صبحی دگر آمد

صبحی دگر آمد
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم از خواب
با چشمانی نیمه باز
نوری دیدم
منعکس از روی تو
خواب بودی
نرم
گرم
صورتت چون
قرص ماه
دست‌هایت
چون شاخه‌ای
بر پیکر
یک بید مجنون
گونه‌ات
بوسه‌گاه
این من عاشق
لب تو
خواستگاه زندگی
باعث دلدادگی

مهرداد درگاهی

رفتی و صدای پای مرگ


گوشم را
نوازش داد
و
دنیا را جز
درهای بی وفایی
نیافتم


صبا جدکاره

شوکرانى را

شوکرانى را
که تو به دستم دادى
با فراغ خاطر نوشیدم!
غرور؛
این آخرین بازمانده ى وجودم را
به پایت ذبح کردم؛
و آگاهانه
به سیاهچاله هاى تاریک و بى بازگشتِ
قلبت راهى شدم...

-
-
پریساقاسمى

فریادهای بی صدایم را

فریادهای بی صدایم را
سکوت مبهم شب هضم کرده
میان سیاهی آسمانی
که دیگر مال من نیست؛
نمی دانم برای غصّه های دلم
چگونه شرح دهم
معصومیتِ دیده ی خونبار ستارگان خاموش را
در آخرین نگاهِ چهره ی خندان ماه!

مرتضی سنجری