نسیم صبحگه آمد، دلم به شور افتاد

نسیم صبحگه آمد، دلم به شور افتاد
کسی ز خلوت جانم، گذر به نور افتاد

نه نام بود و نه آواز، نه نقش و نشان
ولیک در دل شب، آتشی ز دور افتاد

ز باده‌ ای که نخوردم، خمارم از اوست
ز نغمه‌ ای که نخواندم، دلم صبور افتاد


به چشم عقل نبینم، ولی به چشم دلا
نگار من که به جانم چو نقش حور افتاد

به هر غزل که سرودم، شرار او پیداست
به هر سکوت که کردم، صدای صور افتاد

مگر نسیم حقیقت ز کوی او برخاست
که در هوای دلم، صد هزار دور افتاد

نپرس از این دل آشفته، راز، رازی نیست
فقط بدان که به جانم، غمی ز نور افتاد

مصطفی نجفی راد

در دلِ خویش، هزار آینه پنهان داری

در دلِ خویش، هزار آینه پنهان داری
هم زِ شعر و هم زِ اندیشه نشان داری
در تو منطق به صدای غزل آغِشته‌ست
رگ احساس، ولی عقلِ سلیمان داری
گاه می‌سوزی و لبخندزنی بر تبِ خویش
شعله‌ای خاموش درجامِ جنون‌انگاری
با سکوتت، به غزل روحِ تفکر دادی
با حضورت، به تفکر تپشِ دِل دادی
تو نه شاعر،نه مسافر، نه حکیمی

موجِ اندیشه و احساسِ روانی

علی تعالی مقدم

به آسمان چسبیده بودم

به آسمان چسبیده بودم
و خدا
یکی یکی
شعرهایش را برایم می خواند
و بی خیالِ جهانی دهان وا کرده
به تنهایی خود
می نازید؛
دیگر نه سیب را بهانه می کرد
و نه بهشت را معامله،
فقط
در تئوری عدم دلبستگی
و استعانت از یگانگی خود
برایم
می شد.



بهـــاره طــــلایــی

برای ماندن دلیل میخواهم، داری؟

برای ماندن دلیل میخواهم، داری؟
سکوت و صبر و استقامت میخواهم،داری؟
بهانه های دل مجنونم به فدای سرم
من اگر بمانم تو هوایم را داری؟
گفتی بمان من همه چیزت را قبول دارم
من اشک دارم، حوصله اشک هایم را داری؟
من دیده ام عصبانیت بی کرانت را
عزیزکم من میترسم، هنوز اعصبانیتت را داری؟

برای ماندنم باید قول بدهی، عهد ببندی
من اگر بمانم، واقعی دوستم داری؟

نرجس قاسم زاده