یادش به خیر، روز و شب ِ خنده های مان

یادش به خیر، روز و شب ِ خنده های مان
یادش به خیر، تاب و تب ِ بوسه بی امان

یادش به خیر، نیمه شب ِ چشم های تو
یادش به خیر، ذکر ِ لبت تا دم ِ اذان....

یادش به خیر، بغض ِ فراگیر و مُسری ات
یادش به خیر، عطر ِ بهاری ت، در خزان

آنقدر در سکوت خودت غرق ِ گفتنی
از یاد برده ای که دلی در پی ات روان...

از فرط رغبتم به تو شاعر شدم ولی
فرتوت و بی رمق، تن ِ رنجور و نیمه جان

من با جهان ِ لاغر ِ خود خو گرفته ام
مضمون ِ ناگهانی ِ شهر ِ قصیده خوان!

یک قاب ِ خالی از سکنه، خالی از نگاه
یک شهر ِ سوت و کور ِ سزاوار ِ بی نشان

هر کس مرا نوشت، سراغ تو را گرفت
پیدای آسمانی و من در دلت نهان!

دردی است غیر ِ مُردن و مرگی است بی علاج
عریان ِ بذل ِ مهر تو، تصنیف ِ توامان

یادش به خیر، "وقت" ِ رسیدن چه زود رفت....
دل، بند و بی قرار و نمک گیر ، هم چنان

آتش به جان ِ عشق، بیفتد هزار بار!
آتش به جانِ شعله ورم زد کشان کشان!

محسن صدری نیا

در باغِ هم‌سفران، نغمه‌ای سبز و نازک

در باغِ هم‌سفران، نغمه‌ای سبز و نازک
ردای تنهایی بر دوش، دل بسته به پیمان.

بیا برخیز از خوابِ سنگینِ شبانِ سرد
راهی شو به سوی نور، که سایه رخت بربسته.

آب را گل نکنیم، بگذار چشمه‌ها بجوشند
تا همیشه زلال بماند، در نگاهِ صاف و صمیمانه.

معنای گمشده زیر بارِ تلخِ تکرار
این پای خسته، وارثِ رنج‌های کهن و دیرینه است.

حقیقتِ سپید، خفته در مه و سکوت
بر بامِ جان، خانه‌ی خویش می‌طلبیده.

‌اما هنوز، در دل شبِ تاریک، ستاره‌ای می‌درخشد،
‌راهی به سوی صبح، که دستِ ما را می‌فشارد.


بهاره حکیم نژاد

ارابه هایی

ارابه هایی
از جنس آهن و شیشه و بنزین
بر کف خیابان در هم می لولند
و در تکثیر بی حساب خود
در کوچه و پسکوچه ها هم
به رشد خود ادامه می دهند
ودر انسداد راه ها
کلافه می کنند
ادمیان را ....
و هر روز
حجم‌ عظیمی از دود
ریه ها را به سکوت
بر می گزینند
و کابین آنها
بسان تابوتی
در خدمت حمل انسان هایند
و البته
به بهای دو چندان بیماری ها
...........
آری
ماشین ها
بعنوان اولین ساز و کار
پروژه‌های انسان زدایی
حرکت را از پاهایمان گرفتند
و به دنبال آن
گوش ها و چشمانمان
در انحصار امپراطوری رسانه ها در آمد
سپس هوش مصنوعی
ذهن مان را
به تصرف خود در آورد !
......
در این گیرو دا ر بود
که مردی از گذشته
سوار بر درشکه
از جاده ی خیالم عبور کرد
و دستی تکان داد
و به تمسخر گفت:
پیشرفت!
اری پیشرفت !


احمد پویان فر

در شبِ برهنه‌ی بدن‌هایمان

در شبِ برهنه‌ی بدن‌هایمان
ماهْ بر شانه‌هایت نشسته است
و باد
از پنجره‌ی واژه‌هایم
عطرِنمناکِ هوس را
به سوی تو می‌برد

تَشنه‌ام...
تَشنه‌ی چشمه‌ایی از نگاهِ تو
که در حوضِ ساکتِ چشمانم
امواجِ سبزِ تمنا را
با نوکِ انگشت‌هایت
رقص می‌دهی

هر ضربانِ نبضِ تو
کوبه‌ای است بر درِدلم
که می‌گوید
بگشا...
بگشا...
من همانم که در رگ‌هایت
جویباری از آتش است

حسین گودرزی