گاه مسیر زندگی ، به بن بَست میرسد
گاه تمام آرزوها ،به دوردست میرسد
من نمیدانم چرا؟ اما شانسِ پَستِ من
ازهرکوچه !بگذرد، به بُن بَست میرسد
به درِ عشق میرسد ،نالان وگریان میشود
گه به کس یاری کند ،به آدمِ مَست می رسد
گر خواهد کمک ،ز هرکس یافریادرسی!!
ازبخت بدش ،بِآدم خس وپَست میرسد
این هست شانس بیچاره وبدگون ِمن!!!
هرکجا یاور بخواد،به آدمِ خَست1 میرسد
گر دل به دریا زند،غرق یاغوطه ور شود
یاآبِ دریاخُشک ،خار به رَست 2میرسد
گربه بیابان سرزند،درگیرباشیروپلنگ
یازهرمار، بر تن و پا و دست میرسد
این چه گناهی ست!! که !نوشتن بِپای من
ازهجر،عشق او،دل به جَست3 میرسد
شصت سال دویدم،درپی این و آن
عمرم گذشت ،تا جسم به شست4 میرسد
زندگی کم کم، ازقله به پای کوه رسید
تن وجسم درزندگی،به دارِ بست 5میرسد
ای (ولی) کوچه ی بن بست تو باز نشد
حکمتی ست،شایدازچپ وراست میرسد
ولی الله قلی زاده
چنان عاشقت شدم
که واژهها
از شرم
سکوت کردند.
سیدحسن نبی پور
خسته ام از حربه های سرنوشت
ازوعده های پوچ شیخ ازبهشت
خسته ام از شهرو این همه دیوارها
ازکوچه به کوچه . خشت به خشت
خسته ام از زمانه از این همه جوروجفا
ازناله های بی صدا ومردمان بدسرشت
خسته ام از منبر و از پندو موعظه
از تزویر واعظان و زان اعمال زشت
خسته ام از عدل او از داد او....
از این بخت واین پیشانی نوشت
خسته ام از خوبی های بیش ازحد
از برداشت های کمتر از کشت....
خسته ام از شعر وشاعراز شعر نو
از بی مهری به شعرو افکار پلشت
داودچراغعلی
هر شب به خیال تو شود دل نگران
در موج جدایی شدهام غرق زیان
بر لوح زمان نقش تو را حک کردم
تا نام تو باشد در جهانم ابدو جاودان
در سینهام آتشکدهای از نام تو در جریان
کین عشق تو در سینه ما شد کیهان
آتش به جهان میزند این درد فراقت
ای مونس دیرینه من، ای مهرِبان
در کنج خرابات جهان مانده ام حیران
جز جام وصال تو ندارم هدفی با دگران
گر آیی و دستی ز کرم بر سرم آری
شاید که شوم فارغ از این رنج جهان
ای نور الزمان، بیا تا شود این دل آرام
از دوری تو گشته تن و روحم بی جان
بر خاک این کوی تو افتادهام از رنج
ای قامت زیبای علی ، حسن و سیدالعطشان ...
الهم عجل الولیک الفرج
محمد قربانی
بی تو
شبانه هایم
به کوچه های بی چراغ پناه می برند
سایهات ،
بهجایِ گامهایت
با من هم قدم می شود.
ماه،
شمعیست نیمهجان
بر سر مزار خاطره ها می سوزد،
و ستارهها
نامت را
در سکوتِ مرثیهای خاموش میگریند.
بیتو،
زمان
از آینهای ترکخورده میگذرد،
هر ثانیهاش
چهرهی اندوه را بازمیتاباند.
من،
در سکوتی بیانتها،
دنبال ردّ حضورت میگردم
در شکستِ آینهها،
در نفسِ آخرِ شب،
و در نوری
که پیش از سپیده خاموش شد.
تورج آریا