بی تو
شبانه هایم
به کوچه های بی چراغ پناه می برند
سایهات ،
بهجایِ گامهایت
با من هم قدم می شود.
ماه،
شمعیست نیمهجان
بر سر مزار خاطره ها می سوزد،
و ستارهها
نامت را
در سکوتِ مرثیهای خاموش میگریند.
بیتو،
زمان
از آینهای ترکخورده میگذرد،
هر ثانیهاش
چهرهی اندوه را بازمیتاباند.
من،
در سکوتی بیانتها،
دنبال ردّ حضورت میگردم
در شکستِ آینهها،
در نفسِ آخرِ شب،
و در نوری
که پیش از سپیده خاموش شد.
تورج آریا
بعد از تو دلم که نه، همه عالم غمکده شد
دلِ بی حوصله بیزار، از هر بحث و گَعده شده
رفتی و ستون های دلم درهم شکست انگار
این چه آتیشی بود شعله اش اینجوری زده شد؟!
گفته بودی می مونی و خاطره سازی می کنیم باهم
چی شد که دلت ساده از همه چی دلزده شد؟!
با بی خداحافظی رفتنت عزیزِ قلبم
دل آرومم مثل لهستان جنگ زده شد!
ساراگوهری
من در سیاره ی ارواح
بر شاخه ی یک درخت اهورایی
آشیان داشتم .
سیمرغ مسیرِ کهکشان را به من نشان داد
و از من خواست برای گذراندن دوره های مهارتِ پرواز ،
راهیِ سیاره ی زمین بشوم .
من با طنابی نامرئی که به ماشینِ جسم متصل بود
به مکتبِ زمین فرود آمدم .
طناب که پاره شد ،
دیگر امکان رفتن به بالا را نداشتم .
در همین حین
معلمِ زندگی به استقبالم آمد
و مرا با خود به جنگلِ درس برد .
آنجا از درختانِ تجربه ،
میوه های تلخ و شیرین چیدم .
معلمِ زندگی از من خواست آنها را بچشم
چرا که تامین کننده ی املاح مورد نیاز برای رشد بالهای پروازند .
تا کنون سه دهه در مکتب زمین به تحصیل گذرانده ام و حالا وارد دهه ی چهارم میشوم .
امروز احساس عجیبی دارم ،
بر شانه های ماشینِ من ،
دو شیار کوچک به وجود آمده است !
من از حلاوتِ این لحظه ،
تلخ و شیرینی میوه ها را فراموش کردم ،
چشمانم را بستم و ماشینِ جسمم را در مسیر لایتناهیِ آینده تصور کردم ،
طرحِ آن را در دفترِ خیال با مدادِ انگشت کشیدم و چند سطر از جهانگردی با آن نوشتم .
وقتی معلمِ زندگی انشای مرا خواند ،ستاره ای بر کاغذ جانم چسباند .
سپس در کارنامه ی پایان سالِ من نوشت :
ازین
پس شاهدِ روئیدنِ پَر از آن شیارهای کوچک خواهی بود تا روزی که مقاماتِ
سیاره ی بالا فراخوان بدهند ،
فرصت هست . هر لحظه را مانند چیدن یک پر از سیمرغ ، غنیمت بدان .
بالهای تو مدرکیست برای ورود به سیاره ی لایزال .
سحرفهامی
این دنیا…
میشکند
میشکند!
کوه یخ وجودت را…
کوه یخِ وجودت را در دریای مردگان… ذوب میکند.
چشمانت را منفجر میکند…
و تصویر زندگیات را…
معکوس… میبینی.
معکوس؟
از نیستی… تا به نیستی
از خستگی در سیاهی این دنیا…
تا ناآگاهی از تاریکی آن.
دلیل برای بودن؟
یا فراری از نبودن؟
نبودن؟
سرت را بچرخان…
حقیقت را در سرت… شناور کن.
دنیای افکارت را پاره… پاره کن
هر تکه را… در گوشهی دریای درونت بینداز.
به دنبال گوی میگردی…
و آن را… در چشمانت میگردانند؛
گوی تابان…
که از چشمانت… درونت را روشن میکند،
اگر…
درونت کور نباشد…
و نور را لمس کند.
نوری که ادراکی است…
از باز کردن زنجیر آینده…
از تنِ گذشتهی خستهات…
هر کس،
نورش را به آغوش میکشد،
اما من، در پناه تو،
موهایت را
هنگام لمس موهایت.
آنها
فرار از نبودن را… برایم گفتند.
از پیچیدگی زندگی خودشان
که با تو است…
اما با تو درگیر.
برای تو است…
اما با سختی.
و در انتها
انتها…
انتها!
بوییدن آن…
رنگ زندگی را…
بر روحم کشید.
اما صدای خندهات…
این بار فراموشی برایم آورد.
و آن را به من… هدیه داد.
فراموشیای که مرا
به نقطهی اول برگرداند.
من…
من…
هستم؟
یا نیستم؟
باید باشم؟
پوریا شهیدی فر