چاره ای ندارم

چاره ای ندارم
در منتهی الیه گوشه ی تنهایی
اعتیاد رها نمی کند
یقه بی صاحبم را
به نفس کشیدن
میان سیاهی خاکستر نشستنم
به دیدنت
نگاه نکردنم ؛
اعتیاد به هر روز مردن
میان پلشتی ها

به لذت بردن
میان همین یکبار زندگی کثیف
به قشنگی های تو
بلقیس
چشم وا کن
نگاه به چشمتانت
به خنده بی دریغ لبانت
ماه آویزان، از گردنم

غلامرضا تنها

فنجان چای در دستم

فنجان چای در دستم
تلخیِ احوالم را قند‌اَش میکنم.
موسیقی در حال پخش...
صدای گنجشک ها به گوش میرسد
صدای خروس همسایه،وقت گم کرده.
جالب است! نه؟
آشوبی در دلم خانه کرده و قصد کوچ کردن ندارد.کنگر خورده و لنگر انداخته است.
هیچ چیزی آرامم نمیکند
نسیمِ ملایمی می‌وزد
موهایم را بازی می‌دَهَد.
خورشید در آسمانِ آبی، عجیب میدرخشد.
گرمایش بر سردی وجودم چاره ساز نیست.
خورشید هم کم ‌آوردِه.
از من چه توقعی؟
سنگینی روحم بر جسمم زیادی‌است.
می‌شود؟ کَم .به اندازه شود؟
تو را نمیدانم.
ولی برایِ من، عجیب میگذرد این گذرِ عُمر.
در انتظارِ آرامشم.
ولی این راهم میدانم که، به انتظار نشستن چاره ساز نیست... .
بگذار این گِرد گردان،
هرطور که می‌خواهد بِتازَد.
مَن تماشاگرم.

رقیه بابائی

تو ندیدی که دلم تشنه دیدار تو بود؟

تو ندیدی که دلم تشنه دیدار تو بود؟
دل بیچاره من سخت گرفتار تو بود؟

خبرت نیست که بی تاب تو بودم همه شب
همه ام خسته ولی چشم که بیدار تو بود

من از آنِ تو و جان تو و عشقت بودم
همه ی فرصت عمرم غم تکرار تو بود

یاسمین نصیری

باغی‌ست

باغی‌ست
بی‌صدا و بی‌نفس،
شاخه‌ها در خود فرو رفته‌اند
و باد
با برگ‌های خشک تمرینِ خاموشی می‌کند.

هیچ پرنده‌ای آواز نمی‌خواند،
هیچ دلی از شوق نمی‌لرزد،
می در جام‌ها می‌گندد
و لب‌ها
سال‌هاست بوسه را فراموش کرده‌اند.

در آن باغ،
عشق
چون پرنده‌ای گمشده
در حسرتِ شاخه‌ای‌ست
که هرگز نخواهد رویید...


غلامرضا خضری

به یادِ او که در باغچه گلِ وارونه کاشت...

به یادِ او
که در باغچه
گلِ وارونه کاشت...

ترسیدم از خاک
از بویِ نم
از برگِ خاموشِ یادها

قلمه‌ای برداشتم
در کوچه کاشتم
برایِ بچه‌ها
برایِ دلِ خودم...

سال گذشت
گل قد کشید
تا دیوار
تا پنجره‌ی رو‌ به‌ باد...

و عطرش پیچید
میانِ محله
میانِ دلم
میانِ نبودنش...

فهمیدم
هیچ عشقی وارونه نیست
فقط خوابیده است
تا از خاکِ داغ
به نور برسد...


فرید کیومرثیان فریدران