اگر به دیدنم امشب نگار می آمد

اگر به دیدنم امشب نگار می آمد
به قلب ِ زخمی و زارم قرار می آمد

شبیه ِ مولوی ام خسته از جدایی ها
که غصه اش زیمین و یسار می آمد

به حال و روز ِ خودم گریه می کنم ای کاش
که بخت با دل ِ خونم کنار می آمد

شبی که قاصدک آمد و گفت ؛ می آیی
خزان ِ مست به دستش انار می آمد

غروب جمعه رسید و چه حس خوبی بود
اگر به سر زمین ِ دلم تک سوار می آمد

سبوی باده شکست و به چشم خود دیدم
غزل به همره ِ شاعر خمار می آمد

دوباره سوت قطار و دوباره ترس ِ از این
دوباره خالی خالی ، قطار می آمد

محمد علی شیردل

دل من بی تو بودن را نمیفهمد

دل من بی تو بودن را نمیفهمد
نمی‌داند
نمی‌خواهد
دل من بی تو با پاییز می‌سوزد و می‌سازد
دل من بی تو در قعر سکوت خویش می میرد
بیا با من بمان ای دوست
اگر حتی نمی مانی
بیا و دست کم پاییز را با من بمان ای دوست
پس از تو من چنان دیوانگان از عالم و آدم گریزانم
نمیدانم چرا میل سخن جز با تو و پاییز را در خود نمی بینم
تمام آسمانم مملو از ابرست و بی خورشید می میرم
کجایی ای شب آرام بعد از روزها آشوب
کجایی مرهم آلام و جان خسته ام ای مهربان ای خوب
که رگهایم چنان رگهای برگی بر زمین افتاده در پاییز بر پای چناری پیر خشکیده
و دیگر قلب من جز یاد گرما بخش آغوش تو آیا مرهمی دارد بر این افسردگیهای تن بیمار از مینای تلخ مرگ نوشیده..!؟
نمیدانی که‌ پاییز و من و تو ترجمان لحظه های ناب این دنیاست!؟
نمیدانی که پاییز و من و تو بهترین احساس این دنیاست!؟
بیا که بی تو پاییز و مرا راهی از این یلدا به فردا نیست
بیا که بی تو چشمان من و پاییز بارانیست
بیا که بی تو این دنیا...
بیا که بی تو دنیا
_ این و آنش هیچ _
دنیا نیست...


حمید میرزاپور

چه خوش‌بویی‌ست گاهی، در نفس‌هایش تپیدن‌ها

چه خوش‌بویی‌ست گاهی، در نفس‌هایش تپیدن‌ها
در آغوشِ نگاهش، تا سحر، بی‌خواب ماندن‌ها

نگاهِ او اگر باشد، جهان دلپذیر گردد
نمی‌ترسم زِ طوفان‌ها، زِ شب، یا رفتن‌ها

به شوقِ او گذشتن، از تمامِ جادّه‌های دور
چه لذّت دارد از نامِش، جهان را از نو دیدن‌ها


صدایِ خنده‌اش مانندِ باران بر دلِ خسته
نوازش می‌کند جان را، ز هر دلتنگ دیدن‌ها

نه از عقل و نه از منطق، نه از بودن سخن گفتن
فقط با عشق می‌ارزد، به او پیوستنِ دل‌ها

وگر روزی جدا گردد، نفس کم می‌شود در سینه
ولی نامش بماند تا ابد در خاطراتِ ما

چه خوش‌بویی‌ست گاهی، در نفس‌هایش تپیدن‌ها
برای "یک‌ نفر" بودن، برای "یک نفر" مردن‌ها

امیرحسین قمچیلی

هَمِه عُمرِ مَن از غَمِ عشقِ تو شُد

هَمِه عُمرِ مَن از غَمِ عشقِ تو شُد نه مَگَر بِه سَرایِ جُنون سِپَری؟
به جُنونِ مَنی که اسیرِ تو‌اَم شُدِه‌ کَم رَدِ پایِ فُسون سِپَری؟

عَطَشم به لَبَت نَنِشستِه فُرو که نَجُویَمَت ای هَمِه جان شَب و روز
غَلَیانِ عُذوبَتِ نَغزِ عَطَش نَشَوَد زِ فَضایِ دَرون سِپَری

تواَمی هَمِه جان تواَمی هَمِه دل، تواَمی هَمِه دل تو‌اَمی هَمِه جان
نَگُذارَم از این دِل و جان بِشَوَد غم ِ من به قَفایِ برون سِپَری


مُژِه‌اَت زَدِه خیمِه‌یِ سایِه بِه چشمِ تو تا نَفَسی بِلَمَد نَظَرَت
شُدِه راهِ شِکستَنِ قلعِه‌یِ دل به لوایِ نیایِ قُشون سِپَری

فَوَرانکَدِه‌ای شُدِه قَلبِ مَن از شَرَری کِه نَهادِه غَمَت بِه دِلَم
قَدَرَم سَفَرَش به قَضایِ لَبَت شُد اگر بِه حَیایِ زَبون سِپَری

بِه ضِیافَتِ چَشمِ تو آمَدِه‌ دِل کِه طَرَب دَمَد از بَر و دُوشِ گُلت
چِه کُنَم تَبِ عِشرَتِ دل بِشَوَد، نَه بِه بَختِ بَلایِ نِگون سِپَری؟
َ
تَک و تازِ تو مُبرَم و مَن قَمَرَم ، رَمَقَم بِه شِتابِ رِکابِ تو کی؟
بِرَهانَد از آیِنِه دل، بِکُنَد خَم و پیچِ اَدایِ تو چُون سِپَری

ابراهیم حاج محمدی