پـــیـله بر جــان مــی تـنـــد آوای مـن؛

پـــیـله بر جــان مــی تـنـــد آوای مـن؛
نــغـــمـه ای آلــــوده از دلــــدادگـــی!
خـسـته و فرسـوده و خـامـوش و ســرد
مـــانـــده ام در لابـــه لای زنــــدگـــی!


تا خــــزان شد فـصل ســبز عشــق من؛
از دو چـشمـــم اشک تنــهایی چکــید!
زان ســـپــس در آســمــان خــاطـــرم..
هـر ســـتاره ســـوی بــی رنگــی دوید!


گریــه ها امـــواج ویـــرانـی شــــدنـد..
از مـیـــان ســاحــــلِ چَـشـــمانِ مــن!
دســت غــم در پــیـچ و تــاب زنـدگـی؛
شعــله زد آتـــش به جسم و جــانِ من!


در تــب و طـــوفــــان ســــردِ روزگـــار
تـــک نــهال شعــر مـن پــژمـــرده شد!
ســار دلتـــنگ شَــــباب و عـــمــر من؛
بال بـــست و در خــفـــا افســرده شـد!
واژه هـــای شعــر مـن، رنـــگ غمنـــد؛
در وجــــود و دفــتـــرِ انــدیشـــه ام..
گوئـــیـا غـمـــواژه می خـــواند مــرا..
میـکند رخــنــه به بـطــن و ریشــه ام!!


مهتاب میر

بی شک وبلاتردید

بی شک وبلاتردید
گاهی سکوت
آری سکوت
بلندترین فریاد است
برای گوش هایی که نمیخواهند بشنوند
آری به جرم محبت گاهی ذبح میشود دلت
پس سکوت کن
سکوتی تلخ تر از تلخ
بگذار نبیند...
بگذانشنود...
بگذار بگذرداز کنارت به آسانی
با حسی حق به جانب
سکوت کن ...سکوت کن...سکوت کن...
دل عاشق
شیدای رسوا
بگذر.... بگذر ......بگذر...
وتا کمرخم شو در دل چاه تنهایی خود
وتنهای تنها سکوت را فریاد بزن
از تهِ تهِ تهِ دل رفته ی رفته ی رفته ات
وتنهای تنهای تنها بمان و سکوت کن
وبه قول سهراب
""وسیع باش و تنها وسر بزیر و سخت""



حسین گودرزی

هوش مصنوعی

یا با هوش مصنوعی همراه می شویم
یا که از تاریخ حذف می شویم



از نخستین جرقه ی آتش
که افروخته شد به دست بشر
تا نخستین کد
که به بازار رفت،
ابزار دست انسان،
عادت شد.

چرخ،
کتاب،
تلسکوپ،
و اکنون:
هوش ساختگی
"مصنوعی"


هر ابزار،
که در آغاز دستیار بود،
دیر یا زود
آیینه گشت
به پرسش کشید
انسان را.

بنگر که امروز
ماشین نمی پرسد:
"من کیستم؟"
او می پرسد:
" تو کیستی؟
و چرا هنوز
نمی شناسی خویشتن را ؟"

اگر پاسخ ندهیم،
خاموش خواهیم شد،
نه به دست او،
که به دست فراموشی خویش.


بگذار جرات کنیم،
ببینیم جهان را
با چشم هایی
که به دست خود ساخته ایم
شاید بفهمیم:
که هوش مصنوعی
پایان انسان نیست،
که ادامه ی اوست.
بنویسیم در پشت گوش
که این راهیست
پر از امکان
اما پر خطر.

شکر که جهان هنوز
پر از درختانی است
که می افشانند سایه خویش،
پر از رودهایی
که به زمزمه آبشار می روند.

بگذار که بیافروزیم
در لبه ی تاریکی شب
چراغی نو
که این بار
شعله در سیم ها می رود

آیا می شود
در دل بی کران داده ها
مهربانی کاشت،
و در حافظه ی بی پایان ماشین ها
نوشت:
که جهان هنوز
از عشق
آغاز می شود؟

دکتر محمد گروکان

سحرگه برآمد نسیمی ز کوی

سحرگه برآمد نسیمی ز کوی
که آورد پیغام دل دارم اوی
دلم شد چو مرغی پر انداخته
به یادش، غمم را برون تاخته
ز شب‌ های تنها، به جان آمدم
به شوق رخش، بی‌ امان آمدم
نگاهش چو آیینه آفتاب
در او دیدم اسرار مهتاب و خواب
ز لبخند او گشت روزم بهار
دل خسته ام شد پر از اعتبار
بگفتم، کجا رفت پیمان یار؟

بفرمود، جان، عهد تو دارم هزار
نسیم سخن‌ های او چون شراب
زبانم گرفت از صفای جواب
دل افکند بر بام گیسوی یار
شد از چشم مستش جهان بی غبار
نگاهش چو مهتاب بر کهکشان
نشاند آتشی در دل و در زبان
ز دستش گرفتم نسیم امید
زمان از تپش های ما شد سفید
بگفتا، در آغوش تو امن تر
ز صد قلعه و مرز و دیوار و در
دو دیده چو دریا، دلش چون نسیم
نه آلوده از خشم، نه خسته ز بیم
بمانم کنارت به هر روز و شب
که این عشق شد در دلم چون لهب
اگر فتنه گردد زمان و مکان
نباشد به جز مهر تو در جهان
تو را خواهم، ای مایه افتخار
تو را، تا نفس هست، در این روزگار

مصطفی نجفی راد

پاییز از پشتِ پنجره می‌گذرد،

پاییز از پشتِ پنجره می‌گذرد،
با دستانی پر از برگِ زرد،
و عطری از خاطراتِ تو.
من نشسته‌ام روبه‌روی باد،
که نامِ تو را آهسته
بر لب‌های خشکِ درختان می‌گذارد.
باران، بی‌قرارِ کوچه است
و هر قطره، پیامی‌ست
از دلی که هنوز به آمدنت ایمان دارد.
برگ‌ها می‌ریزند
و من هنوز
در آستانه‌ی در،
با شالِ کهنه‌ی دلتنگی
منتظرِ نگاهِ توام...
کوچه‌ها پیر شده‌اند
از بس که ردِّ نگاهت را
بر سنگفرش‌ها جستجو کرده‌ام.
برگ‌ها می‌ریزند،
مثل یادِ تو،
بی‌اجازه،
بر دلم.
چایم سرد می‌شود،
دلَم نه.
در قابِ پنجره،
سایه‌ات هنوز نشسته
میانِ پرده‌های خیسِ باران.
پاییز می‌رود،
اما انتظار
همچنان،
بر شاخه‌های خالیِ دلم
می‌ماند...


محمد ناصری