-
دیده ای ،شب گریه های ممتدِ در خواب را؟
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:41
دیده ای ،شب گریه های ممتدِ در خواب را؟ لرزش لب های مردی بی هدف روی عکس صورتِ در قاب را؟ یک گل نیلوفر رقصنده روی آب را!! با چه ترسی میخرد تنهایی مرداب را...!!؟ من همانم.. زخمیِ دستِ زمانم با وفاداری به چالش می کشم مدعانِ عشق بی اندازه و بی تاب را، تک تکِ اندیشه های ناب را... فرزانه فرحزاد
-
زیرِ این گنبدِ فیروزهی کان
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:40
زیرِ این گنبدِ فیروزهی کان وادیِ خاکی شده قسمتِ ما کوچه، پس کوچهی دَوار کهن باغچهها، روییده بر ساقهی کور عزم بسیاری شده بزمِ سرور کشتِ بیحاصلِ طماعِ غرور زوزهی بادِ سفیرانِ سفیه سایهی گستردهی باغِ قَبیه رقصِ ناسوتیِ ابلیسِ شَرور جشن شیطانی به پا کرده ولی گویی هنگامهی پایکوبی ما ساربان، غافله را گم کرده ساقی...
-
رویاییت پیراهن من بود
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:40
رویاییت پیراهن من بود در فراموش جای تن کنار بستر خاکستری احساس میان تماشای دیوارهای هزار منفذ خاموش تا رهایی جانی ، معجزه ای شود برای پرواز درامتداد شب در امواج آغوشت فردا که جهان آغازخواهد ش تنها ، در خاطرات یک کوچه بودم میخواهم ، تماشایت کنم آنجا که دلم جا ماند میخواهم تماشایت کنم میان خنده هایت صدایت، نگاهت میخواهم...
-
با هر نفس که میگذرد در هوای تو
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:39
با هر نفس که میگذرد در هوای تو جان میدهم که باز بماند وفای تو گر دوریام ز چشم تو، اما خیال من هر شب نشسته در حرم کبریای تو مهرت مرا به بند کشیدهست، ای نگار من عاشقم، به بند کشیدن سزای تو دنیا اگر که سدّ ره ما شود، چه غم؟ من دل سپردهام به خدا و رضای تو باشد که روز وصل بیاید به کام ما باشد که سر نهم به کف پاک پای...
-
گفتند: تو را چه شده دم از غزل میزنی؟
چهارشنبه 29 اسفند 1403 12:38
گفتند: تو را چه شده دم از غزل میزنی؟ / آنچنان خیرهای که مژه بر هم نزنی گفتم: به خدا ندارد این دل کم خواستهای / چشمانی مانند او میخواهد مثالزدنی رعد سیه چشمانش گرفت مرا لحظهای / زمان به قسم ندیدم به سان او زنی گفتند: تو مسلمانی یا که کافری؟ / چرا اینگونه توهم و لاف میزنی؟ راه میخانه در پیش میگیری و آشفتهای /...
-
کلافه ام می کند
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:43
کلافه ام می کند این شبهای بدونِ تو و بازوانی که دورند از خیال من و این سردرد های مزاحم که امان نمی دهند و مدام سراغ بوسه هایت را از پیشانی ام می گیرند چقدر تلخند فاصله ها که شیرینیِ خیال خوش را پاک می کنند از خاطراتمان کاش شب را مجال ماندن نمی دادند که آفتاب سرزده غافلگیرمان کند. مطهره احمدی(محبت)
-
توالی قلبم حوالی تو
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:42
توالی قلبم حوالی تو سکوت ، ترانهی عاشقانه ی تو هِزار هَزار در افغان ز یک کرشمه ی تو وزد ز دشت اقاقی هوای عنبر تو به قهقهه میسرایی ز قهقرای دلم به مُشت خود بفشاری انار سرخ دلم در آسمان خیالم ، گذر کنی شاید به کوچه سار عروق و به کنج بطن دلم پری وشِ دیو دلْ ز دست تو فریاد که سدِّ گلو شده ام ازین دوصد فریاد روم از آن...
-
پروانه رقصان
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:41
پروانه رقصان شمع با چشمانی گریان پروانه خندان شمع با روی سوزان پروانه مجنون گشت،خراب شد شمع ذره ذره آب شد پروانه در جستجوی این و آن شمع رو فراموش کرده از جان پروانه مغرور و مدهوش نفس شمع رفت شد خموش شمع چه غریبانه سوخت پروانه اما.. از زندگی چیزی نیاموخت "علی فلامرزی"
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:40
-
این تویی!؟
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:39
این تویی!؟ با هیبت سر کش و مغرور. مرا به معراج میخواهی و آنجا بر تختی بر روی آبهای شفاف چه بیاعتنا و با شکوه نشستهای! چون سلطانی که به پایین، نظری ندارد. چه میشد که آن فاصله را از بین برد چه میشد که آن همه تلخها، شیرین شوند و من در اوج مستی، چون کودک با ادب رو به رویت مینشستم. و تو؛ در جامم شراب میریختی....
-
صدا،صدای ناله ای است
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:39
صدا،صدای ناله ای است رخی در آن خرابه ها عرق و اشک او یکی تپش تپش چشانِ سرخ او چوبرق بشسته این فضای پر ز حیله را سیاهی غریبه را لپش پر از تپش ، ز حرف های گفتنی چه سود؟! تپش تپش تلاش های بی ثمر و اشک و آه و نالهاش ببرده خواب از آن سیه وجود بی غزل تپش تپش لبان او به لرزه است خدا کمک صدای نالهاش بلند تپش تپش و او که پای...
-
الا دنیایِ نا سازم تو بنما حل معمّا را
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:38
الا دنیایِ نا سازم تو بنما حل معمّا را چرا نا دیده بگرفتی تو این دلدار تنها را به آن ظاهر نماهایت شدم عاشق ندانستم که با جورت به نابودی کشانی هرچه شیدارا اگر از رویِ زیبایی نسازی هم چنان با من نمی خواهم دگر هر گز چنین دنیایِ زیبا را ز بیدادت مرا آخر چنان دیوانه ای کردی نشاید دید در عالم چو من یک فرد رسوا را زبس دیدم...
-
چوپان گله را زد
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:37
چوپان گله را زد به گردنِ گرگ انداخت گرگ را دیگر کَس ندید حامد غیاثپور
-
من زیر بارون
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:36
من زیر بارون زلف پریشون دعا خونم مانند مجنون من در خیابون دشت و بیابون تنها گردم همچو غریبون با یک دلخون زدم بیرون خیالت در سر مانند جنون همچو زلیخا شاعر شیدا سر دادم من آوای عشق را مریم درزاده
-
تا چشم به هم زدیم شد آذر و دی
سهشنبه 28 اسفند 1403 12:35
تا چشم به هم زدیم شد آذر و دی دوران جوانی به تباهی شد طی گفتی که بهار موقع دیدار است آن نیز گذشت پس بگو دیگر کی ؟ مهدی حبیبی
-
من می خونم ترانه
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:08
من می خونم ترانه دل می گیره بهانه بهانه ای برای یه شعر عاشقانه سیل اشکم روانه هنگامه شبانه درد عشقی می زند بر دلم تازیانه چو مرغ بی آشیانه دور مانده از لانه دوری تو عزیزم کرده مرا دیوانه خسته از این زمانه پر نشود پیمانه دل برده ای با آن زلف سیاه و شانه مریم درزاده
-
قدم ها سست و بیروح
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:08
قدم ها سست و بیروح نفس ها گرفته چه سخت است گمگشته ای در زمان بودن دل ها در راه خانه خالی بدون داشتن کلیدی و آواره بودن ولی اینجا خانه ای خالیست باغبان در حسرت هرس کردن درختی چشمانش به سرابی خیره مانده کودکی در راه بزرگ شدن دل به افسانه هایی غیر واقعی داده جارچی محله همچنان با ساز خود سرگرم است بیابانهایی در انتظار سبز...
-
پیوسته ز دام تزویر گریزان شده ایم
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:07
پیوسته ز دام تزویر گریزان شده ایم از دشمنِ دوست هراسان شده ایم خود از دانه و دام صیاد رهاندیم ولی بر دام خودی افتاده از او حیران شده ایم عبدالمجید پرهیز کار
-
آن شب گلی، دیدم،سری زیر گیوتین داشت
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:06
آن شب گلی، دیدم،سری زیر گیوتین داشت مانند یک چشمه که از دنیای غم،کین داشت دنیا به روی شانه ی نامردمان می گشت گویی که او هم ، از زمان، یک دل غمگین داشت ناگه میان سیلی از چشمان ویرانگر دیدم که او چشمان سبزی،ولی چرکین داشت خواب از سر من می پرید و باز برمی گشت ذهنم ولی در این هیاهو ...شکل چین چین داشت نابودی از رخسار زردش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:06
-
حرف دلم...
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:05
حرف دلم ... ای دل انگار کسی را به تو نیست نه بر تو خواهانی و نه اشتیاقی نه در حد یک وارسی برای باور شدن برای برگزیده شدن برای ... بیهوده ضربان داری ... ای عشق یا بمیران و یا زنده بدار عمریست مرا میان این دو بلاتکلیف قرار و نگاه داشته ای نه بدست می آوری و نه از دست می دهی ... سرمدی می ترسم از مرگ بیهوده می ترسم از آن...
-
غریب وتنها
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:05
غریب و تنها و یک غربت و دوری و یک عزلت و گوشه نشینی و یک پاییز و برگ ریزان و یک عاشقی و بی توجهی معشوق و یک آری تنهایی درخت اقاقیا مانند یک ماندن در برابر همه است نمیخواهم بگویم که هیچم اما یکه و تنها در زیر قفسه خالی گل های کاغذی بوی عطر بهار را می شنوم تنها تر از یک درخت بر روی صخره آرزوها ایستادم شاید باران امید...
-
صیاد رفیقانه نمودی
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:03
صیاد رفیقانه نمودی دام است ولی دانه نمودی عمران تو در ره ریایی ما را همه ویرانه نمودی با اوست نشان آشنایی هرچند که بیگانه نمودی روی تو بتا بخال وحدت ویرانی بتخانه نمودی پیمان تو بود دست مستان پیمان تو پیمانه نمودی پروانه نبود در نمایش ای شمع تو پروانه نمودی دردا که حکیم مکتب عشق در مدرسه دیوانه نمودی گر صاحب خانه بود...
-
دل بَرَد بوی گل و آواز چشمه با سرود پهلوی
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:02
دل بَرَد بوی گل و آواز چشمه با سرود پهلوی بلبل از شوق گل و بوی دل انگیز بهار می سراید نغمه دلکش به هر کوی و کنار باغ یخ بسته به فرمان نسیم جان فزا زندگی از سر بگیرد پُر شود از هر نگار تُندرِ غرّآن رود هر سو چو پیک عاشقان آسمان گرید به شادی شوید از دل ها غبار هر کجا پُر آب و سبزه پر گل است و رنگ رنگ جلوه دارد مهر یزدان...
-
#هفتسینتقدیر
دوشنبه 27 اسفند 1403 13:01
قـدم خیـرست خوشـآمـد گو ؛ صفای ماه فـروردیـن به رویِ فرش و میزت باز بچینی"سفرهٔ هفت سین" بـنـام سـیـن اول : سـالـم و سـرزنـده بـاشـی دوسـت نـبـینـم غـم ، نِـشـینـد بـر وجـودت شـوقْ پـاورچـیـن بــنــام سـیــن دوم : ســربـلـنــد بـاشـی تـمـام عــمــر کُـنی کاری شِـگفـت آور ؛ بـپیـچـد بر زبـان تـحـسیـن بـنام...
-
آرزو را از فصلهایم تکاندند
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:16
آرزو را از فصلهایم تکاندند و آسمان را از چشمهایم تاراندند تنی برهنه بودم با پوستی گندمگون که بیابانها را فرش و پرنده های گرسنه را دیوانه می کرد شما که قرن ها زندگی می کاشتید ببینید خاک، چگونه سیراب از شریانهایم آرام ، آرام مرگ درو می کند فریباکیانی
-
تا روز قیامت من توراهم فراموش نخواهم کرد
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:14
تا روز قیامت من توراهم فراموش نخواهم کرد با عشق تو هیچ کسی راهم آغوش نخواهم کرد یادت بیار آنچه را که گفته بودی در روز نخست ثبت است درجریده خلقت پاروش نخواهم کرد تغییرقسمت دست خدا نبود ودیگران هم کردند از دیگران بپرس من تو رامخدوش نخواهم کرد من عاشقت بودم و هستم به روح و جانم قسم از خود گذشتم و من تورا بدکوش نخواهم کرد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:13
-
به نام خداوند عشق.
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:11
به نام خداوند عشق. هنگام، دست نرم تو جان را میان گرفت ………….. امواج عشق، این تن و بر استخوان گرفت پیغام چشم تو در چشم من روان ………….می رفت تا به عمق بدن هم که جان گرفت فریاد شوق در مه و مهتاب می نواخت …………..فریاد عشق ، صحنهی هفت آسمان گرفت با موج چشم تو دل می شود به جوش ……….....
-
مادر،
یکشنبه 26 اسفند 1403 12:11
مادر، ای نابترین بادهٔ عشق، ای سرچشمهٔ بیکران محبت، ای مظهر ایثار و فداکاری، ای همدم و مونس همیشگی، ای پناهگاه امن و آرامش، ای روشنایی بخش زندگی، ای فرشتهٔ زمینی، ای زیباترین واژهٔ هستی، ای بینهایت عشق. مادر، تویی آن کسی که با صبر و حوصله، با عشق و مهربانی، با دستان گرم و نوازشگر، مرا در آغوش گرفتی و به این دنیا...