در عمق تو

در عمق تو
فراقی‌ست
که نام مرا
یادش نمی‌آید.


سیدحسن نبی پور

خورشید در غروب

خورشید در غروب
چون شبنمی فتاده ز برگِ درختِ سیب
در گیر و دارِ رفتن و ماندن غریقِ خون
بر شانه های کوه و شفق طعنه می‌زند

نوری میان شاخه سراسیمه می‌دود
بادی سکوتِ نرمِ هوای اسیر را
در گوش‌های گنگِ زمین ناله می‌کند

مَردی، مترسکی، غمِ نانی به دوشِ باغ
بانوی سبزپوشِ دل آزرده از کلاغ

ابری نشسته در صفِ بغض و گلوی نور
باران در انتظارِ سلام از دهانِ خاک

اندوهِ سیب
رخنه در اندامِ باغ کرد
نقشِ وداع به قلبِ خیالم کشیده شد

باید به جرأت از دلِ رویا گذر کنم
باید خطر کنم
باید به جانِ خسته‌ی باغی پر از شراب
باید به آسمان بسپارم نگاهِ خویش

باید طلوعِ دیگری از نو قلم زنم...

جمیله اتکالی شربیانی

خداوندا تو دانای زمانی

خداوندا تو دانای زمانی
تو آگه بر زمین و آسمانی
مرا از قید نفسم بر حذر کن
که تا آیم به خود رفته جوانی


چه پرسی کیم من شمع دل سوخته‌ام
به روز و به شب چشم خود به در دوخته‌ام

سال‌ها رفت و ندیدم رخ چون ماه تو را
صبر ایوبم بباید از تو آموخته‌ام


بنازم قلب پاک و بی مثالت
به پروازم از این حسن و جمالت
متین و باوقار و باشعوری
چه گویم از تو و علم و کمالت


زنم در بر در میخانه عشق
روم نوشم می از پیمانه عشق
خم خمخانه را خالی کنم من
که تا خوانی مرا دیوانهٔ عشق


نام ما را در ردیف عاشقان باید نوشت
زانکه روح و جان ما را او ز عشق خود سرشت
جلوه‌گاه دیدهٔ عاشق شود چون خاک من
گل بریز و گل بیفشان زانکه هستی در بهشت


فروغ قاسمی

نگارش دوباره فریبد مرا

نگارش دوباره فریبد مرا
به خاک وبه خون گر کشاندمرا
نشد تا بگویم که دوست دارمت
امانم نداد اشک ممتد مرا
در گفت وگو را بزد قفل غم
دو چشمش ببست و بزد سد مرا
چو ماهی به قلاب او سق زنم
که بگذشته عشقش زسرحدمرا
چو صیدی بدنبال صیاد خود
دوانم ز تورش بگیردمرا
الف قامتم پای او دال شد
به پیری ِ زودرس رسیدصدمرا
کمربست باری مرا اوبه قتل
خوش آندم که عشقش بسوزد مرا
خوش آندم که باز آید او از سفر
به پیش دوچشمان خرامد مرا
بلورین تنا تحفه ی جان پذیر
مزن دست ِ بر سینه از رد مرا
اگر خنده بر گریه ام شدسقیم
چه باکی زخنده بزن حد مرا
بُتا آمدم نزد قربانگهت
نترسم که صوفی بنامد چو مرتد مرا

مسیحا دما مُرد احساس من
بِدَم نفخ صوری به کالبَد مرا

از عشق
گر نگویم
چه گویم
در این زمان
که من کور و کر گشتم و
لال از زبان

نازنینم
مرا رخصتی ده
دوباره
روزی برای تشییع و زنده به گور کردن
خاطرات دلدادگی
وروزی برای تعزیت بر این همه خاطرات زنده به گور
وروزی
دگر بار برای نبش قبر این همه خاطرات زنده به گور

دستمریزاد
که هنوز تو مهربانی


رضافرازمند

بیا مریم ترینم باش و محض این دل شیدا

نگیر از چشم هایم ساحل امن نگاهت را
به رویم بازم کن میخانه ی چشم سیاهت را

بزن دل را به دریای جنون  بگذار تا شیطان
برای امتحان یک بار بردارد کلاهت  را

نگاهم می کنی دارد دلم چون بید می لرزد
عوض کن لااقل بانوی من طرز نگاهت را

بیا  ما هم بچینیم سیب عصیان را عسل بانو
تو هم تکرار کن مانند حوا اشتباهت را

من آن ستار خانم  کودتا کن در دلم ، اصلا
به دار آویز  این معشوقه ی مشروطه خواهت را


منیژه چشم از عشق تو هرگز بر نخواهد داشت
عوض حتی کنی ای بیژن خودخواه چاهت را

بیا مریم ترینم باش و محض این دل شیدا
به روی من گشا اردیبهشت  پابماهت را

محمد علی شیردل