کاش
ثبت می کرد
آیینه،
رد نگاهت را!
فرشته سنگیان
برگهای پاییز
رقصانی چون ابروهایت
و من در این فصلِ عشق
دوستت دارم را بر پوستِ زمان مینویسم
حسین گودرزی
ای خدای مهربان بیا باهم کمی دعاکنیم
پیش هم بنشینیم و کمی درد و دوا کنیم
من بهشت وحوری تُپل مُپلت، نِمخوام
آمدم راستگو باشم گوجه واُملت، نِمخوام
بیاکمی باهم باشیم و دل را همسو کنیم
بیارُک وراست باشیم؟باهم یه آرزو کنیم
ای خدای کریم و نازو وزیورو زیبایِ من
چرا زبهشت راندی؟! آدم وننه حوایِ من؟!
آمد ندا !که ندانستن قدرِ نعمت هایِ من
گفتم نخور! اماخوردن زدرخت بیتایِ من
من برون کردم ازبهشتِ دنیایِ من
باز برگشتن باگریه ، بباغِ زیبایِ من
گفتم ای! آدم، آدم شو! تا بیارم پیشِ خود
فرستادم هزارنبی ، آگاه کند ازکیشِ خود
اماهی بهانه آوردن،خود را رها خان آوردن
ساحر و مجنون گاه،عشقِ گاوونان آوردن
یکی صبح تاسحر.گاه وبیگاه میخواند مرا
یکی هم درد ودل، یکی هی صدا میزد مرا
یکی باجنگ ودعوا،هی می کشت آدما
یکی باسحر وجادو! هی می نوشت دعا
آخرش راستش بگو چه می کنی با آدما
زبانم گرفت،لال شد، آخرش گفتم ای خدا
توسزاوار خدایی، گشتم گیج از آدما!!
هرچه خواهی بکن، هَک گشتم بخدا
غلط کردم بخدا،دگر چیزی نمی گویم خدا
(ولی )مجنون گشت،چیزی نمی خواهم خدا
ولی الله قلی زاده
آمدهایم برای چه؟
برای چه...
زندگی،
چرخشیست
به دورِ نقطهی نپایان،
تا که تاریکیِ جوهرِ مرگ
وجودت را به آغوش بکشد.
با چرخشت،
نقطه میسازی
نقاطِ تلاقیِ دیدار،
نقاطی از نورِ عزیزانت،
شناور در تاریکیِ زمان.
نقاط را...
به آغوش میکشم
آغوشی،
به نرمیِ پژواکِ سبزِ درختان؛
آغوشی برای
روحِ اسیر
در شنزارِ جسم.
میخواهیم برویم برای چه؟
برای چه...
تا
نیست شوند...
نیست شویم...
هستمان
نیست شود،
و هستیمان
نیست...
پوریا شهیدی فر