-
قرار بود پاییز شد قدم بزنیم
دوشنبه 12 آبان 1404 12:55
قرار بود پاییز شد قدم بزنیم خش خش برگ را به هم بزنیم پا به پای پیاده رو برویم شعر پاییز را رقم بزنیم نم نم شعر را ترانه کنیم با غزلواره ها قلم بزنیم با شب چله قصه ها داریم از جدایی گلایه ها داریم مثل صائب پریم از شکوه صد غزل از کنایه ها داریم دست در دست هم روانه شویم با زمستان هم آشیانه شویم برف را زیر کاج عشق کنیم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 12 آبان 1404 12:53
-
تَشنهام...
دوشنبه 12 آبان 1404 12:51
تَشنهام... تَشنهی بارانی از نوازشهایت که بر ریگهای داغِ پوستم ببارد و در گُلهای وحشیِ تنم جوانههای برهنه بروید لبهایت را بگذار بر قفلِ دریچهی امن تنم دکمه هایت را بگشایی و راهِ رودِ خروشانِ هوس را که از کوهستانِ رانهایم سوی دریاچه ی عطرآگینَت جاری است را تماشا کن حسین گودرزی
-
گفتم، خودت را بپوشان...
دوشنبه 12 آبان 1404 12:50
گفتم، خودت را بپوشان... گونههایت را که آفتاب از شرم تو در غروب پنهان میشود. رُژ نزن به لبهایت که از تپش آن شعرهایم به آتش میافتند... و چشمهایت را نه، سایه نکش بر آن دریا که هر موج نگاهت خواب جهان را میسوزاند. من گفتم اما دلم نشنید... در سکوت میان واژهها نام تو مثل نسیم از لبم گذشت و من سوختم بیآنکه صدایی بلند...
-
سبک باش ای دل! این پرواز قشنگ است،
دوشنبه 12 آبان 1404 12:49
سبک باش ای دل! این پرواز قشنگ است، رهِ عشّاق تا جانباز قشنگ است. زمین تا آسمانِ عشق روشن، میانِ نورِ او، اعجاز قشنگ است. اگر دل، رنگِ حق گیرد درونش، تمامِ هستی و ابراز قشنگ است. به بالِ شوق پرگیر از دلِ خاک رسیدن تا به عرشِ ناز قشنگ است. غافر از شورِ جان گوید به عالم، که در دل، نامِ او همراز قشنگ است. مهدی میرزاپور
-
مشق عشق را چه بی پروا در کویر احساس نوشتی!!!
دوشنبه 12 آبان 1404 12:47
مشق عشق را چه بی پروا در کویر احساس نوشتی!!! هر شب در آغوش شعر های ناگفته آرام گرفتی!!! دوست داشتنت را چه دلربا در دل پاییزیم نشاندی!!! یک دم در خیال رویاها دست سردم را گرفتی!!! اعظم شیرازی
-
به استقبال زندگی رفتیم و او را
دوشنبه 12 آبان 1404 12:44
به استقبال زندگی رفتیم و او را سخت در آغوش گرفتیم اما حیف که نمی دانستیم چه دامی برای ما پهن کرده است بهمن نوری قاضی کند
-
صدای پای پاییزی که رد شد
دوشنبه 12 آبان 1404 12:42
صدای پای پاییزی که رد شد تموم شهر رویا رو بلد شد چنار از شوق رنگش رو عوض کرد کلاغ از رنگ زرد برگ حض کرد پیاده رو شده آغوش برگا کشیده در بغل پاییز زیبا هوای شهر رویایی شده باز تن سنگ فرشهای خونه رویا چه رویایی شده عباس آباد میون خش خش برگای زردش چنارا قد کشیدن تا ستاره تو اوج آسمونا مونده ردش یه فرش از رنگ داره وسط شهر...
-
بـــا نگـــــاهت آسمــانم را چــراغــــانی کنی
دوشنبه 12 آبان 1404 12:33
بـــا نگـــــاهت آسمــانم را چــراغــــانی کنی بـــــا صدایت این دلم را مهد نـــــورانی کنی بـــــا صفایت ای نماهنگ خوشی بخش بهار ساز عشقم را بسازم ای که بر عشقت دچـــار این جهان را ساز گیتـــارِ تــو شد بر من دلیل همچو دشتی که وجودش بسته بر ارکان نیل شــــاهکاری مهربــانـــم ای شمیم روزگـــار نیک یارم نغمه های عشق...
-
تو ماه باش بر من بتاب، این آسمان با من
دوشنبه 12 آبان 1404 12:31
تو ماه باش بر من بتاب، این آسمان با من مجنــونِ پنهـانِ دلـم ، عشـقِ عیـان با من صیدِ دلت باشم همین؟ جان دلم کافیست؟ نیـت کنـو اعجـاز بیـن ، تیـر و کمـان با من این بـاغ از هـر َبـر تهــی را بـَر مَنَـت بسپـار این کـاج هایِ منجمـد ســرو روان با من ای منجیِ احسـاس هایِ تا ابــد مـدفون تو زنـده کن جـانِ مـرا ، مـرگِ...
-
جهان بی نهایت سیاه،
یکشنبه 11 آبان 1404 12:24
جهان بی نهایت سیاه، انگار که آسمان روی زمین، یاد داشتی گذاشته ، کوچک و لرزان، دستخط ستاره ها. رازی کوتاه، بی صدا، حقیقتی که تنها در تاریکی معنا می گیرد. و انسان، همان بی ادعای کوچک، فانوسی که در دل شب می درخشد، در تاریکی گم می شود، بی آنکه بخواهد. دکتر محمد گروکان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 11 آبان 1404 12:23
-
جهانی دیدم از عشقت نهان است
یکشنبه 11 آبان 1404 12:21
جهانی دیدم از عشقت نهان است در او هر ذره خورشیدی عیان است ز هر آیینه رخساری دگر خاست ولی یک جلوه در هر دو جهان است چو جامی در کف می خانه دیدم که در هر جرعه صد کون و مکان است نهان در خاک ، پیدا در نظرها عجایب خانهی راز نهان است اگر دل را دو بینی ، یک نظر کن که آن وحدت درونِ این گمان است من و تو سایهایم از ناز خورشید...
-
تو محتوای عشق به تصویر میکشی
یکشنبه 11 آبان 1404 12:20
تو محتوای عشق به تصویر میکشی تو معنی رسیدن یک آدمی به عرش تو اوج مهربانی و توخود فرشته ای از آسمان عشق رسیدی به باغ فرش وقتی پر از شکستنه . بال پرنده ها دستی پر از معجزه داری پر از قرار آرامشی به بیقراری دلهای خسته ای با تو از این خزان .رسیدم به نو بهار با هر صدای تق تق کفشت گلی شکفت بر هر لبی که منتظر مهر دست توست ای...
-
میان ابرهای آسمان ودشتِ زمین
یکشنبه 11 آبان 1404 12:18
میان ابرهای آسمان ودشتِ زمین کنار مشعل سوزان ِعمرجاویدان تو را صدا کردم تو درمیان همهمهء رنگ و نور می رقصیدی هوای خانه و شهر بارانی بود من از نهایتِ بودن من از نهایتِ دیدن تو را صدا کردم ستاره های شب خندیدند نگاه ماه به تو عاشق بود و باغ ،معجزهء زیستن را صدا می زد من از تبلور رویا من از بهار تماشا تو را صدا کردم سمیه...
-
چای که آوردند،
یکشنبه 11 آبان 1404 12:18
چای که آوردند، روبه رویم بودی... بخار فنجان ، صورتت را تار کرد. ها کردم... مه نشست، و تصویرت شفاف شد... زلال، مثل سپیدی چشمانت. من ماندم، غرق تماشای تو... و باران، آهنگ عشق را کوک کرد. سحر کرمی
-
اگر دیوانگی این است،من دیوانه خواهمشد
یکشنبه 11 آبان 1404 12:17
اگر دیوانگی این است،من دیوانه خواهمشد تو تا ویرانه می خواهی من ویرانه خواهمشد اگر منعم کنی از می برآن لبهم نخواهم زد اگر مستیپسندیتو،خودم پیمانه خواهمشد هر آنکس بوی تو دارد پر است از آشنایی ها وگر نه اینچنینباشد،بر او بیگانه خواهمشد به روز وصل تو ارزد تحمل کردن پیله برای سوختن در عشق تو ، پروانه خواهم شد...
-
در شبِ تاریک و تنها، نورِ جانم میدمد
یکشنبه 11 آبان 1404 12:14
در شبِ تاریک و تنها، نورِ جانم میدمد از دلِ خاموشیِ شب، آتشی روشن شود بسته بودم در قفس، با شاخههای بینفس باد آمد، نغمهخوان شد، قفلِ شبها بشکند سایهها بر دیوِ دیوار، نقشِ وهم انداختند لیک در دل، نورِ هستی، قصهای دیگر زند صبح میآید به آرام، بیشتاب و بیصدا هر که بیدار است، با عشق، راهِ نو را بشنود فصلها در...
-
واحدِ سر در بالاترین طبقه ی جسم قرار دارد
یکشنبه 11 آبان 1404 12:14
واحدِ سر در بالاترین طبقه ی جسم قرار دارد ذهن ساکنِ آنجاست او وقتیکه پنجره های گوش و دهان و چشمها را میبندد آنگاه کودکِ درون ناگزیر است که برای ارتباط با دنیای بیرون از طریقِ تلگرافِ هنر اقدام کند . او با فشردن انگشتان بر دکمه های احساس... مینوازد می نویسد میکشد می رقصد می بافد می آفریند و ......... سحرفهامی
-
من، تو، یک عالم پروانه،
یکشنبه 11 آبان 1404 12:13
من، تو، یک عالم پروانه، به نشانی چشمات، که گریست. چکار کردی؟ دکتر محمد گروکان
-
موسیقی بی کلام من با من سخن بگو!
شنبه 10 آبان 1404 12:07
موسیقی بی کلام من با من سخن بگو! پرده از سکوت رمز آلودت بردار \دوست دارم / و حرف به حرف پای تمام گریه هایش ایستاده ام. \ای عشق خاموش/ ای رویای به سر نرسیده ای بی عبور از من کمی با من از عشق بگو ؛ تا برایت تکبه تک ستاره های آسمان را سنگریزه راهت کنم به من نگاه کن جادو چشم ، در انحصار چشممن بچرخ ،برقص ،شعر بخوان من را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 10 آبان 1404 12:06
-
در آرشیوِقدیمیِ ساعتشنیها
شنبه 10 آبان 1404 12:05
در آرشیوِقدیمیِ ساعتشنیها شنهای ریخته شده همه خاطراتِ تو را ثبت کردهاند و من بایگانیایام که پر از پروندههای عاشقانهاست با عنوانِ"دوستت دارم" و زیرنویسِ"همیشه تشنه" حسین گودرزی
-
فریاد مظلومانِ دنیا بی جواب است
شنبه 10 آبان 1404 12:05
فریاد مظلومانِ دنیا بی جواب است یا گوش و چشمان، کور و کر، مشغول خواب است؟! کودک کُشی، قحطی و نابودی و سانسور خون خواری از سوی جهانِ ناصواب است بر صفحه ی فول اچ دیِ صدها رسانه اخبار وارونه و یا سیستم خراب است دلهای دنیا خسته از ظلمِ جهانی حالا برایِ مردمِ غزه کباب است صبر خدا بر این ستم بر من معماست دنیای شر محکومِ...
-
همه جا هست و هیچ جا نیست
شنبه 10 آبان 1404 12:04
همه جا هست و هیچ جا نیست نه پیدا و نه پنهان قلندری می باید از بند جان رهیده سبکباری رها از هست از بود و شدن که تاوان او منم عشقست همه آن لحظه ی از خویش بریدن و به او پیوستن همه آن دم ست همه آن دم ست سید محسن طباطبایی
-
گریه کن، عیبی ندارد، نم نم اشک غروب
شنبه 10 آبان 1404 12:03
گریه کن، عیبی ندارد، نم نم اشک غروب قصهی هر زخم پنهان در دل بیجان ماست زندگی بیاشک یعنی، بغض سنگین سکوت حال خوش یعنی خیالی مهربان مهمان ماست گرچه دنیا هر نفس با ما به جنگی تازه است گرچه آه و حسرت هرلحظه اش بیانتهاست اشکمان آیینهی صبر است در گرداب درد قطرهای دریا شود وقتی امید ما خداست گریه کن اما بدان، پایان...
-
مرا چه زهره که حالی غلام کوی تو باشم
شنبه 10 آبان 1404 12:02
مرا چه زهره که حالی غلام کوی تو باشم که باری از تو ندارم قتیل خوی تو باشم بکش که عهد کردی جانی شوق منی تو منم که بنده روی خوش شبوی تو باشم کاش کنار رقیبم ز دور فرصت دیدن مرا که زهره ندارم که روبروی تو باشم وفای عهد ولای تو کرد بی کس و کارم چقدر ناکس طبع بهانه جوی تو باشم اگر به صبح قیامت دلیل شرک بخواهم به جست وجوی...
-
آتشم زد عشق او خاکسترم بر باد داد
شنبه 10 آبان 1404 12:00
آتشم زد عشق او خاکسترم بر باد داد آن که با صدناز برمن ، عاشقی را یاد داد خواستم صیدش کنم ،آن دلبر دردانه را سرنوشتم دست و پایم بست و بر صیاد داد گفتمش بامن بساز و مهربانی پیشه کن پاسخم را با زبان تند و با فریاد داد عشق شیرین خواستم از آن نگار بیوفا بس ستمها بر بلاکش،کوهکنِ فرهاد داد داد خود بردم شبی پیش سپهر نیلگون...
-
می دانستی نگاهت ..راز شیرین هستی است
شنبه 10 آبان 1404 12:00
می دانستی نگاهت ..راز شیرین هستی است حتی نامت بوی بهار می دهد باتو ..دل من خانه ای از نور می شود تو الهام همه شعرهای منی ای دلداده ی نسیم دلتنگی شیرین خیالم حس نوستالوژی وجود بی قراری شوق ...مهربانی بی وقفه وجودت دلگرمی ..حضورت آرام بخش شوق دیدارت ...اشتیاق سوزان من را در تب و تاب دل آشفتگی سماجت می کند تو فریاد درونی...
-
گم شدیم لای ورق پاره های تاریخ
شنبه 10 آبان 1404 11:59
گم شدیم لای ورق پاره های تاریخ میان روزهای زخم خورده در کاروان سرایی که هجره هایش بوی ماندگی می دهد زخم این بدنها تاوان قانونی ست که شکسته شده کدامین روز!!! بدهی مان به سیب سرخ تمام می شود!!!... معصومه صادقی