آینهها کبودند
طنابهای خسته آویزان و
لاشخورها در رقص
امشب شراب خواب هم تاب بیتابیام را ندارد
پردهها چشمبهراه بادند که از سفر برگردد
علی_جدیدی
زمین لقمهایی
در دهان متن برف
رد پاها واژه واژه پاک
چراغها خاموش
اسب بوران همچنان میتازد
رعنا_زهتاب
یادتومرا
به سبزترین رقص بهار
به سرخ ترین خنده ی انار
به کنج خلوتی کش دار
برده است
چه کنم
من تقصیر عمیق دوست داشتن ام
یاد تو مرا
"بی هیچ بدرودی
به دست فرداها سپرده است
باقر اکبری