باد در زلفت وزیده، مست طوفانم هنوز
داغ حسرت مانده بر دل، تشنهٔ آنم هنوز
هر نگاهت آتشی در جان سودا خیز من
عشق تو افسون دل شد، ساکن جانم هنوز
دوریت شب را سیهتر می کند در چشم من
ماه بیتابم که مانده در شبستانم هنوز
بوسه از لبهای شیرینت، نظر در آتشم،
خامُشی در عزلتم در بند و زندانم هنوز
سرمهٔ چشمان زیبایت چه جادو میکند
در هوایت غرقهام، مجنون و حیرانم هنوز
خاک عشقت گشته خاکستر دل دیوانهام
با امیدی مانده بر در، باز مهمانم هنوز
عشق اگر فرمان دهد، من از پیات ره میزنم
چون غبار جادهای من بی سرانجامم هنوز
محمدرضا گلی احمدگورابی
ای نسیم صبح، عطر ناب یاس را آورده ای
از دل شب، نغمه ی احساس را آورده ای
در دل گلزار، چون مهتاب میتابی لطیف
عطر جان افزا، ز هر ناساز را آورده ای
نرگس و نسرین، ز تو شرمنده اند ای نازنین
رنگ دل انگیز و لطف خاص را آورده ای
هر که بوی تو شنید، از غم دنیا برست
راز آرامش، صفای خاص را آورده ای
موج دریایی، ز هر ساز خموش آواز گشت
در کلامت، معنی وسواس را آورده ای
در دل شب، با تو روشن شد چراغ آرزو
نور امید و پیام راز را آورده ای
در نگاهت، آسمان لبریز مهر بیکران
چشم تو، آیینه ی احساس را آورده ای
در شبستان سکوت، از باده ی عشق سحر
شوق یک جرعه، ره انفاس را آورده ای
هر نسیم از کوی تو، پیغام جان افزا دهد
نغمه ی دل را، صدای ساز را آورده ای
در دل شبهای سرد، از عطر تو جان میدمد
گرمی خورشید و لطف یاس را آورده ای
ای گل یاس خدا، ای راز شبهای دعا
با تو، دل را مهر بی اندوه را آورده ای
مصطفی نجفی راد
صبح بلند میشود از لبخندِ او،
از نرمیِ گیسوانش که بویِ مهر میدهد،
و من دوباره زنده میشوم
در نگاهی که جهان را مینویسد.
عشقم...
نامت یعنی طلوع، یعنی آرامشِ دلِ من.
یعنی همهی "بودن" در لحظهای که چشمانت باز میشوند،
و روز، از تو اجازهی زیبا شدن میگیرد.
کاش این بودن
تا همیشه ادامه پیدا کند
در کنار هم،
در نفسهای یکیشده،
در فنجانهای چایِ صبح،
در دستهایی که معنیِ زندگیاند.
خورشید اگر میتابد،
بهانهاش چهرهی ماهگونِ توست.
و من،
در آغازِ هر صبح،
دوباره عاشقت میشوم.
علی یوسفی
بعد از این ماتم هجر تو رسیدن ها هست
بعد از این تلخی زندان باز دیدن ها هست
بعد این قحط وفا ز دیده یار بسی
اشک شوق مردم چشم دویدن ها هست
با سر سوزن عشوه کسی بعد تو هم
خار از این پرده دل باز کشیدن ها هست
با همه نقض و جفای تو بود خود عجبی
گر ز فرق تو دلم باز به این دن ها هست
بعد ازاین خواری ما ز بخت بد دانم نیک
خار ها ز پای یار از مژه چیدن ها هست
بعد از این زرد خزان سبزی جانداری هست
ار نباشد دی خوش که آب بهمن ها هست
زندگان را تو به زندان چو چنین میبینی
آنکه بیند مرده فهمد که چه زیدن ها هست
بعد این کوری آبراه هر خانه چشم
از همه جوی مولیان چو شه جهیدن ها هست
چه بدانی تو که چون رفت به بیمار فراق
گویمت اگر که طاقت شنیدن ها هست
بردیا حق بین
اشتیاقم
و چشمانت را
تا فراسوی خیال
میکشانم
کهکشانیست
بوم نقاشی سپیدم
در انتظارت
سمیه کریمی درمنی