-
حرف دل را به که گویم که دلم خونین است
جمعه 16 آبان 1404 12:03
حرف دل را به که گویم که دلم خونین است که شب از دیده خونباره ما رنگین است همه شب شعر نوشتم ز دلآویزی یار چون سحر شد بنویسم که غمش سنگین است دل بیچاره و آزرده در این قصه عشق یوسفی بود که در هجرت بنیامین است همچو فرهاد که جان می دهد از بهر نگار دل ما در به در دلبری شیرین است رسم و آیین دل و دلشدگی جاری نیست که قضا و...
-
نگاهت مثل نسیمِ اولِ صبح
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:26
نگاهت مثل نسیمِ اولِ صبح بیصدا میآید اما همه چیز را تغییر میدهد در چشمهایت نه وعدهای هست نه دروغی فقط حقیقتی آرام که دل را بیاجازه میبرد وقتی نگاهت اتفاق میافتد جهان برای لحظهای از خودش خجالت میکشد من در آن لحظه نه شاعر بودم نه عاشق فقط کسی بودم که فهمید زیبایی گاهی فقط یک نگاه است نه بیشتر نه کمتر مهرداد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:25
-
من به سوز عاشقان در سینه دارم نام تو
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:25
من به سوز عاشقان در سینه دارم نام تو ازمحبت میشود این سینه ام هم گام تو دخترپاک رسول ومیوه ای درباغ عشق کرده عالم را مزین زان قدوم قام تو باپیامبرهمنشین گشتی شدی دخت نبی عالم خلقت به نامت میشود در جام تو سوره کوثربخوان هم رتبه درشأن بتول عاشقت نور تجلی می شود فرجام تو تاروپودشیعیان هم درحریم پاک توست چهارده معصوم...
-
دلِ من دل که نه، خونه ی توعه
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:24
دلِ من دل که نه، خونه ی توعه سر من، جاش روی شونه ی توعه لب اگه فایده ای داشته باشه اون یقینا واسه بوسه ی توعه مامانم می گفت نباش سر به هوا آخرش ی روز میوفتی توی چاه مامانم راست می گفت افتادم تو چاه اون همون چاله ی گونه ی توعه یادمه می گفتی هستی بی پناه ی پرنده ای که مونده توی راه اومدم بگم نباشه هیچ غمت بغلم همیشه...
-
در تحرک و پویش بوته های انسانی
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:24
در تحرک و پویش بوته های انسانی دریابیم انسانها را که در این دَوَران دنیایی کجایید ای آرزوهای زمینی که توانیم عطر دل انگیز را چون رایحه ای بر بهشت دنیایی پخش کنیم بر آینده ای در زیبایی که مباد تصورمان بسان گلهای پر پر شده باشد بر روی علفهای ریخته و پلاسیده که با باد پر کشند و محو گردند شاید که لطیف و آسیب پذیریم در غم...
-
ولی بارونِ عصر پاییزی
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:23
میگفت... ولی بارونِ عصر پاییزی یه حس و حال عجیبی داره، میگفت سرماش یه جوریه نه دلت میاد کاپشن بپوشی نه دلت میخواد سرما بخوری میگفت.... وقتی یکی یکی برگای درختا رو زمین میوفته انگار که دلت میخواد دوباره بری .... تک تک برگها رو بچسبونی به درختا که همین طوری رنگا رنگ و خوشگل بمونن، دست بکشی رو سر درختا بغلشون کنی و بگی...
-
در عمق غم چون می طرب انگیزی ای عشق
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:21
در عمق غم چون می طرب انگیزی ای عشق با اشک و اندوهم به هم می ریزی ای عشق سرشار احساس عجیبی بود قلبم از دور می فهمم تو هم لبریزی ای عشق باور نمیکردی بهار آرزوهام خشکیده در من چون خود پاییزی ای عشق دیر آمدی و شهر در آشوب چشمت با خاک یکسان شد ببین چنگیزی ای عشق من زادهی وهمم، تو معنای حضوری بیتو شوم زیبایی ناچیزی، ای...
-
به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:20
به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت به رنگ روشنِ شبهای رویایی ست چشمانت تو را صُنعِ خدا گویند و باور می کنم اصلا که از اعجازِ آن معمارِ بالایی ست چشمانت همایونی ترین آیینه در آیین بیداری پلانی روشن ازحالات زیبایی ست چشمانت ثباتِ سایه روشن ها به رویِ پلک رنگینت چنان زیبا که دراوجِ فریبایی ست چشمانت خدایِ موبدان...
-
الف را از جهانم بردهای!
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:19
الف را از جهانم بردهای! اما... هنوزم مثلِ دالِ دل کمر خم کردهی عشقم مشامم مملو از عطرِ گل و حلواست! درون سینهام بلواست دل بی دال وُ لام لامروت! بدون لعبت چَشمت ندارد هیچ معنایی نه آغوشی نه مأوایی... دهان وا کردهام تا ها کنم بر شیشهی قلبت و بنویسم هنوزم دوستت دارم... ولی سرمای دستانت قلم بر میم مردی زد! که بی دل...
-
ابرهای پاییزی
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:19
ابرهای پاییزی از پشت خورشید در نمی آیند ترک خورده اند مرمرهای سفید، دیوارهای آجری. چه نمای غم انگیزی: نه برقی نه رعدی نه نم نم اشکی نیشگونی؟ چکی؟ فریادی؟! باتلاق دشت؛ باران نمی خواهد مگر؟!! فریبا نوری
-
حافظا،شعرِ تو نازم که تویی استادم
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:27
حافظا،شعرِ تو نازم که تویی استادم هر غزل از تو بخوانم بدهد بر بادم. هر زمانیکه فِتَددیده ی من بر شعرت هرچه در روی زمین است روَداز یادم. از میانِ مِی و مینا و نگار و دف و نِی من به تک بیتی زدیوانِ خوشت دل دادم. پیرِ فرزانه به ما گفت که هنگامِ بلا غزلِ خواجه ی شیراز کُند دلشادم. آنقَدَر من به غزلهای تو پا بند شدم که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:23
-
در نگاهت آسمانی، بیکران میریزد از نو
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:22
در نگاهت آسمانی، بیکران میریزد از نو هر ستاره سجده آور، بر روان میریزد از نو گرچه دریا با تلاطم، صد جهان در خویش دارد موجِ چشمِ تو زِ دریا، کهکشان میریزد از نو هر نفس با نامِ تو، جانم به رقصی میکشاند بر لبم شعری الهی، بیامان میریزد از نو عشقِ تو آئینهای شد، در دلِ ویرانِ هستی کز شکستن، عالمی رنگینکمان...
-
احساس من با عطر عشقت بی نظیره
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:19
احساس من با عطر عشقت بی نظیره من با وجودِت غرقِ دنیایی قشنگم این زندگی بی چشمِ نازِت سخت میشه وقتی نباشی شک ندارم توی جنگم با طعم عشقِت خوب شد حالم عزیزم مستِت شدم، بوسیدنِت واسم شرابه آسونه واسم با تو این دنیای غمگین تقدیر من وقتی که هستی بی عذابه بی چشمِ خوش رنگِت نباید زنده باشم من آدمی دلتنگ میشم بی نگاهِت ای کاش...
-
چه غم که چرخ زندگی نگشت بر مدار من
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:18
چه غم که چرخ زندگی نگشت بر مدار من که جبر شرم دارد از شکوهِ اختیار من به امنِ خلوتم قسم، که در قطار زندگی ورایِ جانِ من کسی، نبود همقطارِ من منم غریبِ سخت جان، که از قضای آسمان هزار جلوه ی خزان، شکفته در بهار من وبال را به شانه ی دلم کشیدم و نشد همای بخت غافل از وبال من، شکار من به نقد جان خریده ام؛ هزار درد سر ولی به...
-
هرگز شبی ندیدم چون زلف تابدارت
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:16
هرگز شبی ندیدم چون زلف تابدارت الا که بی صبوری در قعر انتظارت یک عمر با زمستان بی برگ در ستیزم تا بشکفم دوباره در موسم بهارت چون لاله داغ دل را با هر کسی نگفتم آلاله ام که خندان خون می خورم کنارت صد خار طعنه دیدم خواری بسی کشیدم در دامنت کشیدی ای شاخ گل چو خارت از لعل آبدارت بی بهره ایم و نومید ما را نصیب دادند ابروی...
-
می خواهم ترا به رنج بکشانم
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:14
می خواهم ترا به رنج بکشانم که در قلبم اقامتی ابدی گرفتی در آن عصرگاه زیبا دعوتت به قهوه قجری نیمی از من اظطراب و نیمی از تو شغف میان خروشی از احساسم ایستاده ام خورشید غلتان بر گونه ام سرخ اب پاچیده می خواهم ترا به رنج بکشانم شور و شوق نشاندی و یکباره بوسه ای بر پیشانی ام نهادی خیرش نه شرش دامنم را گرفت هرگز شعاع...
-
لذت ِ عشق است در افتان و خیزان بودنش
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:13
لذت ِ عشق است در افتان و خیزان بودنش عاشقی زیباست با تسلیم ِ شیطان بودنش مرده ی جادوی ِ چشمان ِ جناب ِ یوسفم هی چه می خوانی حدیث ِ پاک دامان بودنش کوچه های دلبری سرهای بسیاری شکست مستی و مستوری است و مردِ میدان بودنش لاف مستی را نزن گر نیست در بازوی تو طاقت ِ شبگردی ِ کوه و بیابان بودنش گفت حوا سیب؛گفتم روی چشمم جان...
-
زلیخا بست درها را به مکرش، چون پریشان است
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:12
زلیخا بست درها را به مکرش، چون پریشان است ولی یوسف نگردد چیره، چون در قیدِ وجدان است به سوی حق گریزان شد، ز دامش، مکر و افسونش که تسلیم خدا باشد، نه آن دشمن که شیطان است درِ قصر از کرم وا شد، نه از تدبیر و کردارش نه بر یوسف، به هر بنده ،که دل در بندِ ایمان است نه هر قفلی ز عصیان او، نه هر در بندِ تقصیری گهی در بسته از...
-
خیال تو که با خوابِ پرنده هماهنگ می شود
سهشنبه 13 آبان 1404 12:38
خیال تو که با خوابِ پرنده هماهنگ می شود دنیا پر از موسیقی و ترانه و آهنگ می شود تو راه میروی و حرف میزنی و نگاه می کنی یکباره شهر، کوچه باغی پرازرنگ می شود نگاه تو می افتد به باغ و باران به کوچه میزند پای دل از راه می ماند و بیچاره لنگ می شود تونیستی که ببینی چه می شود میان عقل ودلم میان من وعقل، دلم بهانه برای جنگ می...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 13 آبان 1404 12:37
-
یادم هست
سهشنبه 13 آبان 1404 12:36
یادم هست کنارت نشسته بودم آن نیمکت چوبی پارک آرزوها همیشه به یادگار به دیدارش می روم در آن غروب غریب در آن شب مهتابی دیگر ندیدمت جای خالی تو من را هم آزرد نیمکت خالی پارک قصه ها در دل دارد اولین دیدار پنهانی از دیده دید دیدگان بر نقش نیمکت هنوز برجسته است... نیمکت خالی پارک از دوری تو با من حکایت میکند ولی من هر غروب...
-
چند دل از من ای خدا شکنی ؟
سهشنبه 13 آبان 1404 12:36
چند دل از من ای خدا شکنی ؟ ننوازی ز کس چرا شکنی ؟ چند از خلق تو زبون باشم خلق غیرند خود چرا شکنی ؟ چند ای مه رخ از تو محرومم تا کی ام خواب دیده را شکنی؟ بس کم از قهر تو پا در گل ماند ترسم از بیم قبا پا شکنی تو کی از رسم رفیقان این سان ساده دل قیمت خود تا شکنی بشکنی ای جهان نواله مرا آه کاسه کز هر چه بینوا شکنی محتسب...
-
یازهرا س
سهشنبه 13 آبان 1404 12:34
-
طنز. عمل زیبایی
سهشنبه 13 آبان 1404 12:33
طنز. عمل زیبایی فصل پاییز است و وقت کشت و کار ابر ها باید ببارد چون بهار همچنان خشک است دشت روستا روستایی هم به محراب دعا لیک اندر شهر ها آبادی است کشت ها در مرتع ازادی است در درون یک اتاقک ورزکار چهار فصلش هست فصل کِشت و کار آنکه کِشتش از زراعت بهتر است دیم اگرچه کِشتش . آرایشگر است گونه میکارند آرایشگران در فلات خشک...
-
و من، آخرین کلمهی پاکشدهی آنم.
سهشنبه 13 آبان 1404 12:32
خیابانها ریههای خیساند که مه روی سنگفرشهایشان مینشیند و باران هنوز از پوست شهر تبخیر میشود. پنجرهها چشمهای نیمهباز خوابگرداناند که بوی خاک را از کوچهها میبلعند و پرندهای بر بام، صدایش را جا گذاشته است. زرجوب زبانش را در دهان شب فرو برده چراغها مثل شاهدان خاموش، شهادت نمیدهند و رهگذران، سایههای...
-
در جهان من،
سهشنبه 13 آبان 1404 12:31
در جهان من، قانونها را دل مینویسد نه تقویم، نه ساعت، نه هیچ منطقی که بیاحساس باشد. در جهان من، آغوش، مهمتر از امضاست و خنده، پاداشیست که با هیچ کارنامهای بهدست نمیآید… اینجا، آدمها را با چشم نمیسنجند با حضورشان، با لحظهای که بعد از رفتنشان خالی میماند… قانونِ جهان من سادهست: اگر کسی دلت را گرم کرد، برایش...
-
نه خواب مانده، نه بیداریام به جا مانده
سهشنبه 13 آبان 1404 12:30
نه خواب مانده، نه بیداریام به جا مانده فقط حضور تو در قالب وفا مانده جهان شکسته و من در شکاف بودنها میان بودن و نابودیم رها مانده تو را نگفتم و گفتم، به شکل پرسشها که پاسخ از دل آیینهها جدا مانده دلم به سمت تو می آید، اما چه آهسته درون لحظهی بیچشم، رد پا مانده اگرچه هیچ کسی در من ایستاده نبود برای ماندن تو اینجا...
-
سخت است که دانند که من چه مینویسم
سهشنبه 13 آبان 1404 12:29
سخت است که دانند که من چه مینویسم معنی ست هر آن که از سخن چه مینویسم هر اصل به هر طبع خوشی را بشکستم بشکست به خط واژه که من چه مینویستم؟ جادوست در کفم قلم که هر چه گویم یک بیت کنندش ز عدن چه مینویسم؟ شهره ست مرا شعار شعر تو چه در شهر از نافه آهوی ختن چه مینویسم؟ مرداب جوهر را چه به نفخه صباحی زین متعفن بوی لجن چه...