خواهم امشب تا روم بر بوستان کودکی

خواهم امشب تا روم بر بوستان کودکی
کوچه باغی با صفا با دوستان کودکی
دامنی چین چین بپوشم،چادری بر سر کنم
باشد این سنجاق موهایم نشان کودکی
دلخوشم با یک عروسک تا بگویم قصه ای
در خیال خود بسازم ،آشیان کودکی
دست در دست پدر ،دیدم به چشم اشتیاق
پرستاره صاف و آبی آسمان کودکی

رفت و دیگر بر نمی گردد زمان بی غمی
کاش می شد تا بیابم آن مکان کودکی
می روم در کوچه های شهر تا پیدا کنم
شاید امشب باز باشم میهمان کودکی

فاطمه فارغ

«بهار آمد، بهارِ من تو باشی»

«بهار آمد، بهارِ من تو باشی»
نسیمِ مِهر، یارِ من تو باشی

دل من بی‌تو باغی بی‌نشانه‌ست
چراغِ شامِ تارِ من تو باشی

فتاد از دست من صبرِ شبانه
امانِ این شرارِ من تو باشی

من و یک راه بی‌پایانِ بی‌تو
نشانِ آن مزارِ من تو باشی

تو را می‌جویم و از خویش می‌رم
پناهِ قلبِ زارِ من تو باشی

اگر افتاده‌ام از پا چه باک است
که درمانِ فشارِ من تو باشی

دلم را هرچه طوفان می‌برد دور
همان ساحل کنارِ من تو باشی

سیدطالب ذکی

روزگار همه را در حبس خود دارد.

روزگار
همه را در حبس خود دارد.
سریر بی کش و قوس دقایق به،
آب کش زندگی میماند.
روزگار میگذرد.
یادبود فردا
فردا ها
فردا های دگر
در گیر زوایای انحنای هستی
پشت به مغرب می خوابد.

آنچه دانستم
پر از ندانستگی
حس
در احساس مانده به گل
چه داند
هر چه هست
نیست
آنچه که نیست
در حیات جا مانده است.


حجت جوانمرد

نوشتم از تو تا آرام باشم

نوشتم از تو تا آرام باشم
کبوترواژه ای بر بام باشم
کبوترواژه را پرواز دادم
که شاید با تو هم فرجام باشم
هم آوا و هماهنگ و هم آغوش
سماعی ، گردشی همگام باشم
نوشتم تا مگر تاثیر محوی
بر احساس تن ایام باشم
اگر با ما نباشد موسم گل

به پاییزت گل بادام باشم
نوشتم تا از آن دیدار آخر
شبیه مستی خیام باشم
بنوشم بیت بیت دوری ات را
خودم ساقی و مست و جام باشم
ولی شعری شدم اینگونه محزون
که خود تکرار این ایهام باشم
ندارم غیر از این راهی به سویت
به جز شعری که در پیغام باشم

ساره صائب