به هیچ اتفاق بهتری تو را نخواهم داد

به هیچ اتفاق بهتری تو را نخواهم داد
که جز حضور روشنِ تو دل صفا نخواهد داد

جهان اگرچه پر ز حادثه‌ست و رنگ و نیرنگ است
به غیر عشق تو دلم شفا نخواهد داد

چگونه می‌توان گذشت از این چراغ بی‌پایان؟
که نور چهره‌ات مرا رها نخواهد داد

به موج سرنوشت اگرچه کشتی مرا برده‌ست
ولی به ساحل تو مرا خدا نخواهد داد

به هرچه داده‌اند دل مبند ای دل، که آخر کار
به غیر عشق پاک، بقا نخواهد داد

اگرچه خضر نام من در این غزل نشسته است
ولی گمان مبر دلم تو را نخواهد داد

غلامرضا خضری

کودکی ام را در آغوش می کشم

کودکی ام را در آغوش می کشم
می خندد
امان نمی دهد،گریه
چقدر درد را به بازی گرفته ای
سینه ام تیر می کشد
بهمن دود می کرد
خفه نشدیم
پر از خونِ شهریور
جنگ
چقدر رعنا قد می کشید
آوار برداری می کرد
و تمام فصل ها را به هم پیوند می داد
جنگ
سایه مستدامش بر سرمان برقرار
دستهایش
از گلویمان آب خورد
و موهای بافته مان را شانه زد
جنگ
نگاهش، نارنجکی را ضامن کشید
و مین ضد تانک روییدن را
سبز شد
درون ممه بندهای قرمز
دختری
که کودکی اش را
با دمپایی لنگه به لنگه
با کتاب های پاره، دفتری زخمی
عروس شد
از تایر فرسوده فرغون
از تیر آهن و میلگرد های معتاد
میلگرد های آجدار
میلگرد هایی که فقط میلگرد بودند
و میلگرد ها
مادرانشان فقط مادرشوهر بودند
کودکانی
که از آغوش پستان های بریده آویزان شیر می خورند
درختان خسته
بلوط های سوخته
زاگرس را فتح کردند
تا از پلاژ کارون پازن ها آب بنوشند
بلقیس
زبانت تیغ هایش را زمین نمی گذارد
کمی ببوس
لبان زخم خورده ام را
نکند، خون بس باشی تو

غلامرضا تنها

جهان در حسرتِ یک جرعه آب است

جهان در حسرتِ یک جرعه آب است
که دل ها در آتشِ بد عهدی انتخاب است

صدای ضجه بارها می آید از دور
امیدی خفته در زیرِ صدها نقاب است

میانِ خاطراتم چه گل ها پَرکشیدن
همین فردا قصه ای بی فتحِ باب است

نه امّیدی، نه راهی مانده بر جا
دلِ تنها ز غم ها همیشه در عذاب است

به پایان آمده همه صبرها و توان ها
فقط در لحظه ای دیگر شبشِ شباب است

چه فرهاد ها ز تباهی فریاد می یاردن از دور
همه دل ها از این غصه ها در اضطراب است

خدایا چقدر دل ها درگیرِ آهِ بی حسابِ
از این بی کسی ها در اضطراب است

منوچهر فتیان پور

در سایه‌ی مهرگستر آفتاب

در سایه‌ی مهرگستر آفتاب
سبز می‌شوند
علف های هرز بلند قامتی
که پرغرور ست
رخسارشان
اما
گل‌ها‌ی باغ می‌خندند
به ریشه‌ی هرزی
که عمرش کوتاه می‌شود

به دست باغبان خرد آشنا

المیراپناهی درین کبود

عــاقـبــت دل را، رهــایـش کــرد و رفـت!

عــاقـبــت دل را، رهــایـش کــرد و رفـت!
جــان و تــن را غــرق آتــش کـرد و رفـت!

در پـــس آیـیـنـه مــانـده بـغـــض مــن..
بــغـــض را، آه خــیــالــش کــرد و رفـت!

سیــنـه ام غــمـخـانه ی بــیـتابی اســت؛
سیـنــه را جــانـسـوزِ ٱهــش کـرد و رفـت!


پــای تـا ســر، در تـــبِ دلــدادگـیـسـت..
قلــب را، مـــاتــم ســرایش کـــرد و رفت!

هـر دم از حـســرت، بـبــارد چــشـــم دل
چَشــمِ دل را اشـــکِ راهــش کرد و رفت!

در بــرَم، وهـــمِ صــدایــی بـی نــشـان..
بـی نشــانـــم از صــدایش کـرد و رفــت!


مهتاب میر