اندر نبود چشم تو
پاییز من دیوانه شد
رنگ زمستانی گرفت
با برف غم آغشته شد
باران پر از دلواپسی ست
اکنون که دستان تو نیست
غم خانه شد کاشانه ام
حالا که چشمان تو نیست
وحید مشرقی
راهی نبرده ای به گمانم قرار را
دلشوره های پشت سر انتظار را
از روشنای روزنه ی رو به آفتاب
حال و هوای جاده ی سمت مزار را
در گرگ و میش خفته بدامان کوهسار
چادر سیاه و مرتع ایل و تبار را
پیدا که میکنی پس آن غارتی که کرد
فصل خزان به نخوت طوفان بهار را
دیوانه می کنی به خدا وقت رفتنت
با خنده های خود همه ی روزگار را
تو واپسین نشانه ی کوچ قبیله ای
کل می کشی نهایت سوت قطار را
آهوی دشت خاطره های نگفته ام
سر وا نکن جراحت زخم شکار را
در هر کرشمه از همه ساکنان شهر
دل می بری و می کشی آخر دمار را
علی معصومی
خوشبختی، ساده است
در لحظههای کوچکِ نهفته.
خوشبختی یعنی
همین هُرمِ استکانِ چای در دستم،
همین نسیمِ پاییزی
که در میانِ گیسوانم رخنه کرد.
یعنی
دستهای مادرم که برایم ناهار پخته،
خوشبختی یعنی
شنیدنِ صدای نفسهای کوتاهِ زندگی.
خوشبختیِ من،
به تنهایی خوشبخت است؛
چیزی در درونم
که فقط مالِ من است
لنجِ ناخداییست
که به نامم سند خورده،
تا در دلِ امواج
سوارِ آرامش باشم.
دلخوشیام همین حالاست،
که در نزدیکیِ دلم پهلو گرفتهای.
من به ورایِ خوشبختی فکر میکنم،
به لحظهی بودن؛
من، تو، ما، همهی ما
از نداشتهها خوشبختیم،
و از برایِ تمامِ آبیهای دنیا،
خوشبختتر.
خوشبختی،
شاید همان لبخندِ خداست
در قلبِ ما،
وقتی بیدلیل آرامیم.
آموختهام
هر آنچه هست، زیباست
اگر بیقضاوت
امواج را درک کنیم.
خوشبختی یعنی
نترس از گذرِ عقربهها؛
بدان، حتی زوال هم
بخشیست از شکفتنِ جهان ما.
طناز سرشار
دیگر ز خود بیگانه ام این من دگر من نیستم
خالی چو دریای اُروم، ای من بگو من کیستم
عشقت مرا اینگونه کرد همچون غریبی آشنا
عقلم دگرمخدوش شد اما ز عشقت بیستم
تا لحظه دیدار تو سیر دو چشم و خال تو
بی عشق و بی احساس عشق، سر در گریبان زیستم
رعدی زدی بر خانه ام چشم و دلم براق شد
دل خانه جانش تازه شد گویی ز دنیا نیستم
شب زنده داری یار شد دل در پی دلدار شد
شبها چو مجنون در خفا، با خال رویت زیستم
مستی برایم چاره شد پلکش ز دل پیمانه شد
دختی چو رخش یال دار، من در برش چون پیستم
همچون پری نیکو سرشت زیبا چو حوریِّ بهشت
گر او پری باشد خدا گو لایَزَل من کیستم
لبخند زیبایی ز رو، خلقش چو گل زیبای، رو
گیسو پریشان کرده و در تار مویی زیستم
آگه ز لبهای ترش، بر آن دو چال دلبرش
گویم عزیز مه جبین گو بر دلت من چیستم
روزی تو یارم میشوی بر دل نگارم میشوی
آنگاه پرسم گٰل پری، گو بر دلت من کیستم
توحید تکاور