بیایید کوچ کنیم

بیایید کوچ کنیم
به سرزمینی دورتر
جایی که هیچ نفتی نباشد
و خانه هایمان را دوباره بسازیم
کودکانمان را
دوباره بزرگ کنیم
و در گوششان لالایی عشق بخوانیم
به سرزمینی دورتر
و هیچ نامی
برایش نخوانیم
گمنام، گمنام
و بر سر در کوچه پس کوچه هایش
به جای مرگ
حس خوب زندگی بکوبیم
تا هیچ کس نداند که ما
در کدامین سرزمین
کشوری از عشق و بوسه و برابری
بنا کرده ایم
و اگر روزی
کلاغی
خبر از سرزمین ما دهد
کسی برای فتحش
لشگرکشی نخواهد کرد
تفنگها در پی نفت کش ها می آیند
نه عاشق ها


تیلا بختیاری

حالم پریشان میشود در روزگاری لعنتی

حالم پریشان میشود در روزگاری لعنتی
هر بار می‌پیچد بمن درد و فشاری لعنتی

تا خواستم یادت کنم چشمان من را نم گرفت
می‌بینمت خورشید من با انتظاری لعنتی

یک شعر فریاد تو را در آسمان کردم رها
از پنجره در پشت در همچون غباری لعنتی

در کوچه های عاشقی در خویش گم گشتم ببین
راهم فراموشم شد از آشوب یاری لعنتی

عشق تو آتش می‌زند در شعله های باورم
یک انفجار ملتهب در انتحاری لعنتی

در هر نفس در سینه ام فریاد یک شعر بلند
بغضی شکسته می‌شود چون اقتداری لعنتی

با هر تپش در قلب من عصیان دوباره جان گرفت
سودای قدرت می‌کند روی نواری لعنتی

در قامتی افسون شده یکباره شعرم پرکشید
ذهنم غزل پرداز شد در اضطراری لعنتی

با دعوت چشمان خود هر شب به خوابم می‌بری
همواره زیرش میزنی زیر قراری لعنتی

فصل زمستان را ببین در آه و دست سرد من
جا مانده در تقویم من فصل بهاری لعنتی

همواره پنهان میشوم از وحشت آیینه ها
حالم پریشان میشود در روزگاری لعنتی

مهرداد آراء

در چشم تو هر بیدلِ اندر به بلا هیچ

در چشم تو هر بیدلِ اندر به بلا هیچ
در عشق تو صد مرده به افیونِ جفا هیچ

در دیده ات از عشوه تو ز حسنِ رخ شد
صد زاری ما یاری ما خواری ما هیچ

از سلسله زلف تو کس یکی به انگشت
گر ریست جدا نیست جدا کیست جدا هیچ


تو همان طبیب باشی که ندیدم از مداواش
روا هیچ دوا هیچ شفا هیچ وفا هیچ

جمله معشوقست عاشق و نباشد چیز جز دوست
دلداده دلمرده خوار بینوا هیچ

شاهان همه جودند چرا از سر اکرام
یکبار نکردی نظری سوی گدا هیچ

این قسمت من گشت که از چرخ نثارم
ز اندازه برون درد فرستند و دوا هیچ

بیمار قلم به وصف میزن ز شه اعتبار یابی
مگذار کمی کم نفسی جز از دعا هیچ

تو همان مسیح حقّی که بوَد پیش خداییش
شمعونِ خدا هرز فریدونِ دغا هیچ

بردیا حق بین

در شب تار آواز عشق

در شب تار
آواز عشق
از پشت ابرهای تیره می آید.
نگاهت
چون ماهی درخشنده
در آبگیرِایّام می درخشد.


حسین گودرزی