-
وصالی گر رسد
سهشنبه 20 آذر 1403 12:01
وصالی گر رسد وصال من و تو خواب و خیالی خیال من و تو قدم هایمان زیر باران من و تو عشق کجاست؟ آغوش من و تو سیده مریم موسوی فر
-
دلم هراس دارد از فضای تنگ و پر هوس
سهشنبه 20 آذر 1403 12:00
دلم هراس دارد از فضای تنگ و پر هوس که مرده بس پرنده پشت میله های این قفس جهان نخند گریه کن برای قلب بی کسم که می تپد در اشتیاق پاک بودن نفس چه تکیه گاه محکمی فقط خیال مبهمی است در این سرای بی کسی امیدِ مهر و دادرس خزان شده جوانی ام ، تو ای بهار آشنا جوانیِ مرا دوباره از خزان بگیر پس چه بغض بی بهانه ای ، چه بی صداست...
-
شبی که سایه ی مادر از این جهان کم شد
سهشنبه 20 آذر 1403 11:59
شبی که سایه ی مادر از این جهان کم شد شبی که از غم زهرا مدینه خانه ی غم شد یگانه یاس نبوت به پشت درب افتاد سرای آل محمد سرای ماتم شد شبی که جان پیمبر به آسمان ها رفت زمین خجل ز رخ همچو ماه خاتم شد نگین چمبر هستی به روی خاک افتاد فغان که قامت حیدر چو فاطمه خم شد علی کسرائی
-
خسته از زخمی که بر پیکر من جا مانده
سهشنبه 20 آذر 1403 11:59
خسته از زخمی که بر پیکر من جا مانده در هوای نفست غرق تمنا مانده قصهی غم شده تکرار به هر فصل خزان نالهای مانده به دل، همدم رویا مانده دل سپردم به سکوتی که ز تو جا مانده چشم بر راه تو و حسرت فردا مانده رفت آن کس که جهان بود سراپا رهِ تو زیر باران گونهام چشم به راهت مانده امیرعباس پورطهماسب
-
چشمانت آینهای از عشق
سهشنبه 20 آذر 1403 11:58
چشمانت آینهای از عشق هر نگاهت دنیایی از امید صدای تو سرود زندگی هر کلامت شعری سپید هر لحظه با تو دنیای نور عطر پیراهنت گلهای بهار دستانت پلی به سوی عشق لبانت به سرخی باغ انار قلبت گنجینهای از محبت هر تپش ، آهنگ زندگانی لبخندت ستاره ای در شب سرشار از عطر مهربانی موهایت چون موج دریا رقصان در نسیم بهاری نفسهایت عطر...
-
بین این آغوش و دست ها فاصله...
دوشنبه 19 آذر 1403 12:14
بین این آغوش و دست ها فاصله... دل که نزدیک است چرا این گونه باشد خاطره؟ سیده مریم موسوی فر
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 19 آذر 1403 12:13
-
ما همه بیماریم
دوشنبه 19 آذر 1403 12:13
ما همه بیماریم بیمارانی که هر جایی بروند درمان نمی شوند بیمارانی که علاجی ندارند می گریند و می خوابند صبح می شود و فرو رفته در تلخی غم خوران به دنبال راهی برای عادت به این غم ها با زخم ها ناچار به ادامه دادن صبح می شود و فرو رفته در تلخی آسمان شان بی رنگ است روزگارشان سیاه به دنبال راهی برای فرار ، صبح می شود و فرو...
-
در ذهن خویش از منت آخر توهم است
دوشنبه 19 آذر 1403 12:12
در ذهن خویش از منت آخر توهم است گوشت چرا به حرف و سخنهای مردم است این دل که در فراق تو آرامشی نیافت دریای چشم توست که در یک تلاطم است شیطان به جلد آدم نا اهل هم رود آدم فریب خورده یک خوشه گندم است دور خزان نماند و به دوران گل رسید تنها خزان این دل ما بی ترنُم است این غنچه نیز گر چه گره بسته دیده ای چون بوسه صبا برسد...
-
فصل پاییز
دوشنبه 19 آذر 1403 12:10
-
میبرم شب همه شب دست دعا سوی خدا
دوشنبه 19 آذر 1403 12:09
میبرم شب همه شب دست دعا سوی خدا یا ز تن جان ببرد یا بدهد وصل تو را می کند گریه بر این گریهٔ من شمع غریب ورنه پروانه ندارد به شبی تاب مرا از گریبان سحر سر زده یک رشته نور تو که خود چشمه نوری، بده نوری به سرا گل خورشید بهاران بزند خنده به من خندهٔ روز من از روی تو باشد تو درا شهر آشفته و دنیای پر از مکر و فریب نه به تو...
-
دل دادمت اما تو مرا یار نبودی
دوشنبه 19 آذر 1403 12:08
دل دادمت اما تو مرا یار نبودی ویران شده پس دادی و معمار نبودی من بال و پرت دادم و بودم به کنارت هنگامه ی غم رفتی و یکبار نبودی هنگام سحر ماه شبم بودی و افسوس دل خوش به نگاهت دَمِ افطار نبودی عاشق شدم و درد کشیدم زِِ فراقت افسوس که معشوقه و دلدار نبودی دل خون شد و یکبار غمش را تو زِ احسان آرام نکردی و خریدار نبودی گفتی...
-
شبی بیرون کشید آخر، مرا از ظلمتِ زندان
دوشنبه 19 آذر 1403 12:07
شبی بیرون کشید آخر، مرا از ظلمتِ زندان شدم آمادهی مردن، به دستِ مردِ زندانبان سرم را بُرد یکدفعه، میانِ کوهی از آتش کشیدم نعرهای از دل، شدم با شعله همپیمان به چشمِ خویش میدیدم، مُبَدّل میشوم کمکم به یک مقدار خاکستر، وَ قدری دودِ سرگردان عجیب است این سخن امّا، چو میبوسید پایم را وجودم شعلهور میشد، تنم جزغاله و...
-
وقت آن است که خود را به جنون بسپارم
دوشنبه 19 آذر 1403 12:05
وقت آن است که خود را به جنون بسپارم دل به آغوش غم و دیده به خون بسپارم مردن از این همه اندوه مرا کافی نیست باید این عمر به صد بخت نگون بسپارم کار من نیست تماشای جهان بعد از تو خنجری کو؟ که این کار برون بسپارم سیل گیسوی تو و سستی ایمان ، ای داد نشد این خانه به دستان ستون بسپارم جان به لب آمد و لبهای تو از یاد نرفت حل...
-
امشب از عطر تنت بار گلاب آورده ام..
دوشنبه 19 آذر 1403 12:04
امشب از عطر تنت بار گلاب آورده ام.. بوی یاس و ارغوان ، آن هم چه ناب آورده ام.. گو بیا و بر سر تن پاش از این عطر ناب .. تا به هر جا می روی ، گویم که من عطر و گلاب آورده ام .. روغنت چون سرمه ی چشمت به تن مالیده ام .. تا بگویم من منور گشته مو شمس ضیا آورده ام .. هیچ بوییدی چنین عطری به عمرت تا کنون .. یا کدام عطار چون...
-
کولیِ سرگردان بگو باران زِ کویم بگذرد
یکشنبه 18 آذر 1403 12:00
کولیِ سرگردان بگو باران زِ کویم بگذرد قلبم شکسته با منِ گریانِ بی رویا برقص من را که سرگردانِ تو در خاطراتِ رفته ام عطری زِ گیسویت ببخش ، در شهرِ تنهایی برقص رحمی ندارد دوریِ آغوشِ آتش پوشِ تو از کاروانِ رفته ات تنهایِ دلتنگِ تو ماند با من هنوزم در خیال پیمانِ ماندن بسته ای پیمان شکستی و هنوز قلبم وفادارِ تو ماند شاهِ...
-
فصل پاییز
یکشنبه 18 آذر 1403 11:59
-
به زمان پشت میکنم ودر
یکشنبه 18 آذر 1403 11:59
به زمان پشت میکنم ودر میان ماه آبان که لاجوردی انگشتانم سرما را به رخ میکشاند خیره در قهوه ای چشمان بی مهرش عریانی بدنم عادی میشود گمراه نمیشوم و در واژه ها گام برمیدارم و عشق این راز لایتناهی را ای کاش توان دل کندن بود کریمی مژگان
-
پیر بر تشنهی راه نور گفت این هفت حقیقت:
یکشنبه 18 آذر 1403 11:57
پیر بر تشنهی راه نور گفت این هفت حقیقت: 1 خورشید و مه و ابر و فلک در کارند تا اسمی از اسماء خدا دریابند 2 گر قوت نداری در پهنه ی گردون طاقتت طاق شود، بر درد مفتون 3 یکی نام خدا بر لب همه دان کافر یکی ذکر و مهر و منبر، می ز ساغر 4 ناراحتی به اندوهی ز دل غمگین؟ مباش، شوای عصیان دل رنگین 5 محکوم به درد و محکومیتش بی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 18 آذر 1403 11:56
-
بخت و اقبالت بنازم سبزهٔ دشت کویر
یکشنبه 18 آذر 1403 11:55
بخت و اقبالت بنازم سبزهٔ دشت کویر بودهای آزاده عمری، این زمانی چون اسیر تا به کی گویی فلک همتا ندارد همچو من کی شنیدی تو ز مشکی من به عطرم بینظیر گر که گویی من منم یا که روی بر برج عاج روزگارت میکشد از برج و بارویت به زیر دست سبزی آمد از فصل نجابت سوی تو گفتیش ای سبز زیبا تو نه ای روشن ضمیر با گل یخ پرده بستی پشت و...
-
آب نجوا میکرد
یکشنبه 18 آذر 1403 11:54
آب نجوا می کرد حرف های دلش را به زمین تشنه جای من و تو جای من و تو که بی خبر بودیم از پاییزش ولیکن زمان در خلوت می نوشت در عالم سرگشته عجیب می نوشت تقدیر تو را وحال و هوای امروز مرا ... از درخت صنوبر خیال باد سرخوش می نوازد آوای قیژ قیژ ِ قلم نی تو را صدای دل را می شنوم... محبوبه برونی
-
عزیزا ، سرای عشق را تو شمع تابانی
یکشنبه 18 آذر 1403 11:52
عزیزا ، سرای عشق را تو شمع تابانی هـوای خوب هر نفس را عطر بارانی مانـنـد آواز خـوش چـشمه سـاری تو حلقهٔ عشق را نگین گوهرنشانی مینوازم سـاز، سرشـوق بیمـثال تو چو نسیم گرم گندمزار گیسو افشانی گاه زِپریشانی عشق زین دل محجورم بهر محـبـوب حـل مسئله را آسـانـی بـهـار دلانـگیز جـان در باغ و خـانهای شامهٔ من مست عشق تو...
-
نوشت دلم میخواد نوازشت کنم.
یکشنبه 18 آذر 1403 11:51
نوشت دلم میخواد نوازشت کنم. پاک کرد. نوشت دنیا مجال بوسه نمیدهد عزیز. پاک کرد. نوشت دلم برای نفسهایت تنگ است. پاک کرد. نوشت شب بخیر... حمیدسلیمی
-
روی صندلی انتظار
یکشنبه 18 آذر 1403 11:50
روی صندلی انتظار صدای قدم هایت را خیال می کنم تا جان بگیرم در هوای مه آلود سید حسن نبی پور
-
به میلادم که نزدیکم دوباره
شنبه 17 آذر 1403 12:12
به میلادم که نزدیکم دوباره اگه پاییزه غرقِ خون بزاره جهان آبستن ققنوس میشم قضاوت کن، دلم بیتو بهاره شبیه ماجرای نیمروزم نه امروزی نه فردایی توکاره پری بودن که بال و پر نمیخواد پری من پُر از اسبِ شاخ داره به یلدا نامه دادم که نبینم شبی که ماهِ بعدش بی بهاره علی رفیعی وردنجانی
-
ناامیدی از همه ی مردمه..
شنبه 17 آذر 1403 12:11
-
شب گذشته بود
شنبه 17 آذر 1403 12:10
شب گذشته بود شب گذشته بود از خط مقدم من پشت سنگرم پنهان بودم و خودم را در خندق ها دفن می کردم شعر دیگر صدایی نداشت شبیه موشک ها شده بود هر کجا که می بارید قلبی را زخمی می کرد من اما هیچ کجا نبودم سرم را دزدیده بودند لبخندم را هم و بی بدن گریه می کردم برای خواب خرگوش ها نوشین خوشنودی
-
سایه ای پیشی گرفت از دیوار
شنبه 17 آذر 1403 12:10
سایه ای پیشی گرفت از دیوار زیرِ دیوار نعرهی مردی به آن دوردست ها رسید و شیاری بر دیوار پدیدار گشت تا که رخ نمایان کند ، درد دخترکی گیس بلند با ردای خون آلودی ایستاده است و به مرد مینگرد با اندوه این خون های همراه ردّ اساطیرِ به گور رسیده است که پاک نمیشود هرگز اینجا سال هاست مردهاند مردان و زن ها بی وقفه تن به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 آذر 1403 12:09