به نام نامی حق

به نام نامی حق
زنده ی پاینده ی پایدار
به نام سلطه افراشته بر عرش
گسترده در پهنه ی ژرف دل
به نام کرانه بخشیده بر بیکران
آن جاودان پیچیده در نابودی
آن هیبت رسته از پیرایه ها
آن حی قیوم بی زوال
قسم بر تاریکی
قسم بر آیه های عالم امکان

قسم بر خروش عظیم تو
قسم بر درد
که من در واپاشی لحظه افتاده ام
که معلق در نیست بودگی خفته ام
که روح من چنگ بی ریسمان است
که جسم من زنگ پر زوال است
به نام حق مستور وحشت ریز
اینک این است شکوه بالهای نورانی ام
پهنه گستر تا میانه ی صحرای عدم
سرگشته در زوال جسمانیت ام
قسم بر رعد و آسمان
قسم بر قطره های باران
قسم بر وحشت حضور
قسم بر آنات عبور
قسم بر انحلال ذره هایم
قسم بر ذره های وجودم
تویی ای فجر فراتابیده ی نور
تویی ای رعشه های رقصنده ی شور
تویی جلال و کبریا و جبروت
تویی چراغ راه من در برهوت
تویی مقصد بی مقصد لاهوت
سوگند یاد نمیکنم بر حضورت
که حضور تو سوگند شهامت است
که حلول تو پیدایی پر صلابت است
ای زنده ی پاینده ی پایدار
ای نفی حی و نفی دگرساز و نفی مطلق
ای ظاهر و باطن
ای اول و آخر

پرواز راد

مادر

مادر
تنها واژه
رخشی ایست

که فعل قافیه ایی
ندیدم
هم ردیفش

و چو آفتاب خورشید
باید
درخشان بدرخشد

هر روز مان
نامش
جاویدتر می ماند

ایزدمان
محبت نابی
بخشیده است


پوران گشولی

می رفتی و من هم برایت گریه کردم

می رفتی و من هم برایت گریه کردم
هر لحظه دنبال صدایت گریه کردم

با هر قدم از من جدا می گشتی و من
با زخم درد بی دوایت گریه کردم

سر بر سر زانو نهادم تا نفهمند
آهسته در حال و هوایت گریه کردم

وقتی که زیر لب غزل می خواندی آنجا
پشت ردیف های هایت گریه کردم

چشم تو مثل کاسه ای خون با نگاهی
خندیدی اما من به جایت گریه کردم

پنهان شدی از دیدگان غرق بهتم
دور از تو اما پا به پایت گریه کردم

جای تو خالی بود در دهلیز قلبم
با خاطر دردآشنایت گریه کردم

ای بهتر از زیباترین رمان عالم
از ابتدا تا انتهایت گریه کردم

علی معصومی

پاییز استاد دلتنگیست ؛

پاییز
استاد دلتنگیست ؛
از خاطراتِ اویی که رفته ،
برای اویی که مانده
سنگ تمام میگذارد...

مریم_قهرمانلو

پرستویِ مهاجر

پرستویِ مهاجر
گاه گاهی
راه را
بر آسمانم
می زند پرواز
آشیان گم کرده
گاهی
گاه گاهی
چشمِ من بر در
باز
می رسد از راه
شادمان
بی خیال از انتظارِ عاشقی
ناخفته شب را تا سحر
بیدار
روز ها
پیوسته بی آرام
می رسد از راه
می دهد پرواز
موجِ تصویرِ نگاهم را
می برم از یاد
لحظه هایِ گم شدن
در پیچشِ اندوه
دم به دم هایِ نشستن
در کنارِ پنجره
هر روز
اشک ها را
که جاری می شود
از دیدگان
با سوز
می زنم فریاد
شادمانم
لحظه ای حتی
اگر پیشم بماند
باز
غصه هایم ، دردهایم
می رود از یاد
می کنم
پرواز
عاشقم ، شوریده ام
دیوانه ام
ای مهربان
بنشین
پرستویِ مهاجر
گاه گاهی
می رسد
از راه


جمشید أحیا