در نوازش تو
رودی ست که مرا با خود
به بندر احساس می برد
و نفس هایت
انگشتان خیسی ست
که از مرزهای خوابمان
حفاظت می کنند
و ما آنقدر صحبت می کنیم
تا واژه ها تمام شوند
پشت چشم های بسته مان
زمان سرگردان ست
و ما گم می شویم
در یک شب بی دقیقهُ ساعت
پرویز صادقی
گاهی بهجایِ من
بهجایِ تو
بهجایِ ما
حتّیٰ بهجایِ دل
درخت باید بگوید:
گنجشک باید بگوید:
کلاغ باید بگوید:
خاک و آب و باد و آتش باید بگویند:
ابر و ماه و خورشید و فلک باید بگویند:
اصلاً همه با همه باید بگویند:
اشتراکِ دو خودآیِ در یکنفر
چیزی نیست
غیراز دیوانگی و دو دنیا عاشقی!
سیدمحمدرضا لاهیجی
با هزار بوسه و صد آه
بر تنِ بیدفاع تو
بر کبودیها و رنجهایت
ردی که آزادی
بر تن تو نقش میکند
جوانهای که شهامت
در قلب کوچک تو میکارد
با این انگشتان ظریف
دستانی مهربان و سخاوتمند
که به خون میآلایند
بگو آنچه را که
از گلوی تو نغمه میشود
بر بلندایِ دیوارِ سِتُرگِ شب
ارژنگ طالبی نژاد