آن شب که ترا دیدم در ساحل این دریا
در سینه دلم گم شد یکباره چه بی پروا
در بستر شب تنها با یاد تو خوابیدم
با یاد وصال تو همسان دگر شبها
چشمان من بیدل مشغول نگاهت بود
در کوچه رها بودم چون بوی ا قا قیها
آن شب بلمی آرام بر سوی تو می آمد
مهتاب به تو خیره درچشم تو صد رویا
آن شب به کنارت من شادترین بودم
چون باد گشودم پر بر بام هیاهو ها
سیمای چو مهتابت تسکین دل من بود
در دیده ی من دریا ،بر سینه ی من غوغا
از چشم تو یک قطره بر روی لبت بنشست
گویی که وجودم شد آمیزه ای از غمها
در خانه ی چشم من تصویر تو مهمان بود
روشن شب ما میکرد ،ماه ازآن بالا
در خواب ترا دیدم مانند پری رویان
در اوج فلک بودی چون شاخه گلی زیبا
همراه تو در ساحل ،از عشق تو خونین دل
آرام بلم در راه، صد شور درآن پیدا
دریا تبسم کرد بر صورت چون ماهت
پیچید در آن خلوت ناگاه یکی آوا
چشمان تو با دریا تا صبح سخن میگفت
آرام به من خیره ، همراه بلم تنها
دستان تو در آغوش هر لحظه کشد موجش
موجی که به خود دارد پیغام دلی شیدا
آن شب دل من با تو غرق تمنا بود
گشتم به تو وابسته ،در سینه چه ها برپا
برقی زد و باران شد، خواب زچشمم رفت
من ماندم وچشمانی ،دوخته بر دریا
ای شب تو مدر پرده ،افشا مکن رازم
بگذار بماند این ، راز ، نهان فردا
نادر خدابنده لویی
چه ترکیب زیبایی میشود بین من و لب هایت وقتی تنها شاهدمان شمع است .
نگران شمع نیستم چون می سوزد و دیگر مجالی برای شهادت دادن ندارد .
من از چشم هایت میترسم که شاهد همه چیز هست .
میترسم روزی چشم هایت مرا برای دیگران فریاد بزنند .
حنظله حمیدی
آنکه باید بمانَد،
نه در زمان،
که در بُعدی بینام،
در شکافِ میان دو تپشِ قلب،
میمانَد.
در جامی که دیگر دهان ندارد،
در نگاهی که از پلکِ خاک گذشته است،
در ریشههایی که به آفتاب نمیرسند،
اما هنوز سبزند.
او حی است،
نه در حضور،
بل در فقدانِ حضور و مرزها ...
حتی اگر گسسته شوند.
او را نمیکُشند،
بلکه پنهانترش میکنند،
چنان که نور، در عمقِ آب.
زهره ارشد
باز به دیدگان من میزند او قدم قدم
از تو سروده بی هوا باز دوباره این قلم
دل ز تو کی جدا دمی پیش دلم هر قدمی
نیست مرا همی غمی تا تو کنارمی صنم
هر طرفی نگاه من می رود آن طرف تویی
قبله ی من شدی ببین سر که به سجده می نهم
راه منی نگار من چاه منی قرار من
نیست دلم به غیر تو بند کسی به تو قسم
آه و فغان من تویی جان و جهان من تویی
درد نهان من تویی علت این همه الم
ساکنم و سکون من علت این جنون من
دیده ی غرق خون من عشق تو بوده این نقم
محمدصادق قدرتی
واژه عشق برایم چه کوتاه بود
وقتی
نیامده
رفتی...
بهمن نوری قاضی کند