چه کسی به گریه‌ی نقاب ایمان دارد؟

چه کسی
به گریه‌ی نقاب
ایمان دارد؟

چه کسی
به ملَت گریان
ایمان دارد؟

آیا بدشُگونی
توست یا من؟

چه کسی
صدا را
می دَرَد؟


چه کسی
آن را پوست می‌کند؟

بالا می‌رود؟

شیوا فدائی

واژه‌ها را

واژه‌ها را
یکی یکی
در قوطی‌های فلزی ریخته‌اند…

روی برچسب‌ها نوشته‌اند:
«عشق ـ 200 گرم»
«اندوه ـ 450 گرم»
«امید ـ نصف قیمت»

و گوشه‌ی قفسه،
یک قوطی زنگ‌زده:
«سکوت، بدون افزودنی».

دستم درِ کنسرو را می‌کشد،
تیغه‌ی فلزی با صدای پِسسسسسس…
مثل باد که در دل فلوت می‌رقصد و همزمان در سکوت ناپیدا می‌پیچد،
آرام در باز می‌شود.

واژه‌ها بیرون می‌ریزند و همزمان هنوز در قوطی‌اند:
می‌خندند،
می‌گریند،
با بوی باران،
با طعم قهوه،
با رنگ غروب.

ناگهان،
رقصِ فراموش‌شده‌ای جهید،
هر حرکتش چندین مسیر ممکن را همزمان پیمود.

گاهی زندگی؛
انباری خاموش،
قفسه‌هایی پر از قوطی،

و کسی که…
جرأت می‌کند
کنسروی از واژه‌ها را بگشاید،

در سکوت…
به جای سیر شدن،
گرسنه‌تر می‌شود،
از شعر.

شیوا فدائی

شب تهران

تو به سرسبزی جنگل گیلانی
شیرین تر از نیشکر خوزستانی

تو طراوت و حلاوت بارانی
شکوهِ خلوتِ شبِ تهرانی



دکتر سجاد فرهمند

در این بهشت،

در این بهشت،
زیرِسایه‌سارانِ نور،
میان نهرهای شیر و شهد،
میان این همه حوری و زیبا‌رو،
که جهانی از عشوه‌های ایشان حیرانند
اما من....
نگاه یار را به غمزه‌ی حور نفروشم.
میان عطر گل‌های بی‌پایان و آواز پرندگان،
همه چیز هست
جز او.

به پیشِ خدا گریستم،
چشمانم پر از آبِ شوق و درد:
«ای رحیم،
این چه سزایی است؟
اگر گناهکار است،
او را کنارم آر
یا این مقامِ لعلین را به او بسپار.»

ندا آمد،
صدای نرم و روشن،
شبیه نسیمی که از دلِ کوهساران می‌گذرد:
«عاشقا، این سزای اوست.
که دوزخ سهم اوست
به تاوانِ گناه خویش
جهان را قانونی و عشق را آیینی.
عدالت و رحمت در هم تنیده‌اند»

قلبم شعله می‌کشد، لبریز از تمنّا،
دوباره گفتم:
«پس مرا نیز ببر به دوزخِ سوزانش،
که بهشت بی‌او بر من جهنم است.
اگر نمی‌گشایی راهش به من،
من را روانه کن به او.»

خدا خندید،
صدایش مثل رعدی آرام در آسمان روشنایی،
«ای گلِ ایمان،
ای باغِ روشنایی،
تو را چه کار با خارهای دوزخ؟
اگر او نیز، چنان که تو می‌پنداری،
به راستی عاشق باشد،
بدان که عشق راستین، خود بهشت است؛
بر چنین دلی، آتش دوزخ را
باد نسیمی خواهم کرد...»

و من،
از بی‌چاری و عشقم،
گفتم:
«پس بدانم که بهشتِ بی‌او،
همان جهنم است.
و جرم من
تنها جرم من
این است:
دوستش دارم.
همین.
و دل.»


نعمت طرهانی