تا زمانی عشق را
با یک هوس در لحظه ای
تاخت زنند.
همان بهتر که ما
از عشق های این زمان
دوری کنیم.
قابل قیمت گذاری است مگر
احساس و عشق؟!
جرئت اَش نیست که با
احوال عشق شوخی کنیم.
من یکی دیگر فقط
تنهای تنها سر خوشم
چون که اینجا یار نیست
با خداوند می نشینم
صحبت از حوری کنیم
جرئت اَش نیست که با
احوال عشق شوخی کنیم.
رسول مهربان
ای دل، چو شمعی در کوهسارِ خاموش بسوز
که هر نفس تو ز یادِ دوست، جهان را خونبار بسوز
چو بادِ سحر، رازِ نهان بر دل برسان
که هر نسیم ز فراقِ یار، خبر اشکبار بسوز
نه زر، نه تاج، نه آوازه، نه کامِ خاک
دل تو ز نورِ دوست، همواره در غمبار بسوز
به هر گام که گذری، سایهها در تو بگذر
که هر قدمت ز روشنایی، جهان را گرفتار بسوز
چو موجی در دریای هجران و شوقِ پنهان
به ساحلِ حقیقت هر لحظه، ز آتش انتظار بسوز
به ستاره بنگر که از افقِ دور میتابد
دل تو چو چراغی، ز درد و عشق جهان بسوز
نه اشک، نه ناله، نه غم، نه هراسِ زمان
که جان تو ز فیضِ دوست، همواره در انتظار بسوز
به یادِ دوست هر برگ و شاخه را بنگر
که طبیعت ز حضورِ او، خبر اندوهبار بسوز
چو خورشید در طلوع، پردهها را بشکن
دل تو به آسمان، ز رازِ او خونبار بسوز
اگرچه جهان پر از رنگ و فریب و غوغا
تو چو نگینِ معرفت، ز هر فریب رهان بسوز
به کوهسار و صحرا، ز راهِ نور عبور کن
که هر لحظهٔ تو ز حقیقت، ز شور و عشق بسوز
پس ای دل، همه عمر را به عشق بسپار
که در حلقهٔ دوست، جاودان و خونبار بسوز
شایان رضاخانی
پس از آن سکوت
و ماتم جیرجیرک ها
پس از آنکه
گنجشک ها نمی خواندند
بعد از آنچه صدایش می زنیم:
تاریک
اما بیش.
در بی ماه
شب ترسناک بی مادر
ناگهان ستاره ای لرزید
چشمک رویای یک کودک
و به ضربی جهان ستاره باران شد
و ستارگان
یکی یکی رقصیدند
تو بگو رقص هزاران هزار اختر
و یکی سرخ
و یکی زرد
و یکی سبز
آنگاه
آسمان ترانه را سرداد
وه چه شنیدیست
وقتی
مهتاب با ابر می خواند
ابر
ابر
ابر و ابر اما
ابر سفید.
از ابر سفید هم باران می بارد.
اینجا
آنجا
هر کجای این شب تیره
دست مهر خورشید می کارد.
سحر آمد و شب تیره
آخر شد.
سحر غفوریان
کاش
ثبت می کرد
آیینه،
رد نگاهت را!
فرشته سنگیان