منم فصل عاشقی ها
فصل دل سپردن ها
فصل دلدادگی ها
منم فصل بارش و طوفان
بارش نم نم باران
بارش رنگی برگ ها
منم فصل خنده های غمناک میون خش خش برگ ها
منم بهاری که دلگرم میشود
منم زمستانی که دلسرد میشود
منم پاییز
از جنس زیبایی های دلنواز اما دلگیر
امده ام
تا دختر تابستان را با خود
ببرم
دختری با پیراهن گل دار صورتی
گیسوانش به لطافت گلبرگ های شقایق و
چشمانش گرم و گیرا مانند عقاب تیر
ظهر هنگام میان تابش شدید افتاب
ناگهان
دخترک میان اغوش مهربان مادرش
افتاد
جان داد
جان داد و به سختی نفس کشید
تپش های قلب نازنینش اهسته و اهسته شد
پاییز داریچه میکنی؟
این دختر فرشته معصوم مادرش است
خنده رو دلربای پدرش است
او را با بی رحمی میبری؟
طوفان پاییز سنگدل است
سکوتی سیاه همراه دارد
دختر تابستان را با خود برد
دخترک در اغوش مادرش
اخرین نگاه را
ان نگاه معصومش را
می اندازد در چشمان نم ناک مادرش
نگاهی پر حرف
نگاهی عمیق و پر از ارزو
مادر
مادر مهربانم
اشک نریز
غصه نخور
من دارم میروم
پرواز میکنم به اسمان پهناور
اما
همیشه در کنارت هستم
قطره اشکی از چشم
دخترک میچکد بر دستان لرزان مادرش
که مادرش در این اتش سرخ سوخت
و پدرش در این غم بزرگ شکست
دخترک با نگاهی کودکانه
فریاد میزند
فریاد ازادی
دیگر پرنده ای خندان هستم
پرنده ای که اواز جدایی می خوانم
دیگر
سالهاست که قطره های پرحس باران پاییزیم
اهنگام غروب دلگیر افتاب
منم همان تکه برگ زردی که از درخت سرو پر میزنم و اهسته به زمین می نشینم
دیگر
غم زجر اور مهر ماه
صدای اواز جداییست...
صبا حاجی بابایی
مرا به خانهٔ خورشید ببر
تا از گیسوانش
رشتهای نور برگیرم
مرا به ماه نزدیک کن
تا بوسهای
بر گونهاش بکارم
مرا در سرای باد تنها بگذار
تا کاسهای از نغمهاش بنوشم
مرا به زمین بسپار
تا ریشهها را
را سیراب کنم
و با زمزمهٔ برگها
راز ماه فاش کنم
گیسوان خورشید را
با نوای رود پیوند زنم
تا همه
بخوانند
سرود دلسپردن را
فاطمه گودرزی
در نگاه آرامت، دنیایی از حرف است،
سکوت تو، گویی نغمهای پنهان است.
چون ستاره در شب، خاموش و پر رمز و راز،
هر دم از چشمانت، صد قصه عیان است.
لبان تو بسته، اما دلت دریاست،
در عمق نگاهت، رازی سر به مهر است.
ای دختر آرام، ای گنجینه هستی،
سکوت تو، زیباترین شعر جهان است.
نهفته در آرامش، عشقی بیشایان،
گویی روح پاکت، بهشت جاودان است.
در این هیاهوی زمان، تو خود آرامشی،
سکوت تو، زیباترین آواز جان است.
بهمن فیرورقی
در بیلبوردهای شهر
«بی تو به سر نمی شود»
رقصید و چرخید
زیر نور کامل ماه
زیر نور سرخ ماه
یا همان طور که تو دوست داشتی
زیر هلال ماه
ولی چه تفاوتی داشت
وقتی کنارش تصویری از تو آمد
با کوکتلی در دستت
پیتربالد روسی در آغوشت
و همزمان گل های گلایول را
می بوسیدی…
آسیه پرهیزی
عاقبت حق خورد و هم آزرد رفت
دزدکی دل بست و سهمم برد رفت
من که جانم بسته بر دامان اوست
خنده را در چشم من پژمرد رفت
خنجری بر پشت، از رو اشک ریخت
خون من در شیشه کرد و خورد رفت
خاطراتش ماند در رگ های من
رگ به رگ در خاطراتم مرد رفت
دل به هر که بست نوشش باد زهر
لعن و نفرین هر که دل آزرد رفت
نفس خوجه