-
خنده یک پیرایه ای بر عمر ماست .
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:10
خنده یک پیرایه ای بر عمر ماست . لیک در کجا و کی خندیدن رواست . نوع خنده یا تبسم یاکه قهقهه . درحقیقت گفتن یک حال وهم یک محتواست . گاه خندیدن نشان از شادی بود . گاه یک تبسم جلوه خوشحالی است . گاه لبخند یاری در جواب مثبت است . گاه یک قهقهه تحقیر در مشیکس است . گاه خنده به حال معنی شود.. در مثل پوز خند و ریشخند هم نوعی...
-
حسن یک قاب دیگر از علی بود
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:09
حسن یک قاب دیگر از علی بود حسن مانند مادر با ولی بود حسن کریم کریمان دو عالم حسن یا حسین الفبایی ازلی بود ابوالقاسم میدانی
-
به قماری که نمودم همه ی قلب تو بردم
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:07
به قماری که نمودم همه ی قلب تو بردم عشق زیبای تو را باز به این سینه سپردم بعد سرمای نگاه تو فروریخت وجودم بعد انکار تو در کنج دل از دلهره مُردم از خودم رفتم و تسلیم شدم پیش نگاه ات دل و جان را به تماشای غرور تو سپردم نیست ممکن که از این واقعه در خویش گریزم نیست پیدا که چه حرصی من از این حادثه خوردم شوق خوابید در این...
-
همچو مجنون از غمت سر در گریبانم هنوز
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:06
همچو مجنون از غمت سر در گریبانم هنوز داغ بر دل چهره گلگون و پریشانم هنوز همچو مرغ با و پر بشکسته و دور از چمن داغ یاری بر دل و از غم نصیبانم هنوز پا کشیدی همچو اشک دیده از چشمان من بی تو ای جان من اسیر شام هجرانم هنوز بی تو ای آرام جان و قلب بی سامان من همچنان آواره دشت و بیابانم هنوز بهر آن پروانه از غم سراپا سوخته...
-
اگر تیغم زنی غم جای خونه
چهارشنبه 14 آذر 1403 12:05
اگر تیغم زنی غم جای خونه سفیدی سرم کار زمونه من آن پیرشکسته در جوانی قد خسته ز دردم چون کمونه امیرحسین سوری
-
چه آخر سر این گل و خون شود
سهشنبه 13 آذر 1403 12:15
چه آخر سر این گل و خون شود اگر سرنوشتش چو مجنون شود به آتش به خاک و به آب و به باد که آشفته جان و دلیخون شود ز دیده به گونه روان سیل اشک دو چشمی که سیحون و جیحون شود دلم چون گلی در خزان و بهار گهی شاد وگه زرد و محزون شود دلت را تصرف کنم گر که من روایتگرم چرخ گردون شود اگر بینمت بار دیگر به خواب غم و ناله و آهم افزون...
-
در این دنیای زیبا که خدا افریده
سهشنبه 13 آذر 1403 12:14
قلم قاشین چکیب فلک بو دنیانین شیطان فالین یازیب کلک بو دنیانین یاخجسی آز هامی بزک بو دنیانین بسدی بشر قیما دا اوز جانیان رحمین گلیسن بوقارناچیخ حالیان انسان تکین بودنیایا باخین بیراز قاتیخ قیماخ اغزلارا یاخین بیراز دویدومو یوخ بوغازلاری باسین بیراز چکین قوردون هرز آغزین باغلاین تولکولرین سینه لرین داغلا ین خزان سورر...
-
من نه آن ستیغ کوهم
سهشنبه 13 آذر 1403 12:13
من نه آن ستیغ کوهم که سری به خورشید بکشم من نه آن سرو خرامان ام که سلامی به خورشید بدهم من نه آن سدر سبزام که نشانی ره عروج بدهم من نه آن درخت نار ام که به رخساری ، رنگ گلگون بدهم من نه آن عناب هزار سال ام که به سرزمینی از آفتاب بروم من همان سایه ی پشت چنار ام گمشده در دار و درخت ام کبود عمق سایه ها دنبال نوری آشنا...
-
چـه کنـم عاشــق غریـب توام
سهشنبه 13 آذر 1403 12:12
چـه کنـم عاشــق غریـب توام مسـت دنیـای ناشکیـب توام خسته ام خستـه فراق ، عزیـز خوب بنگر که نیمه سیب توام تو همانی که عشق در من ساخت من همان روحِ چون طبیبِِ توام یک قدم مان ـده تا نسیـم وصال هاتفـی گفت بی نصیـبِ تـوام و زمــان مـرگ را گواهــی داد گفتمش: صیدِ عنقریبِ توام ؟ گفتمش مرگ را که چوُن باشی ؟ اینچنینی که من...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 13 آذر 1403 12:11
-
من بیچاره ترین را به نگاهی بنواز
سهشنبه 13 آذر 1403 12:11
من بیچاره ترین را به نگاهی بنواز ناز کم کن قدمی رنجه کن ای چشمه ناز کعبه و حل وحرم نام تو را میخوانند همه دارند به نحوی به سویت دست نیاز روز وشب لحظه به لحظه نمی افتد یک دم از لب اهل نظر نام تو با سوز و گداز با فراقت چه کنم یوسف کنعان وجود منم و کوره رهی پر زنشیب وز فراز آگهم آگهی از حال و هوای دل من نظر لطف تو همراه...
-
ای لباس ژنده پوشم
سهشنبه 13 آذر 1403 12:10
ای لباس ژنده پوشم اینقدر بر تن من ناز نکن هم خودت هم تن من را طعمه آماج نکن هرچه باشد جسم من فانی است زود خواهد شکست چون چنین شد تو بر تن تکه چوبی در دل صحرا زار خواهی زدن تو که امروز مایه جذب تنی چون رسد فردا دفع صد هزاران تنی پس تا هستم هستی نیستم مترسک جالیز هستی سیاوش دریابار
-
نمی دانم که عشق، اقبال یا آغازِ ادبار است
سهشنبه 13 آذر 1403 12:09
نمی دانم که عشق، اقبال یا آغازِ ادبار است ولی عالم به چشمانم نگاهت را بدهکار است خجالت مانع از آن شد بگویم دوستت دارم نصیبم کنجِ این افسوس ها، فریادِ اشعار است محراب علیدوست
-
دلت می خواهد کجا باشی
سهشنبه 13 آذر 1403 12:08
دلت می خواهد کجا باشی چطور و یا چگونه... چشمانم را باز کنم روی تختی دراز کشیده باشم به سقف خیره شده و نور از پنجره به داخل بتابد کجا هستم و یا چگونه نمی دانم ، از فرط خستگی گاهی محلی را تصور می کنم بیمارستانی که تنها بیمارش منم ذهنم را از همه چیز پاک می کنم در محوطه اش قدم می زنم خودم را زیر نور آفتاب رها می کنم خیلی...
-
در پیله ی تنهایی
سهشنبه 13 آذر 1403 12:06
در پیله ی تنهایی به پروانه شدن نزدیکم شهناز احمدپور
-
به قرارِ دل ننوشم بجز از پیاله ی تو
دوشنبه 12 آذر 1403 11:52
به قرارِ دل ننوشم بجز از پیاله ی تو که گُل از عطش رسیده به زلال ژاله ی تو زده لب به تاب، تاول، بده بوسه ی علاجش که کشیده آهم از دل به کران ز ناله ی تو شده پیشه تا همیشه هیجان پُرس وجویت که به تن تنی بپوشم به هلالِ هاله ی تو ز دو گونه ات گدازه ، فوران زَنَان به دامن چه شرار خوشگواری، به حضور چاله ی تو به درِ طلب نشستم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 12 آذر 1403 11:51
-
روزی دوبار از کوی و برزن یار میگذرم
دوشنبه 12 آذر 1403 11:50
روزی دوبار از کوی و برزن یار میگذرم گویا که هر روز هم از کنار دار میگذرم افسرده گشته ام میکشد افسردگی مرا او را در کنار جار دیده ام و زار میگذرم فرمان قتل مرا هم بگیر از شوی خود من صاحب عشق بودمو بخوار میگذرم اندیشه های مرا هم آتش کشید روزگار ازاین روزگار لعنتی هم چو مار میگذرم میسوزم ومیگدازم چو آتشفشان عشق شمعی...
-
بشکفتــه ای و وقـت جـوانــی ت ، می کُشنــد
دوشنبه 12 آذر 1403 11:48
بشکفتــه ای و وقـت جـوانــی ت ، می کُشنــد تو چون گُلـی و مُشک فشـانـی ت ، می کُشنــد از سِـــرّ عـشــق بـیخـبــرنـد ایـن شُـغـــال هــا از عـِطـــرِ نـابِ عــشــقِ نَـهـانــی ت مـی کُشنــد خــورشـیـد تــابـنــاکـی و انــدر خـیــالـشـــان ســر می بـُرنــد و هر چـه نـشـانـی ت می کُـشنـد تـو مصـطـفــایـی و تـو عـمــادی...
-
ما ملت شهادتیم
دوشنبه 12 آذر 1403 11:47
-
به کدامین سو روانه ای؟
دوشنبه 12 آذر 1403 11:46
به کدامین سو روانه ای؟ به آن صخره ها که زیستگاه ابدی مردمان آزاده است؟ و به دیدار آن صعبالعبور مسیر که با گذر از آن به تایید می نشینی و باز میگویی هر آنچه را که قاصدان پیش از تو خبر آورده اند؟ برایم از هیبت کوهها نگو؛ از آن سال ها نبرد که مرغ بی آشیانه را از شاخه ی درخت به جنگلی کشاند تا که تخم آن بهانه را بسپارد...
-
گوید ایمانی ندارم به جهان دگر ز آنچه دیدم
دوشنبه 12 آذر 1403 11:45
گوید ایمانی ندارم به جهان دگر ز آنچه دیدم بر نماز اعتقادی نیست ز تبلیغاتی که شنیدم تو گفتی و من شنیدم حرفهایت را بی اعتقاد من گویم و تو بشنو ز من دلایلم را بی اعتماد آری عده ای در دنیا خون مردم کنند در شیشه بمیرند و نباشد از برشان جوابی و بسی بی ریشه در قبرگذارند وخوانند سرودی و سرِ قبر دسته گلی نه آخرتی و نه حسابی...
-
من یار مهـربانـــــم از کیست بگـو تو جانم؟
دوشنبه 12 آذر 1403 11:43
من یار مهـربانـــــم از کیست بگـو تو جانم؟ شعرش کتـــــاب خوبه، شاعـــر کیـه؟ بدانم عباس یمینی شریف، اَحسنت، درستــه جانم ... صـد دانه یاقــــــــــوت، سروده ی کیست؟ آری درستــــــــــــــــــــــــــــه، از اوست: از مصطفی رحمـــــــــــــــــــــــــاندوست ... گلهـــــا آفتابگردانند، هست از کدام شاعـر؟ از قیصــــر...
-
ای ماه من با من بیا، دارد به جانم میرسد
دوشنبه 12 آذر 1403 11:41
ای ماه من با من بیا، دارد به جانم میرسد دلدار من با من بیا، دارد فغانم میرسد عاشق منم، معشوقه ای، شاعر منم، قافیه ای گر من نباشم با تو من، ای دلستانم بی کسم دیوانه رویت منم، عاشق آن مویت منم با من بیا ای مهربان، دارد جهانم میرسد در خواب و خیالم تورا، میخوانمت محبوب من با من بیا در خواب من، رویای خواهانم شود هر...
-
دست کم نگیر
دوشنبه 12 آذر 1403 11:39
دست کم نگیر تنهایی ام را چون تک درخت خشکیده ام درکویر سید حسن نبی پور
-
تو را دیدم در میان طوفان غم ها
یکشنبه 11 آذر 1403 12:00
تو را دیدم در میان طوفان غم ها زنده کردی مرا بعد از مردن های بسیار آه از هجران عشق، لحظه ها رفت و غم ها بازگشتند در میان شوق وصل، دریایی از شکیبایی می طلبیدم من هرگز نگفتمت: عاشقانه می خواهمت چشم هایت خاطره هایم را دربرگرفت خزان آمد و سفیدی بر موهایم نشست سیل لحظه ها چون رعد می گذرد وسعت غم ها توانم را گرفته است شادی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 11 آذر 1403 11:59
-
نگاه پُر حسرت دلخستگان
یکشنبه 11 آذر 1403 11:59
نگاه پُر حسرت دلخستگان در سایه ی شاخ تلاجن به دست های نیلوفر چون برگی افتاده بر بستر باد رها نمی کند مرا و از دردم نمی کاهد کاش بتابد نور امید بر چشمان منتظر و زمزمه کند آرامش را با نجوایی عاشقانه در گوش دشت سپیده رسا
-
ای ترجمان جهان درون خود هرمکان
یکشنبه 11 آذر 1403 11:58
ای ترجمان جهان درون خود هرمکان با رغم خفتگان چه دیده ای از زمان بدون هر پیچ و خم بدون سردی و غم بدون درد و فغان چه دیده ای از زمان فکر غم خود نکن هی به خودت رو مکن بی مدد ساربان چه دیده ای از زمان حال پریشان تو چاره شادی تو پیش همان کاروان چه دیده ای از زمان قله دل تنگی ات نیست فزون از یه تل همدم غمخوارگان چه دیده ای...
-
یازهرا
یکشنبه 11 آذر 1403 11:57