-
از این شبِ تار
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:49
از این شبِ تار ترس از تاریکی رعشه از خواب بر دشت مرثیه پابهپای دست ها سینه میدرد دشنهی دست میسپارد بادِ شب را به رویا نیرنگ از مرگ پیشی میگیرد با دو دست دو دست بر گُرده شکافِ خواب میجهد به باروری که اوج بگیرد نمودارِ درد خیال را میخوانم در شب های تار و تاریک و دستی خواب می آورد به ارمغان از بیداری از انجماد سردِ...
-
توصیف عاشق را همین یک شرح کافی
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:48
توصیف عاشق را همین یک شرح کافی از ضربه های تیشه ی فرهاد پیداست حک کرد ماهِ صورتِ دلدار بر سنگ این شاهکار از پنجه ی استاد پیداست راه گلو مسدود از سوزی نفس گیر از سینه اش سنگینیِ فریاد پیداست بر لب رسیده جان ِ صبر از درد ، اما در عزمِ عاشق سختیِ فولاد پیداست تاریخ ما در سینه دارد داغِ بسیار درهر روایت فتنه ی شیّاد...
-
ناز کن ، عیبی ندارد ، آفرین تر می شوی
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:46
ناز کن ، عیبی ندارد ، آفرین تر می شوی نازنینی ، نازنینی ، نازنین تر میشوی گر شبی گویم به اسمت عشق من ای نازنین گر چه میمیرم به پایت ، همنشینتر میشوی گر چه میمیرم ز هجر ، آخر نمیدانم چه شد جان من آخر نمیدانی ، که کافر میشوی ؟ هر کجا نوشیده ای ، جامی ز لب برداشتهای دل ز دستم برده ای جانا ، چه ساغر میشوی ؟ گر...
-
مرا مست کردی شرابم تویی
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:41
مرا مست کردی شرابم تویی لبم تشنه است جام آبم تویی بنوشان لبم را ز آن جرئه ای که فکرم نباشد سرابم تویی گناهی نکردم که بوسیدمت گناهی نکردم ثوابم تویی که فحوای شعر و غزلها تویی فقط از تو گویم خطابم تویی به از تو ز دنیا نباشد کسی نه رزی نه لاله گلابم تویی من آن کاشی خام و ناپختهام که نقش و نگار و لعابم تویی تو آرایه ای...
-
از غمش سر به در و مشت به دیوار زدم
پنجشنبه 8 آذر 1403 11:39
از غمش سر به در و مشت به دیوار زدم ناله از این دلِ وامانده ی تبدار زدم گفت لطفا ببر از یاد ، من و خاطره ام در سکوتی که کشنده ست فقط زار زدم جز وفاداری و عشق از چه مگر رنجیدی؟ در سوالات خودم طعنه به دلدار زدم خوش به حالش که ندارد خبر از حال دلم روی عکسش به لبش بوسه به تکرار زدم مثل آتش که به هیزم زده باشد امشب دست بر...
-
شرح این قصه چگونه باز گویم تو را
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:56
شرح این قصه چگونه باز گویم تو را من ندانم کیستم و از یاد بردم تو را خسته ام از خویش و هم خوی غمم خوگرفتم به تنهایی و نمیبینم تو را مهر و عشق را باور نکردند جانان ما خوف ندارم نپذیرم مهر و وفای تو را چه کنم جان و دلم سوخت به غم این دل شده رسوا که صدا کرد تو را رؤیا مُرد تو برو زخم زبان کشت مرا قلب من دیگر نمیخواهد تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:55
-
شب، بیپایان و تاریک، به ستارهها خیره شده
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:55
شب، بیپایان و تاریک، به ستارهها خیره شده زمین در سکوت، قصهای کهن را زمزمه میکند زمان، جامی از لحظات به دست گرفته و جرعهجرعه، زندگی را مینوشد و میگذرد برگهای زندگی، در باد فرو میریزند لحظهها، چون سایهای، زودگذر و ناپایدار در این گذر بیپایان، تنها میدانم که هر نفس، جرعهای است از این جام گریزپای ابوفاضل...
-
غروبِ دیمن ِ پاییز هزار رنگ
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:54
غروبِ دیمن ِ پاییز هزار رنگ با زجری پرشکوه پنهان میکنم راز هایم را پشت چشمانی که عینکِ حقیقت پوشیده اند سَر میکشم یک جرعه غزل از فنجانِ داغِ عشق با حبه های رنگین دلتنگی و رها در لابلایِ کتاب زندگی به تماشای ذوق می نشینم تابِ قاصدک در شعاع افتاب را رقیه صدفی
-
شمعدانی
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:53
-
ما مضطربانِ
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:52
ما مضطربانِ اندیشه های نامعلوم در کوچه های بی هدف آبستنِ تخیلاتِ مرموزیم که تکثیر می شویم در استحاله ی خاموشِ خاطرات. فریبا صادق زاده
-
آره بد باخته دلم
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:52
آره بد باخته دلم کار منه؟ کار دله من میام به سمت تو بازی میشه مار پله من دارم میام جلو پام می رسه به سر مار این تاسه یک میاره ما رو گذاشته سر کار (سر کاری سر بازی هر چی هس دور برم با دلم می رم جلو گذشته آب از سرم) تو اگه نگا کنی از نردبون بالا میرم اگه تو صدا کنی تا آخر دنیا میرم نه برام پله مهمه نه دیگه مار دو سر توی...
-
دوش دیدم ابلهی عریان و مست
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:51
دوش دیدم ابلهی عریان و مست با چراغی گرد شهر هی می گذشت بود بسیارش شلوغ و پر صدا خواب یاران را نموده بر ملا بانگ میزد، دست می زد، هو کشید طاقت از هر عابری بی شک برید گفتمش ای بنده ی خوب خدا از چه رو گشتی چنین هول و ولا از چه رو این سان پریشان گشته ای خواب ملت را چنین آشفته ای گفت خوابی دیده ام ژرفا و تلخ عمق خواب من...
-
من تو را بیگانه نامیدم ولیکن بارها
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:50
من تو را بیگانه نامیدم ولیکن بارها بهر یک بیگانه سیل اشک راه انداختم آرزو کردم شریکم باشی و هم غصه ام سال ها من سکه ها بر چاه می انداختم من تو را عشقم ، عزیزم خواندم و تو در عوض مردکِ پستِ مزاحم گفتی و من ساختم در دو دستم گیسوانت را رها کردی و من یک تل از موهای بورت بهر گل ها بافتم عشق یعنی ، من برایت جان خود را میدهم...
-
یک زمان من هم اسیرِ ، رهِ می خانه بُدم
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:49
یک زمان من هم اسیرِ ، رهِ می خانه بُدم هوسِ باده تو سر عاشقِ پیمانه بُدم یک دقیقه نمی افتاد زِدستم باده شوقِ چشمهای تو می دیدم و مستانه بُدم همه عمرم در این عالم به شرابخواری گذشت هرکجا خالی ز باده بود و بیگانه بُدم حالْ تکلیف شراب کردن اضافه ست برمن من تو می خانه که یک شخصِ ویران خانه بُدم واسه شمع پروانه می سوخت زشب...
-
در دل غم زده ام شور عجیبی بر پاست
سهشنبه 6 آذر 1403 12:47
در دل غم زده ام شور عجیبی بر پاست گویی که مرا می کشد آن دلهره کم کم از دلهره تا مرگ فقط یک وجب است یک وجب فاصله کوتاست ولیکن مبهم جان به لب گشته ام از زخم زبان مردم وای بر احوال کسی که شود انگشت نمای عالم یک قطره از این اشک که در دامن شب ریخت صد بار بود خوش تر از آن قطره ی شبنم شیرین سخنی چون تو چرا فخر فروشد؟ شیرین...
-
فاطمیه
سهشنبه 6 آذر 1403 12:46
-
من از اندوه باران می نویسم
سهشنبه 6 آذر 1403 12:45
من از اندوه باران می نویسم من از اشک زمستان می نویسم من از این کوه تنهای پراز حرف که رفته رو به پایان می نویسم منوچهربرون
-
حرف دل آوردم و ارچه به تَنَش غم بوده
سهشنبه 6 آذر 1403 12:45
حرف دل آوردم و ارچه به تَنَش غم بوده سخنی بود که بین تو و من غم بوده حرف دل گرچه که خوانم به تو ، دیر شده سالیانی است ، تن من ، وطن غم بوده غم دل ، در دل ما بود ندایی زنده گرچه لبخند تو گویا ، کفن غم بوده غزل آوردم و هرقدر تلاشش کردم در نهایت به ردیفش ، سخن غم بوده همه گفتند که دنیا پر زیبایی هاست لیکن آن آینه ، فریاد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 6 آذر 1403 12:44
-
واسه تو شعر سرودن
سهشنبه 6 آذر 1403 12:44
واسه تو شعر سرودن نمیخواد فکر و تمرکز تو خودت یه شعر نابی به لطافته گل رز هر کلام تو یه آواز هر نگاه تو یه شعر ِ با تو زندگی چه زیباست پر از عشق و شور و مهر ِ با تو هر لحظه قشنگه مثل دریا مثل ساحل اینهمه دلخوشی محاله بره از خاطره و دل تو محاله بری از یاد از دل عاشق فرهاد مگه میشه یار شیرین نکنم اسمتو فریاد آرمین محمدی...
-
دردانه نه آن باشد کز دیده عیان باشد
سهشنبه 6 آذر 1403 12:43
دردانه نه آن باشد کز دیده عیان باشد دُر ، در صدفِ سینه باید که نهان باشد هرگز نشود نوشین آبی به دلِ مرداب باشد چو گوارا هر، آبی که روان باشد انگاه سخن زیباست کز چشم بیان گردد محرم نشود چون کس، حتی زبان باشد زنجیر یقین ست عشق در باور هر عاشق هرگز نتواند عشق ، محصولِ گمان باشد آن جانِ جهان را در بیراهه چه میجویی جایی...
-
ماه ِ من
سهشنبه 6 آذر 1403 12:41
ماه ِ من گیسوان ِ تو قلاب ِ آسمان من است به گوشه های خلوتم بیا به، خواب ِ من بیا قاسم بیابانی
-
مرا به محفل شعر و شعور دعوت کن
سهشنبه 6 آذر 1403 12:40
مرا به محفل شعر و شعور دعوت کن به لایه لایه ی عریانِ نوردعوت کن بقدر کُفر شبانی که پایکت مالید بخوان به عزّت و بالای طور دعوت کن به تنگ آمده جان را گشایشی فرما به دشت های وسیع عبور دعوت کن خمیده قامت سرو از بلای طوفان را به سرفرازی وقت غرور دعوت کن ومن که سنگ شدم لابلای سختی ها به جنس تُرد وزلال بلور دعوت کن شکسته...
-
افتاده بر خاکم کنون از جهد و نافرمانی ام
سهشنبه 6 آذر 1403 12:38
افتاده بر خاکم کنون از جهد و نافرمانی ام قصدم شکار چون تویی ازعمق دل بارانی ام حالی نمانده تا شفق عذری نمانده بهر زار از مَن مَن بریده ای در صبح بی شوق و قرار باران که می بارد کمی حال دلم خوش تر شود گر تو نباشی گاه به گاه دلم چه خیره سر شود سر به نماز و سجده ام این رد ابلیسی به کار وعده به وعده می رود سر به جنون بی...
-
فصلِ پاییز چه زیباست شدم محو نگاه
دوشنبه 5 آذر 1403 12:27
فصلِ پاییز چه زیباست شدم محو نگاه زرد شد روی من شیفته با برگ گیاه آن چنان در رهِ دلدادگی بیهوشم که ژاله ی منتظرِ نور شدم وقتِ پگاه شدم آشفته ی آن موی پریشان در باد و سپس عاشقِ آن چشمِ پر از شرمِ گناه قیمت عشق گران است و به مانند آن شبنمی است به روی گل و الماسِ آه سرنوشت من و او خطِ موازی است ولی من به دورِ قمرش وای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 5 آذر 1403 12:25
-
آخرشبی از این ولایت رخت خواهم بست
دوشنبه 5 آذر 1403 12:23
آخرشبی از این ولایت رخت خواهم بست تا آسمان صاف و بی پایان خواهم رفت پیش چشمانم تمام شهر زیبا نیست آنچه می بینم تماشاییست تماشاییست پیرمردی خسته از بار ستم هایش تکیه داده بر عصای موج دار خویش نادم از آن روزهای پست و رنج آور میکشد چون خر تمام بارهای خویش پیش چشمانم تمام شهر زیبا نیست آنچه می بینم تماشاییست تماشاییست...
-
من را مهمان پرسه زدنی کن
دوشنبه 5 آذر 1403 12:00
من را مهمان پرسه زدنی کن بگذار در خیال تو قدم بزنم تا آرام بگیرد این تن رنجورم سبک شود این ذهن خاموش من خیال تو مملو از خاطرات است بگذار آینه بر روی طاقچه اتاقت باشم تا رخ تو را نظاره گر باشم در آن ، ترنم جلوه روی توست هرازگاهی چند جرعه دیدارت سیرابم میکند در کنارت ، زیر نور شفق قدم زنان به زیر درخت اقاقیا می آیم جایت...
-
فصل پاییز
دوشنبه 5 آذر 1403 11:59