ساز را برداشتم
تا بنوازم پرده ای از روشنایی را
در میان شور و شعف
و طراوت نت ها
عشق نیز با روشنایی همکلام شد
اما بناگاه
اهریمن
قطعه ای از تاریکی در میان نهاد
سررشته کلام از دستم در رفت
همه جا تاریک گشت
رضا کشاورز
چه شیرینِ تلخی است
دروغ های عاشقانه
" مریم ... شیرین ناز"
لبش درمان درد اشتیاق است
طبیب شهره اغواگر من
اگر روزی ببینم روی او را
نخواهم ماند دیگر پاکدامن
به لبهایش سپارم جان و دل را
بنوشم از نفس هایش خماری
به تاکستان چشمانش روم تا
شوم از شهر عاقل ها فراری
به گوشم آیه های دل بریزد
نسیم خلسه در آرامشی ژرف
سکوتی تشنه ی گفتن ولیکن
نگاهش میزند با دیده ام حرف
در آن احساس ناب وصل و مستی
جدایی و غم دوری بمیرد
بیفتد در فراخ سینه وحدت
و جانم عطر جانش را بگیرد
لبش درمان درد اشتیاق است
تنش اما تنوری داغ و سوزان
خیالم را به آغوشش دهم تا
شود در کام من آتش گلستان
چه رستاخیز پر شور و نیازی
بمیریم و به خاک هم نشینیم
و در هنگامه ی محشر دوباره
به جز چشمان هم چیزی نبینیم
سمیرا عطایی
عشقت
در نهانخانه جانم
آتشی افروخته
گرمتر از
آتشفشان
سوزانندهتر از
خورشید
عشقت
بیپایان
آتشی همیشه
فروزان
مهرداد درگاهی