به هر نگاه، امیدی شکفت و پژمرد

به هر نگاه، امیدی شکفت و پژمرد
به هر نفس، دل من ز مهر تو آزرد

به صد صفا نشستم کنار عهد تو
ولی چه زود، وفا ز دست من ببرد

به خنده‌ای، جهانم چو باغ گل شد
به گریه‌ای، همه رنگ عشق پژمرد

چه بی‌گناه، دل من اسیر نامراد
که دشنه‌ای ز پشت، به جان من سپرد

کنون به خویش می‌گویم: بمان، ولی رها
که بی‌وفا نمی‌ماند، وفا به هیچ کس آورد


محمد لاهیجی

پشت خیزان خزان جلوه او می بینم

پشت خیزان خزان جلوه او می بینم
جلوه او همه جا در همه سو می بینم
ژاله عشق که بر گونه گل می بارد
گل و گلزار که در حال وضو می بینم
هر کجا دانه ای از قعر زمین می روید
سایه دست خدا بر سر او می بینم
گل اگر چهره بر افروخت به گلزار جهان
چهره ای از همه رنگ و همه بو می بینم
سایبانِ شب اگر آینه آینه هاست
اختر و ماه در آن آینه رو می بینم
بارش عشق به وقت سحرو گاه طلوع
بین پروانه و گل بر لب جو می بینم
عشق جاری است اگر در سخن آب و علف
پای این آب و علف کوه به کوه می بینم
خوانش سبزه و باران و اذان گویی باد
در نیایش همه را به های و هو می بینم
این چه رازیست جهان در پی او می گردد
آنچه می بینم از آن راز مگو می بینم
آفتاب آمد و بر دختر رز زر افشاند
در سر دختررز خواب سبو می بینم


سید محمد علی وکیلی شهربابکی

روی زردم همه از هجر تو سیماب گرفت

روی زردم همه از هجر تو سیماب گرفت
خانه ویرانه شد و حوصله مرداب گرفت
اشک من رقص کنان گـِرد قدمهای تو گشت
تار ِ دل نعره زنان زخمه و مضراب گرفت
جان ِ ما ، سینۀ ما ، دیدۀ ما را دریاب
کز سفیداب ِ رُخـَت یکسره سرخاب گرفت
کهکشان تا قمر و غمزۀ چشمان تو دید
حرکت از بارقۀ آن مه شب تاب گرفت
قدِ سروم به تمنای وصالت خم شد
چو غلامی که دوصد سکه ز ارباب گرفت
گفتمش قند و شکرخند تو  کِی در کف ماست
گفت جهد است که این پسته و قـُطّـاب گرفت
خطرم ناید اگر شعلۀ نازت جان سوخت
طالب آن است که دُرّ از دل گرداب گرفت
لب خود را بگز آن دم که رقیبت شاد است
به کدامین هنرش نور ز مهتاب گرفت
صدف ِ عافیت و گوهر بهروزیِ عمر
تا نکوشی نتوان زنده اش از آب گرفت
تیغ رستم که همه مایۀ فخر است چه سود
عاقبت رفت و نشان سینۀ سهراب گرفت
دست، خالی و شکم باره و عمری که گذشت
بین که پیرانه سرم چشم مرا خواب گرفت
ساقی آن توبۀ بشکستۀ ما را چو بدید
ر ِنگ ِ شادی به درِ مسجد و محراب گرفت
آسمان سفرۀ نعمت به که داد ارزانی
آنکه آمد به میان و به کمر تاب گرفت
سعیِ "تابان" همه این شد ز تقلای هنر
با غزل چشمۀ جوشان سخن قاب گرفت


محمد رزاقی

آفتابی و به هر پنجره عاشق داری

آفتابی و به هر پنجره عاشق داری
عالمی یار و هواخواه و موافق داری

هرم گرمای وجودت همه جا می تابد
چقدر مهر و محبت به خلایق داری

همه جا پر شده از برکت انوار تنت
پای تا فرق سرت جوهر لایق داری

هرکجا سر بزنی بیدل و شیدای تواند
صدهزاران دل رسوا به مناطق داری

جنگل و بیشه و صحرا و بیابان و کویر
نرگس و نسترن و یاس و شقایق داری

با تو هر ثانیه زیبایی خود را دارد
بهترین حال و هوا را به دقایق داری

هر طلوع سحر از مشرق باور دیدم
مژده از چشمه اسرار حقایق داری


علی معصومی