اعتمادی را اگر روزی به دستانت سپردند

اعتمادی را اگر روزی به دستانت سپردند
در دیار آدمی گر که حسابی بر تو بردند

دُرّی از گنجینه‌های آسمان باشد به دستت
مشت تو دُرّ و به گرمی مشت تو آنها فشردند

بر دهانم خاک، ناحق نشکنی دُرّ را مبادا
در سماوات علا بر نام تو سوگند خوردند


کاین گهر هم از سما هم از زمین ضایع شود دوست
گوهران را دائماً در آسمان بر می‌شمردند

گر یکی را هدیه دادند و زمینی ساختندش
تو به مقصودش رسان تا در عطا شکی نبردند

تا سلامت در زمین می‌چرخد این دُرّ گران قدر
خلقت از یمنش چه نان روز خود بسیار خوردند

تا بچرخد دُرّ بسنده به همین نعمت ندارند
دائماً افزون شود دُرّ، هدیه‌ها در کار بردند

مهدیا روزی اگر دُرّی به دستانت سپردند
نشکنی آن را که بر نامت همی سوگند خوردند

مهدی جیبا

حکم دار

پس از چندین مرتبه اخطار و هشدار
حکم دادند مجرم را بکشیدش بر دار


از وسیلهء جرم و جنایتم پرسیدند
دست در جیبم کرده و گفتم
خودکار


دکتر سجاد فرهمند

شدی صید من و از شادمانی پر در آوردم

شدی صید من و از شادمانی پر در آوردم
تقاص‌ِ مستی ام را بر سر ِ ساغر در آوردم

بدنبال سرت هفتاد شهرِ عشق را گشتم
سراغت کو به کو رفتم سر از قمصر در آوردم

زبس از آسمان ِ چشم هایم اشک می بارد
به باغ گونه هایم دشت ِ نیلوفر در آوردم

زدم بر روضه ی رضوان ِخود چوب حراجم را
من از قعر ِ جهنم میوه ی نوبر در آوردم

چنان آتش زدی بر سینه ی سوزان ِ مجنونم
که سر از سرزمین ِ داغ ِ خاکستر در آوردم

نخواندی شعرهایم‌را ولی ای کاش می دیدی
بلایش را چگونه بر سر ِ دفتر در آوردم

محمد علی شیردل

چشمان تویاغی ست، دزدیده همه بودونبودم

چشمان تویاغی ست، دزدیده همه بودونبودم
فریاد، فریاد از این لشکر مویت که کند نابودم
مجنونم ودارو نشود شافی، درمان نکند هیچم
افسون نگاهت یار! آتش زده آتش به وجودم
آوخ ازین عشق که اینگونه شبیخون به دلم زد
دست از سر و جان شستم و از آنچه که بودم
جز صورت ماه تو نمی دیدم و جز قند لبانت
روزی که قدم در حرمِ هرمِ نگاهِ تو گشودم
ای کاش از اول به جهان تو نمی شد قدمم باز

آزرده ازین تجربه ی تلخم واین کشف وشهودم
دنیای غریب تو پر از راز و پر از رنج و عذابست
باتوبه و درشرح ستم های تو این خامه سرودم

علی ناصری