسوی تو بود
ماه من، مِهر که هست، تیر مزن با مژه آت
تو به شب نور امیدی ، ماه من، قفل مزن پنجره ات
ماه من ، شعر خجل ماند و فقیر از غم تو
این همه درد به سینه، سینه ام مَرهم تو
ماه من، ماه مِهان، درد به شعر مهرداد
شعله زد با نَفَسَت، گاه فغان و بیداد
رضا پورمند مهرداد
من نمی دانم چرا؟
اوج دلتنگی ما
در نیم شبان می باشد
بیقراریم
خموشیم
تنهاییم
چشم هامان بارانی ایست
پنداری این درد و سکوت
دردی به جانت افکنده است
و تو همچون
پر نده ایی
در قفس می مانی
نه توانی
از برای پرواز داری
نه توانی
که از قفس آزاد شوی
گاه پنداری
صدایش را می شنوی
مثل نسیمی
می آید و می گذرد
حتی در خیالت
نگاه گرمش
مثل خورشیدی ایست
که نباید
هرگز هرگز
نزدیکش گردی
آری تو باید
مثل یک سیارک
با فاصله دورش گردی
تو همیشه باید
از دور نگاهش بکنی
گاه با خودت می گویی
که خدایا چه کنم؟
این فاصله را؟
نه نشانش دارم
نه می دانم در کدام
خانهی شهر منزل دارد
راستی او می داند؟
من چقدر دلتنگم؟
یا غمی سنگین
بر شانه هایم
دارم؟
نمی دانم من
گاه مهتاب از این تنهایی من
می گوید:
می خواهی خبرش را زنسیم
سحری گیرم و
نشانش را یابم
من به ظاهر با لبخندی
که تلخی خاصی دارد
می گویم :
نه نمی خواهم من
سحر نزدیک است
شاید قاصدکی آید و
خبری آرد و بگوید نشانش
را با من
و بگوید
بیقراری
چشم به راهی
دلتنگی
همه را می داند
شاید در طلوعی
دیگر باز آید
من به او می گویم
منتظرش می مانم
آری آری
بیقراری دلتنگی
و خموشی
لاجرم تنهایی
رسم عشق
و عاشق ماندن
می باشد آری
شیدا جوادیان
رفته ای و غزل عشق به پایان نرسد
زخم صد پاره دل باز به درمان نرسد
پرشده دفتر تقویم دل از فصل خزان
دل شوریده ی من آه به سامان نرسد
هک کنی نرمی احساس مرا
با نگهت
وه چرا عمر بد افزار تو پایان
نرسد
گر زسردیِ نفس های توگردد همه جا ابر عقیم
امشب این چتر دلم وای به باران نرسد
خَم ابروی تو هست گردنه ای سخت فراز
پای من لنگ و به این گردنه حیران نرسد
بلبلی سخت ز هجران گلش می نالید
ولی ای کاش که داغی به دلِ مست ِپریشان نرسد
داس ابروی تو گر تشنه به خون دل ماست
مستحق ست که زخم بر دل ویران نرسد
من بیچاره چو موری ز رهت می گذرم
سایه ی لطف تو کافی اگر لطف سلیمان نرسد
کافری نام قشنگی ست مرا ای صنمم
دل بی عشق بتان هیچ به ایمان نرسد
رضافرازمند
«شاعر چشمت شوم یا شاعر خندیدنت؟
ای فدای لحظهی در ماه شاید دیدنت!»
تا که میتابی فروزان میشود دل در برم
مژدهٔ بخت منی ، جانم به لب بوسیدنت
شهر پر شد از نوایِ گامهای پر غرور
رقصِ شعری شد تمام لحظههای نازیدنت
میدهد عطر بهار از هرچه سویِ تو وزد
جانِ عالم تازه شد از آرزویِ بوییدنت
من شوم مجنون و تو لیلایِ شادِ این غزل
خوشترین فصلِ جهان شد موسمِ کوشیدنت
تا ابد میمانم و از عشق تو دم میزنم
فارغم کردی زِ هر غم با مرا بخشیدنت
مهدی سلمانی