و حسرتی

و حسرتی

نه

این برف را دیگر

سر بازایستادن نیست،

برفی که بر ابرو و موی ما می‌نشیند

تا در آستانه آیینه چنان در خویش نظر کنیم

که به وحشت

از بلند فریادوار گُداری

به اعماق مغاک

نظر بردوزی

شاملو

ای چشم هایت شاه بیت هر ترانه

ای چشم هایت شاه بیت هر ترانه

گیسوی تو دریای صد موج و کرانه

در چشم هایت قتلگاه کوچکی هست

وقتی نگاهم میکنی تو عاشقانه

من ماهی غمگین اسیر رخوت چاه

تو ماه من مغرور و زیبا جاودانه

در هر رگ مجنون من خون تو جاریست

لیلای لب هایت انار دانه دانه ...


- متین اسماعیلی