یک کاسه شراب ارغوانی
در آغوش شاهد جوانی
شب خیز و بیارای به شمعی
این مجلس عیش جاودانی
تاجی زگل و شکوفه بنشان
بر گیسوی ابروی کمانی
لب بر لب او نهاده مینوش
از شهد لب لعل یمانی
شمشیر بنه زین پس و خوش باش
با عشق که پاسی است جوانی
بهنام هاشمی
در برزخ ناپیدای حضورت
در بیابان بی کسی
می دوم
تا شاید سراب
دیدارت
کمی بهشتی ام کند
در نفس های بی بازگشت
در شب های بی ستاره
راه تو از کدام
کوچه خیال
می گذرد
تا در این
باقی مانده ی ثانیه های
عمر
باز جاودانه شوم
در دست های مهربانت
فریبا کیان