خسته‌ترین بوسه

و اینبار منم
ایستاده
درایستگاه آخر شب
جایی که پروین،
خسته‌ترین بوسه را
به پیشانیِ آسمان هدیه میکند،
تا شاید با وساطت کهکشان،
و در گریزگاهِ ساعت انتظار،
در پشتِ پلک های بسته‌ی رؤیا.
سنگینیِ تمامِ تنهایی‌ ام،
در نقطه‌ی داغِ ابریشمِ ضیافت تو،
در حرارت یک آه،
پایان یاید.
و تو،
سرمای یک میلیون سالِ نوری را،
در آتشفشان چشمانت،
با منطقِ سیب جاذبه ات،
در نجابت آتشین انعکاس دیدار،
و با تپشی عریان
در هر سلول پنهان شب من ،
بیرون کنی،
تا به شب ام بفهمانی،
عشق همیشه پس از بوسه اتفاق می‌افتد.......


امیرعلی مهدی پور

موج،

موج،

با دهانی از شیشه‌های شکسته،

می‌خندد.

رودسر،

در خوابِ نمک،

بیدار می‌شود.

ساحل،

اولین پوستِ خود را می‌ریزد.

پرنده‌ای از جنسِ بخار،

بر شانه‌ی موج می‌نشیند.

شادی،

چون ماهیِ بی‌چشم،

در شن‌ها می‌لولد.

زبان،

ترک می‌خورد

و واژه‌ها از آن بیرون می‌ریزند.

هر واژه،

یک صدفِ خالی‌ست.

صدف‌ها،

دهان باز می‌کنند و می‌گویند:

«من توأم».

موج،

خود را در آینه‌ی ماسه می‌بیند

و غایب می‌شود.

رودسر،

به شکلِ یک کودک،

در آغوشِ دریا می‌دود.

کودک،

با دست‌های خیس،

خورشید را می‌تراشد.

خورشید،

به هزار تکه می‌شکند و هر تکه،

یک خنده است.

خنده‌ها،

درختان را از ریشه می‌لرزانند.

درختان،

به پرچم‌های سفید بدل می‌شوند.

پرچم‌ها،

شادیِ بی‌نامِ موج را به جهان

اعلام می‌کنند.

محمدرضا گلی احمدگورابی

نه از بیگانه‌ام زخمی، نه از اغیار غم دارم

نه از بیگانه‌ام زخمی، نه از اغیار غم دارم
که این خنجر ز پشتِ خیمهٔ خویشان، رقم دارم

به جامِ مهرشان لب بسته‌ام، اما به نیرنگی
ز زهرِ آشنا آکنده‌ام، لب را عدم دارم

به لب خندند و دل خون است، چو لبخندِ نقابی‌سرخ
که در زرین‌عبا پنهان، نگاهی همچو سم دارم


که آن آغوشِ گرمِ خویش، سردی داشت چون تابوت
کدام آتش در این خرمن، ز مهرِ بیش و کم دارم؟

نه هر خون‌ریشه‌ای با مهر، پیوندی مقدّس بود
اگر باشد، من از بی‌خویشیِ خویشان، علم دارم

مپرس از خانه، کز دیوار و در بارانِ نیرنگ است
کجا این دل، پناهی غیرِ خلوت با قلم دارم؟

قسم بر اشک‌های شب، که خون است و نمی‌خشکد
به غربت زاده‌ام در قحطِ دل، نامی ز غم دارم

فاضل چو برید از مهرِ آلوده، به جان دیدم:
که گاهی بی‌کسی، بهتر ز صد آیین و دم دارم

ابوفاضل اکبری

حافظ از زلف پریشان تو افسانه نوشت

حافظ از زلف پریشان تو افسانه نوشت
ماه حیران شد و بر چهرهٔ تو کاشانه نوشت

راز پنهان فلک دید و به حیرت افتاد
قصه‌ای تازه به هر گوشهٔ میخانه نوشت

سعدی از مهر نگاهت به دعا دست گشود
هر غزل از لب او شور شکیبانه نوشت

دل به دستان تو داد و سخنی آموخت
که جهان زنده به عشقی است که دیوانه نوشت

مولوی در خم زلف تو جنون را گم کرد
چرخ رقصان غزل از عشق تو مستانه نوشت

جامی از جلوهٔ چشمان تو رنگی برداشت
هر غزل بر لب او قصهٔ جانانه نوشت

وحشی از حسرت چشمان تو ناله سر داد
دیده بر شعلهٔ عشق تو غریبانه نوشت

خاقانی از غمت گفت غزلی پر تپش است
هر سخن بر قلمش داغ چو پروانه نوشت

صائب اندر صف یادت غزلی ناب سرود
هر نفس از غم دل شعری شاهانه نوشت

شهریار از غم عشقت به شبی آه کشید
قصهٔ عشق تو را در دل ویرانه نوشت

عطار از گل روی تو سخن‌ها می‌گفت
بوی جان‌بخش تو را باغ چو جانانه نوشت

باباطاهر به غم عشق تو ناله زد زار
از غمت شعر شبانگاه چو مردانه نوشت

نیما با یاد نگاه تو به دریا رفت
نور چشم تو ز شب قصهٔ جانانه نوشت

بیدل از وادی چشمان تو حیرت می‌دید
قصه‌ای از دل خود رمز چو فرزانه نوشت

رهی اندر تب عشقت همه شب در آتش
عشق تو در دل او بیت چو افسانه نوشت

فاضل از حلقهٔ موی تو بهار چنین می‌خواند
که جهان عشق تو را جام چو جانانه نوشت

ابوفاضل اکبری

ما را به چشم مست خود، روزی هزاران می‌کشی

ما را به چشم مست خود، روزی هزاران می‌کشی
با خنده‌ای جان می‌دهی، با ناز آسان می‌کشی

شمشیر اگر این است، آه! زخمش عبادت می‌شود
گر عاشقی این است، پس خوش باد! جانان می‌کشی

در خون نشسته نام ما، در دفترت بی‌هیچ شک
ای نازنین! از بوسه‌ات، امضا به پنهان می‌کشی

دل را ز ما بردی و ما، در آرزویت سوختیم
از ما چه خواهی بعد از این؟ آخر چه آسان می‌کشی

ای عشقِ من! گر زهر هم از جام لبخندت رسد
با عشق می‌نوشم تو را، حتی اگر جان می‌کشی


ابوفاضل اکبری