فکرِ این حاشیهی سردِ جهان
که در آن حسِ رسیدن به کسی بی ثمر است
سخت با شاخهی غم در جنگ است
از فراسوی زمان
عطشِ جوششِ الوارِ غمی در دلِ شب
میزند بر قلبم
آه ای آب روان...
بزدا از قلبم
غمِ سنگینیِ ذراتِ رسیدن به خزان را که کنون
جگرم را بند بند
به سرآغاز قیامت گره میاندازد
شاخهای مویه زنان
میکشد بر تن یک پنجره دست
برگ هایش نم نم
میسپارند تنِ خویش به دستانِ هوا
آه نیلوفر من
سایه را دور بریز
و به امواجِ سیاهِ ضربان های کویر
درس نورانی ده
شمع را روشن کن
بچکان بر تنِ بی جانِ بهاری مرده
تا بروید از نو
و به صد رنگ بیاراید نقاشی عمر
آب میجنگد باز با ارتش سنگ
در بهاری که تو روشن کردی
میشکافد بدنِ بی سرِ جان باختهاش را یک دم
آه نیلوفر من
سایه را دور بریز
شمع را روشن کن
و شبم را هم نیز...
مهدی مزرعه
تو باشی
رنگ چشمانت
حضورت
گرمی بی انتهایت
چه باقی می گذارد؟
ذوب می گردد
تمامِ
آنچه هستم
سمیه کریمی درمنی
مثل اسیرم، تو خدایی به جهانم هنوز
آه! همان عاشق دیوانه، همانم هنوز
مست به ناز تو و از شهد لبان توام
زنده از آن چشمه و قند دهانم هنوز
ماهترازماه بلندی مرا،نورامیدی مرا
باز بده اندکی، تاب و توانم هنوز
بسته ی روی توام، سبزه نشانم بده
گرچه که پیرم تویی سرو چمانم هنوز
من چو کویری نگر،خالی ازآبم کنون
بیا و آبی بده، همچو شرابم هنوز
بی تو وعطر تنت، لطف ندارد جهان
چونکه مرا جانی وروح وروانم هنوز
می بردم تاجنون، عشق تو آخر ببین!
تابه فلک می رسد، ناله ی سازم هنوز
هیچ ندارم قرار، بی توچه سازم بگو؟
وای که دیوانه تر، من همچنانم هنوز...
علی ناصری
"من،
در سپیدی لباسم
به خوابِ گلهای رز رسیدهام،
و تو،
در زرهِ فلز و چرخدنده،
با دهانی که هنوز
بوی آسمان میدهد،
مرا میبوسی.
نه زمان اینجاست،
نه تاریخ
فقط دو فرکانسِ لرزان،
که در تلاقی دو رؤیا
به هم میرسند.
من از پوست و پچپچ ساخته شدهام،
تو از پیچ و برنامه،
اما عشق،
سختتر از فولاد
و لطیفتر از عطرِ تنِ من است
شیوا فدایی