-
باد که می آمد بید می رقصید
جمعه 18 آبان 1403 13:10
باد که می آمد بید می رقصید برگهای زیبایش به هر طرف که می رفت گویی دلی را نشانه می گرفت وزش باد زوزه شد اما درخت هنوز می رقصید گل سرخی طعمه نشانه بود که کم کم بلبلان بر مزار گلبرگهای زیبای گل می گریستند من تو را نیافتم گویا قطرات اشکم تو را خجالت زده کرده بود من هنوز بوسیدنت را دوست داشتم فریبا صادقی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 18 آبان 1403 13:09
-
من صبر کردم تا در آغوشت بگیرم
جمعه 18 آبان 1403 13:08
من صبر کردم تا در آغوشت بگیرم بی آنکه دست و پا زنم پایت بمیرم اما تو آشفته تر از من بودی ای عشق دیگر محال است روی خوشبختی ببینم ثریا امانیان
-
مهذب با یاد تو روزمان داغ تر کردم
جمعه 18 آبان 1403 13:06
مهذب با یاد تو روزمان داغ تر کردم آرامش باز گشته تورا به امانت خود سر کردم گاه ربوبیت امکان کنم گاهی زنم آژیر گاه مانند بهشاد تو سمین زر بر کردم گاه توجیه تو نمودم صاحب سر زحکمند گاه هم بوی تو پاک باخته به سمنبر کردم گونه ات را به پری سرخ نمودم مانند پوستر شعرم از سودابه پاک باخته معطر کردم گر به اسرار استقبال کننده...
-
بلند پروازعقابی برستیغ آشیانه بنیاد نهاد
جمعه 18 آبان 1403 13:05
بلند پروازعقابی برستیغ آشیانه بنیاد نهاد با شهپرخود پهنای زمین وآسمان آباد نهاد گفتا که من امروز جهان زیر یل است تاسقف سپهردر یَدوقدرتم بی خلل است با یک حرکت ماهی دریا گیرم به چنگ با یک پرِشم آهوی باد پای آرم به تنگ ناگاه یکی تیر ز چله بر آورد سفیر انداخت ز پرواز وشد او آزرد نفیر آنکه بالید به خود وبی جا پای بر زند...
-
رنگ افق گشته مسی ز مهر تابان تو
جمعه 18 آبان 1403 13:04
رنگ افق گشته مسی ز مهر تابان تو گلشن آیینه بود فصل بهاران تو لاله به شکرانهٔ باران بهاران به کوه خم شده در پیش تو و جلوه رضوان تو گُل به گل افتاده ز مستی، تو ببین مستیش بلبل شیدا بنگر، نغمه زن خوان تو قاصدک و شاپرک و زنجرهها از شعف حور و ملک، چرخ و فلک واله و حیران تو سبز شده دشت و دمن، کوه و کمر لاله گون هرکه برد...
-
رنگ چشمانِ قشنگت نَرَود کزیادم
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:21
رنگ چشمانِ قشنگت نَرَود کزیادم ترسم آخر ز جفایت بَکَنَد بُنیادم دل سپردم به تو من تا که شَوَی دلدارم کن مدارا به دلم تا نَدَهی بربادم بهرصیدم همه صیّادجهان صف بستند بادوتاچشمِ قشنگت توشدی صیّادم دامها بر سَرِ راهم شده بودپهن امّا بینِ صددامِ دیگردامِ تومن،افتادم من که شیدایِ دوچشمانِ قشنگت گشتم کی توای مه زمحبّت بکُنی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:21
-
نـوبـهـار زنــدگـی دیـر آمدی پاییز شـد
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:20
نـوبـهـار زنــدگـی دیـر آمدی پاییز شـد در زمسـتان شـعـرِ گــرم از عشق تو لبریزشد آتــشِ اَشعارِ من در جـــانِ تو رخنه نکرد هم نـوای نـای مــن آن نالۀ شب خیز شد قــطره ای بـودم که قلب سنگ ها را میشکافت عشقِ ویرانــگر شدم دریا زِ من سرریز شد عشقِ معصومی که مهرآزینیِ این جام بود مِی زد اندر کــــارزار عــاشقـی خـونریز شد...
-
آرزومندم که
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:19
آرزومندم که با تو باشم شب و روز با تو باشم همه دم با تو باشم همه جا با تو باشم همه وقت به امیدی که ترک بردارد با شکر خندهی تو چینی نازک تنهایی من و دلم مست نگاهت بشود سرگذاری تو به زانویم و پس بکند شانه سر انگشت نوازشگر من خرمن موی چو یلدای ترا بکُنم سیر نگاه رُخ مَهسای ترا تو اگر قهر کُنی کاسهی شوق دلم میشکند رحیم...
-
عیدتون مبارک
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:18
-
زیستن در دنیای خیالی سخت است
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:17
زیستن در دنیای خیالی سخت است چنین پوچی و بیخیالی سخت است توهین و تحقیر میکنی فدای سرت زیستن در دنیای واقعی سخت است علی مرتضی موحدی
-
دریا لمیده آرام
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:16
دریا لمیده آرام بر شانههای شن و آفتاب، تور طلایش را بر یاسی کبود زمین پهن میکند آرام و سازگار در قاب پنجرهی صبح لبخند شاد نسیم بیدار میشود روز از کرانهی مشرق آهسته سوی شهر سَرَک میکشد از انحنای شرقی تالش در جادهای که سبزتر از چشمهای توست، خورشید نرم و قدم زنان به سوی شهر گام مینهد مردان تور و طناب مردان مرد...
-
سالها با وَهمِ بیداری ، دوچَندان خُفته اَم
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:15
سالها با وَهمِ بیداری ، دوچَندان خُفته اَم خام بودَم ، با گُمانِ آنکه مَردی پُخته اَم دَر میانِ اِزدِحامِ شَهرِ تاریک و شُلوغ دُر که نه ، یِک عُمر کَشکِ بی کسی را سُفته اَم زِندِگی دَرسِ بُزُرگی داد ، یا دَرسی بُزُرگ؟ رازِ تَنهایی کِنارِ خویشتَن شُد نُکته اَم آه اِی تَنهاتَرین تَن دَر میانِ خُفتِگان بَرفِ غَمناکِ...
-
گر برگ گل سرخ کنی پیرهنش را
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:14
گر برگ گل سرخ کنی پیرهنش را از نازکی آزار رساند بدنش را چون سبزه ز خجلت به زمین پای گذارد هر کس که تواند که ببیند چمنش را از بس که لطیف است سخن گفتن مهدی در غنچه نهفته است نسیم سخنش را مهدی سلمانی
-
گَهی: با تو جهنم گَهی: روحَم خدایی
پنجشنبه 17 آبان 1403 13:13
گَهی: با تو جهنم گَهی: روحَم خدایی گَهی: شــورِ تــرانه گَهی: بیهمنَـوایی گَهی؛ محتاجِ نـورَم گَهی: محتاجِ مهتاب گَهی: اوجِ حضورم گَهی: بیتابِ بیتاب گَهی: آزاد وُ آرام، گَهی: چون مرغِ در دام گَهی: آهویِ وحشی گَهی: هم بَرّهای رام گَهی: در خود اسیرم گَهی: از خود فراری گَهی: دلتنـگِ بـــاران گَهی: بـــادِ بهـــاری...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:24
-
بادیدن تو ، بازی تازه ای توی قلبم شروع شد
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:24
بادیدن تو ، بازی تازه ای توی قلبم شروع شد شطرنج، بهانه ای برای شروع این بازی... و دل مغرورمن،مات درپایان این بازی ... تونمیدانی ... وقتی روبه رویم می نشستی ودستانت روی مهره های بازی می رفت دوست داشتم جای تک تک مهره هابودم ... کاش اسب بودم سواری برای تو تابتازیم به دوردست ها کاش سرباز بودم وهمیشه مراقب تووچشم هایت کاش...
-
چون شراب مانده از قوم قدیم
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:22
چون شراب مانده از قوم قدیم مستی باستانی دارد نسییم قطره قطره جرعه جرعه داستانی دارد یقین قطره اول بگوید بانی اش جرعه بعدی نشان باغ انگور میدهد چکه سوم ز جام ،شد حباب نام ساقی وکلام جرعه ای دیگر بزن ،برزبان راند مکان چون سحر روشن شود مینای جام نوش جان و و السلام رضا شاه شرقی
-
بیا ساقی بهر عـشق شمع فروزان شـو
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:21
بیا ساقی بهر عـشق شمع فروزان شـو همنشینِ دلـداده را یـار مـستـان شـو ببـار بـاران زین هـوای آشـیـان عـشـق چـو ستـارهٔ سحر قصر دل میهمان شـو سیمین پورشمسی
-
درددل
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:20
-
هر چه گویم ، عاشقم منت کشم .
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:19
هر چه گویم ، عاشقم منت کشم . در سراب روی ومویت . این چنین محنت کشم . هر چه تحسینت کنم . راهی سویت شوم ،در میروی . عطر وبویت در مشامم باقی مانده از فرار . عطر یاس ونرگس است با ولع بو میکشم. گویمت آخر بیا نازت کشم . باز گویی طاقه ابریشمم بایدم نازم کشی . چون کنون ،عاشق کشم . باید چو عاشق از خیال پروا کنی . ورنه در عشق...
-
این لحظه عمر هست که به ما مستجر است
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:18
این لحظه عمر هست که به ما مستجر است ققنوس بر آورد ز خاکستر و باز محتضر است در خاطر آدمیان زندگانی ابدی است هوشیار شوید که این و آن مختصر است عبدالمجید پرهیز کار
-
بنا نبود، مثل گل، ز شاخه ای بچینی ام
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:18
بنا نبود، مثل گل، ز شاخه ای بچینی ام و یا شبیه ساز کوک، و بی صدا ببینی ام نه گل،نه باغ،نه تک درخت کوچه ام زنم، زنی بهشتی ام ، و یک کمی زمینی ام نه میوه ام، نه نسترن،نه نرگس و یاس سپید که بو کنی ...و برکنی....و افکنی به زیر پا نه لعبتم، نه شی ام و نه بی اراده و لطیف زنم، که از وجود من.....زمانه ای گرفته پا غرور من،...
-
عشق را بهانه کردم
چهارشنبه 16 آبان 1403 13:17
عشق را بهانه کردم خندیدی خنده را بهانه کردم باریدی گل را بهانه کردم قهر کردی برگت را چیدم ناله کردی نگاهت کردم خوابیدی بیدارت کردم .... بیدارت نکردم ... بیدار که شدی ... نبودم.... آرش مسرور
-
این بار اول سطرم
سهشنبه 15 آبان 1403 13:32
این بار اول سطرم چگونه کلماتی را نگارش این سطر و بقیه سطرها را چگونه نگارش باید از واسازی کلمات شروعش باشد با درهم ریختگی خطوط قبلی با تعویض یا تعبیر جدیدی از عبارات میخواهم واژه هایی از ساختن بنگارم از انسان سازی از ساخته شدن از بازسازی از واژه های حقیقت گونه آه چه بگویم از دلتنگی واژه ها چه بگویم ای رهروان در دوباره...
-
کلبه
سهشنبه 15 آبان 1403 13:31
-
روزی به چشمانت قسم میخوردم اما
سهشنبه 15 آبان 1403 13:31
روزی به چشمانت قسم میخوردم اما کاری عبث بود منتظر ماندن و امروز روحم شبیه جسم بی جانم غریب است فرسنگ ها پیموده ام دنیا عجیب است از من چه میخواهی که تقدیمت نکردم بگذار بی عشقت فقط آرام بگیرم هر بار دریا را به جرم غرق کردن با طعنه بوسیدم و رفتم من موج بودم که در آغوش دریا یک لحظه آرامش ندیدم سنگینی این عشق بی فرجام با...
-
نگفتی دوستت دارم، منم دیگر حذر کردم
سهشنبه 15 آبان 1403 13:30
نگفتی دوستت دارم، منم دیگر حذر کردم برای بردنت از یاد، تلاش بی ثمر کردم نفهمیدی که عشق از ما دو تا دیوانه خواهد ساخت گذشتی از من و یادم، منم از خود گذر کردم علی کسرائی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 15 آبان 1403 13:29