دستِ من در دستِ غم، چشمم به راهِ دیگری‌ست،

دستِ من در دستِ غم، چشمم به راهِ دیگری‌ست،
در میانِ بودنِ من، نیستیِ تو محشری‌ست.

با تو بودم بی‌خبر از خویش، ای آیینه‌رو،
بی‌تو اکنون هر نگاهی سایه‌ی یک خاطری‌ست.

رفتی و از بعدِ رفتن، بی‌تو هیچم مانده نیست،
هر چه دارم، زیرِ خاکستر، نشانِ دلبری‌ست.

عمر می‌سوزد به آهی، کهنه و بی‌نام‌ونان،
آه اگر دانی دلم را، سوختن هم داوری‌ست.

باز می‌خندم به دنیا، تا بگوید زنده‌ام،
حالِ من اما هنوز، از گریه‌ی هر شب تری‌ست.

یادِ تو چون بیتِ حافظ در دلم تکرار شد،
عشقِ من بی‌انتها، در خلوتِ هر دفتری‌ست.

سودابه پوریوسف

من آنم من آنم

خانه
شاعران
محمدرضا گلی احمدگورابی
دفتر شعر شیوا
من آنم
من آنم
۱۴۰۴/۷/۲۱  شماره ثبت ۶۹۹۳۸۲

من آنم تا ز دل گویم، من آن دل مانده در جانم
من آنم مانده در طوفان من آن صبحی که می‌دانم

من آن شوقی که می‌رقصد درآن آیینه‌ی خاموش
من آن تصویر روشن‌تر ز رؤیای پریشانم

من آن لبخند پنهانم میان غصه ی باران
من آن آواز بی‌پروا که می‌خواند ز ویرانم

من آن شمعم، من آن مجلس، من آن اشکی که می‌بارد
نه آن خاکستری سردم، درون شعله‌ی جانم

من آن امید و آن باور، من آن پرواز در عصیان
فقط یک لحظه می‌سوزم، فقط یک لحظه می‌مانم

من آن آیینه‌ی روشن، من آن تصویر بی‌تکرار
فقط پژواک یک حس‌ام، درون شعله ی کامم

من آنم تا بگویم عشق، نه آنم تا کنم انکار
من آنم یوسف مصری نه آن یوسف به زندانم


تک همسرا:
من آنم تا تو را بویم نه آن کو از تو بگریزد
تو آن افسانه در گوشم
تو هستی باده ی جامم

محمدرضاگلی احمدگورابی

به دوست داشتنت

به دوست داشتنت
متهمم،
به این جرم افتخار می‌کنم
و به فراموش نکردنت
و آرزویم این است
که مجازاتم
حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد!


غاده_السمان

گفتمش ای جان من

گفتمش ای جان من
عاشق شَوَم
رسوای عالم می شوی
خندید و گفت
رسوا شدن از عشق تو
یعنی تمام زندگی...



یکتا_حق_پرست

این دیده بجز راه تو رفتن نتواند

این دیده بجز راه تو رفتن نتواند
جز بوسه ز لبهای تو چیدن نتواند
در دام تو افتاده ، پریدن نتواند
این دیده ،بجز چشم تو دیدن ،نتواند
هر تاجر مصری که تو را دید به کنعان
جز ناز نگاه تو ،خریدن ، نتواند
هر کس که تو را دید ،جنون یافت به نازی
بس دیده ی بی خواب که خفتن ،نتواند
ماندم ، که چه آمد به سر واعظ این شهر

افتاده زبانش گره ، گفتن نتواند
آن گوش که دادم پی آیات الهی
جز نغمه ی عشق تو ،شنفتن نتواند
هر کس که شکر خورد ز لبهای تو جانا
اعجاز تو در سینه ، نهفتن نتواند.
بس دیده جفا دید ز بی مهری دلبر
مجنون شده از یار بریدن نتواند
دیوانه ی چشمان تو جایی نشناسد
جز صحن و سرای تو گزیدن نتواند
پیکان نگاهت دل ما را چو نشان رفت
ویرانه سرایی ،شد و رستن نتواند
آن غنچه ی سر ما زده ی دی که فنا گشت
جز بر سر شاخ تو ،شکفتن نتواند
ماندست . به کنج قفس عشق نگاهم
این مرغک وحشی ،نه گسستن ،نه شکستن نتواند
چشمان تو آموخت ،وفا را به زلیخا
ورنه این گرگ .بجز جامه دریدن نتواند
با این دل شیدا شده جایی نخر ندم
روم آنجا که دل از هجر تو ماندن نتواند

نادر خدابنده لویی