تو روح عاصی‌ام

تو روح عاصی‌ام
این آخرین بازمانده از تبار درد را
در شعله‌‌های عشق سوختی
تو اینگونه دردناک
شاعر شدن را به من آموختی


حامد_نیازی

از چشم تو آن قدر دورم تازگی ها

از چشم تو آن قدر دورم تازگی ها
آن قدر دلتنگ حضورم تازگی ها

که روبرویم هستی و دلتنگ هستم
یک قاب سرد سوت و کورم تازگی ها

مثل خیابانی پر از حس زمستان
چشم انتظار یک عبورم تازگی ها

عادت ندارم ساکت و سنگین بمانم
زخمی تر از زخم غرورم تازگی ها

در فصل گرم چشمهایم پلک تا پلک
غرق عبوری و مرورم تازگی ها

گفتی صبوری کن،صبوری کن،صبوری
کو " طرفه خاکی " من صبورم تازگی ها

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را 

 

نجمه زارع